گفتاری
فراهم آورده بودم تا در واپسين روزهای رياست جمهوری محمد خاتمی و به بهانه
وداع با او، در روزنامه يا نشريه ای منتشر کنم. به دور از قيل و قال های
زودگذر زمانه، در مقاله ای تحقيقی، ديدگاه های خاتمی را در «نقد سنت و تجدد» بررسی کرده ام و با
نگاهی انتقادی به مسئله
تقابل و
روياروئی سنت و تجدد و چگونگی گذار از اين تنگنای تاريخی
پرداخته ام؛
مسئله
ای که
نه تنها جامعه ايرانی را نزديک بهدو سده است فلج
کرده
و از حرکت و پيشرفت باز
داشته، بلکه اصولاً يکی از اساسیترين معضلات عصر حاضر است و بیگمان
اصلیترين چالشی که در برابر سرزمينهای شرق مسلمان قرار دارد.
در اهميت مسئله «تقابل
سنت و تجدد» همين بس که جامعه شناسان به اتفاق، پديده شوم تروريسم برخاسته
از بنيادگرايی اسلامی را يکی از پيامدهای لاينحل ماندن اين معضل
میدانند.
ولی دقيقاً نمیدانم
چرا به ناگاه از انتشار آن در گذشتم و بهتر ديدم که چندی صبر کنم تا طغيان
احساسات و غليان عواطف اندکی فرو نشيند و پس از جابجايی های پيش رو و بعد
از تغيير و
تحولاتی که همه با اضطراب در انتظار آن نشسته اند، شايد فرصتی مناسب و آرامشی نسبی پديد آيد و دگرباره زمان
طرح چنين مسايل بنيادين فرا رسد.
اما گذشته از اهميت و ضرورت نقد منصفانه نظرات و ديدگاه های محمد خاتمی و
بررسی واقع بينانه عملکرد او در اين دوران و تأثيرات گذرا و شايد ماندگار
سياست های او بر جامعه، آنچه اين روزها مرا به خود مشغول داشته اين پرسش است که
راستی او در اين آخرين ساعات و در اين واپسين لحظات که از اين مجلس توديع به آن مراسم
تقدير میرود و از ديدار با اين گروه و سخنرانی در آن جمع فارغ میشود، در
خلوت تنهايی خود چه احساسی دارد؟ آيا شادمان است و خندان از آن که پس از
گذار از پستی و بلندی ها و فراز و نشيب های دورانی بس پُرتنش و متلاطم،
اينک کاخ «سعدآباد» را در حالی ترک میگويد و به خلف خود وامی گذارد که
خدشه ای بر پيکره نظام مقبول و مطلوب او وارده نيامده است و میتواند با
«وجدانی آرام» عرصه سياست اجرايی را، که در آغاز هم با رغبتی نه بسيار در آن گام
نهاده بود، بدرود گويد؟ مگر او بارها و بارها به تکرار تأکيد نداشت که «حفظ
نظام اوجب واجبات است»؟ آيا شادی او برخاسته از اين گُمان است که توانسته
است از يک سو ميان «حفظ نظام» که به باور او «اوجب واجبات» است، و از
سوی ديگر انتظارات و مطالبات
مردمی که او را به رياست جمهوری برگزيدند، تعادل و تعاملی مطلوب پديد آورد؟
يا آنکه انديشناک از آنست که حفظ و حراست از نظام و حکومت برخاسته از آن را،
که برخی به خطا «مقدس»اش میخوانند و «جاودانه»اش میانگارند، به برآوردن
خواسته ها و تحقق وعده ها
و نويدهايی که در آغاز کار به مردم داده بود، ترجيح داده است؟ مگر نه آنکه
هر نظام و هر دولت و حکومتی در واقع فقط ابزاری است برای ابراز اراده ملت و
اداره کشور و خدمت به مردم و
تحقق خواسته های به حق آنان؟ خاتمی نيک میداند که هيچ نظام و دولتی در ذات خود نه مقدس است و، در صورت ناکارآمدی
و نابکاری، نه
حتی شايسته حفاظت و حراست. نظام های سياسی و دولت ها، حکومت ها و حاکمان
میآيند و میروند، آنچه به جا میماند سرزمين و ملتی است که اين همه در خدمت
و حفظ و حراست از آنها پديد آمده اند.
آيا امروز خاتمی با دلی چرکين و چشمی گريان به هشت سال مسئوليت خود در
جايگاه رياست جمهوری اسلامی مینگرد و به انتظارات مردم و وعده ها و
نويدهای به انجام نرسيده ای که در آغاز دوران زمامداريش به مردم و طرفداران خود داده بود
میانديشد؟ به کرده ها و ناکرده ها، به کارشکنی های رقيبان و فرصت سوزی های رفيقان
میانديشد و به
ترديدها و تحديدها؟ يا دلشاد است و با لبی خندان میبيند که سرانجام جان خود به
سلامت و شايد نام خود به مبارک از اين معرکه برون میبرد؟
نمیدانم. فقط اين را میدانم که داوری نهايی درباره «عصر خاتمی» به زمانی بيشتر نياز دارد. به هر حال دوران خاتمی به سر آمد و مردم ايران
اينک نه تنها
با ميراثی که از او بجا مانده است ناگزيرند که بسازند، بلکه با تناقضات آشکاری که در
گفتار و کردار او مشهود بوده است نيز بايد سر کنند؛ از آنجمله با آخرين
اقدام او در آخرين روز از دوران مسئوليتش:
سید محمد خاتمی در آخرین روز
از دوره ریاست جمهوری خود، پس از آن که با گشاده رويی در مراسم تنفيذ رئيس
جمهور جديد شرکت کرد، طی نامه ای مستندات تخلف های صورت گرفته در روند
انتخابات را به رئیس قوه قضائیه تحویل داد تا قوه قضا زیر نظر هاشمی شاهرودی با
عوامل این تخلفات برخورد کند!
اما هنوز اين پرسش برای من بی پاسخ مانده است: نمیدانم
خاتمی در اين روزها چه احساسی دارد؛ میخندد اين مرد يا میگريد؟
13
مردادماه 1384