» صفحه اول

» کتاب‌ها

» مقاله‌ها

» نقدها

» ترجمه‌ها

» گفت‌و‌گوها

» سخنرانی‌ها

» گزارش‌ها

» کتابشناسی آثار

 

 

آیا انقلابی دیگر در راه است؟

 

  خسرو ناقد
به‌راستی در دانشگاه‌ها و خیابان‌های تهران چه می‌گذرد؟ علل بروز حوادث جاری و انگیزه‌ی اعتراض جوانان و دانشجویان به‌وضع موجود چیست؟ آیا درخواست‌های جوانان ایرانی و دانشجویان به‌طور اخص و مطالبات مردم به‌طور اعم، فقط جنبه‌ی صنفی و اقتصادی دارد؟ چرا مسئولان آن قدر اهمال کردند که کار به‌اینجا کشیده شد؟ آیا حادثه‌ی دردناک 18 تیر ماه برای بیداری از خواب غفلت کافی نبود؟ آیا سرنوشت ما با قهر و خشونت و خونریزی گره خورده است؟ گیرم که اعتراضات کنونی هم فروکش کند، آیا این آخرین تجربه است و آخرین هشدار؟ آیا گوش شنوایی است و مسئولان به‌خود خواهند آمد و با تن دادن به‌دگرگونی‌های بنیادی و تغییرات ساختاری و توجه به‌مطالبات مردم و تحقق خواسته‌های آنان، از بروز فاجعه‌ای ملی و وقوع انقلابی خونبار جلوگیری خواهند کرد؟ آیا این نظام اصلاح‌پذیر است و ایران در راه اصلاحات گام خواهد زد؟
نمی‌دانم؛ ولی با آنچه در این سال‌ها دیده و تجربه کرده‌ایم و با شواهدی که در دست است، به‌ویژه با عکس‌العمل‌ها و ابراز نظرهای مسئولان و مقامات عالی در ماه‌های اخیر نسبت به‌هشدارهای منتقدان و نامه‌ی نمایندگان و اعتراضات دانشجویان که باز همه چیز را از منظر «توطئه‌ی دشمن خارجی و عوامل داخلی» می بینند، چنین می‌نماید که اینان هنوز تا «شنیدن صدای انقلاب مردم» راهی طولانی در پیش دارند. تازه معلوم نیست که چون دیکتاتور پیشین، زمانی به‌خود آیند که کار از کار گذشته باشد.
آیا انقلابی دیگر در راه است؟ خدا را که چنین مباد! چنین مباد و چنین مباد که این ملت رنجدیده و ستم کشیده بعد از آن انقلاب و آن جنگ خونبار، دگربار پَرپَر شدن جوانان خود را و مرگ امیدهای آینده این سرزمین را در انقلابی بی‌فرجام که بی‌گُمان فجیع تر از گذشته خواهد بود، به‌تماشا بنشیند. خدا را که چنین مباد!
 
خبرها، گزارش ها، تفسیرها و عکس‌های رویداد‌های چند روز و شب گذشته در کوی دانشگاه و خیابان‌های اطراف آن را که خبرگزاری‌های ایران و جهان به‌طور گسترده پوشش دادند، شنیده و دیده اید. من در اینجا فقط از زبان و نگاه دو شاهد عینی مطالبی را بازگو می‌کنم و از این گوشه‌ی جهان با دلی لرزان و نگاهی نگران و دستی ناتوان، برای ملت و میهنم چشم امید به‌آینده ای بهتر دارم.

زهرا، دانشجوی ساکن کوی دانشگاه با زبانی ساده و بیانی بی‌پیرایه از حوادث دانشگاه و آنچه بر او گذشته است می نویسد:
جمعه، 23 خرداد ۱۳۸۲
٭ سلام
*واااي خدا اگه بدونين ديشب چه خبر بود؟ بچه هاي ما داشتن از ترس ميمردن، ديشب در اتاق رو قفل کرديم، تازه روي پنجره بالکن هم چوب گذاشتيم که مبادا کسي بتونه از اونجا وارد بشه، آخه من پريشب که خونه خاله ام بودم، هم اتاقيم ميگفته که دختراي کوي هم دم در خوابگاه جمع شده بودن و سرود يار دبستاني من رو ميخوندن، اما يه عده موتورسوار (همون انصار) با موتورهاي هزار محکم به در خوابگاه ميزدن و مي خواستن که دخترا بترسن و پراکنده بشن! فکرشو بکنين که نگهبونه خوابگاه در رو با زنجير بسته بوده و گرنه چي ميشد! اينا به دخترا هم رحم نميکنن! به هم اتاقيم ميگم: شما نرفته بودي، ميگه نه داشتم درس ميخوندم! اين بشر هم با اين خرخونيش! توي شبانه روز همش داره درس ميخونه و اونوقت ميگه که يه بار توي اراک رفته خونه خاله اش و ۱۲ ساعت درس خونده و اين بيشترين خرخونيش بوده!!! الان ساختموناي روبروي خوابگاه که هيچ کدوم الان پنجره ندارن و ۳ تاشون رو ديدم که داشتن توري ميکشيدن! صبح که من مياومدم هنوز خيابونا پره پليس بود و اتوبوساي انقلاب به امير آباد اصلا نبودن! فکر کنم اينطوري ميخوان تردد رو به اميرآباد کم کنن!ديشب من حدوداي ساعت ۸ ميرفتم سمت خوابگاه، هر يک متر به يک متر پره پليس و لباس شخصيها بود! تازه همه مسيرهاي منتهي به اميرآباد رو هم بسته بودن! حتي همه کوچه پس کوچه ها رو! الان نميدونم که ديشب هم شلوغ شده بوده يا نه؟! واي خدا اصلا اين حالتش آدم رو خيلي ميترسونه. يه چيزي هم هست ها، اين همه پليس و لباس شخصي که هستن فکر کنم خود به خود اوضاع رو براي پسرا تحريک کننده ميکنه! از همه وحشتناکتر اين نرده هاي کوي هست که معلوم نيست به چه دليلي اين مسئولين رفتن الان از جا کندنش! گويا همين باعث شده که نظاميها و انصار وارد خوابگاه بشن و بچه ها به خاطر انتقام ۳ يا ۴ تاشون رو گروگان بگيرن. پريشب موقع اون حوادث دوستم دانشگاه بوده و ۱۲ شب ميخواسته بياد خوابگاه، اما در دانشکده رو هم بسته بودن و وقتي به نگهبونه ميگه ميخواد بره، با فحشاي وحشتناکه اون روبرو شده! دوستم تا صبح توي دانشکده خوابيده و ميگه حتي صداي تک تير اندازا رو هم شنيده! بيچاره شوهرش که ميدونسته الان زنش نگرانه، از نرده هاي کوي بالا اومده و وارد دانشکده شده! شوهرش گفته که شيشه هاي اتاق ما رو با سنگ شکستن و چند تا سنگ هم خورده با کامپيوترش و اونم آسيب ديده!!! امروز يه برنامه کوه بود که ديشب خوابگاه اعلام کرد که کنسل شده! تازه ورود و خروج از ساعت ۸:۳۰ شب و قبل از ۷ صبح هم ممنوعه!!!
 
** توي اين هير و وير ديشب مامانم زنگ زده و با نگراني تمام ميگه: زهرا جان تو رو خدا راستشو بگو تو زخمي نشدي؟ بلايي سرت نيومده!!! بين اونهمه ترس و اينا کلي خنده ام گرفت. ميگم: مامان يه چيزي ميگي ها! آخه من توي خوابگاه پسرا چيکار ميکنم که بخوام تير بخورم ؟:) بيچاره اونقدر ترسيده که ميخواد هفته ديگه بياد تهران، اخه به من قول داده بود که اگه من نتونم بيام شمال، مامانم بياد تهران! اين مامان من خيلي دختر سوسوليه، اين دفعه اي مجبورش ميکنم که بياد خوابگاه ما رو ببينه. اولين و آخرين باري که اين خانوم تشريف آوردن خوابگاه مال سال اول من بود که ۱ ساعت توي خوابگاه نشستن و کلي واسه بنده ناز فرمودن که: « اين ديگه چه جور جائيه، اينجا که نميشه آسمون رو ديد، چقدر دلگيره واي زهرا تو ميخواي چه جوري اينجا زندگي کني، ما خيلي تو رو لوس بار آورديم! من نگرانت ميشم!!! و...»
 
***ديشب يکي از دوستاي من که خيلي دختر شيطوني هست، ميخواست از فرصت استفاده کنه و چادر نمازش رو سرش کرده بود، به طوريکه فقط يک چشمش معلوم بود، بعدش ميرفت توي جمع دختراي وحشت زده اي که داشتن درباره اين ماجراها حرف ميزدن، با صداي محکمي ميگفت: خانوم اجتماع بيش از يک نفر ممنوعه :) من خودم اولين بار که بهم گفت کلي ترسيدم، اما وقتي با انفجار خنده اش مواجه شديم، نزديک بود بکشيمش D:

**** من ديشب شام نخوردم! شاممون هم ماکاروني بود که يکي از غذاهاي مورد علاقه منه. نه اينکه ترسيده باشم، موضوع يه چيزه ديگه بود. ديروز با يکي از دوستاي اينترنتيم حرف ميزدم که توي آمريکا هست، داشت خاطره تعريف ميکرد گفت که: يه بار دوستاي چينيم دعوتم کرده بودن و کلي هم براي غذا زحمت کشيده بودن و غذاشون هم ماهي بود. ميگفت من ماهي رو خوردم ولي در طول غذا خوردن همش حس ميکردم که مزه اش يه جوره خاصيه! آخر غذا هم وقتي ازشون پرسيدم که غذا چي بود؟ اونا گفتن Eel ( همون مارماهي خودمون!!!) وااااااااااي ديشب همش قيافه ماکارونيه به نظرم شبيه مار مي اومد و هر چي هم اتاقيم گفت اينکه غذاي مورد علاقه تو هست و بخورش نتونستم بخورم! تا اينکه بهش گفتم چرا نميخورم! اما اون با اشتهاي کامل گفت: نتيجه اينکه تو خيلي بد معده هستي و الان خوش به حال منه که ماکاروني رو درسته بخورم!!! تازه شام بماند! من هميشه عادت دارم صبحانه به جاي چاي سن ايچ پرتغالي بخورم اما امروز همش حس ميکردم که توش يه مارماهي داره شنا ميکنه :):) هم اتاقيم هم که ديد بازرم اوضاع بر وفق مرادشه تندي ازم گرفت و با يه عمليات شهادت طلبانه قورتش داد!!!
 
 
 محمد سعید حنايی کاشانی، مربی در گروه فلسفه‌ی دانشکده‌ى ادبيات و علوم انسانى دانشگاه شهید بهشتی، در یادداشتی از آنچه در این روزها تجربه کرده است می نویسد:
 
شنبه، 24 خرداد ۱۳۸۲
 امتحان
بعد از يک هفته که حال خوشی نداشتم، امروز به دانشگاه رفتم تا از دو گروه از دانشجويان امتحان بگيرم. نخستين امتحان ساعت ۸ صبح بود. ده دقيقه به هشت مانده بود که پای دستگاه تکثير حاضر بودم تا پرسشها را تکثير کنم، اما متصدی مربوط ‌گفت که کاغذمان تمام شده است و رفته‌اند از انبار کاغذ بياورند. جای تعجب بود که دانشکده‌ای که می‌داند امتحانات بايد از ساعت ۸ شروع شود حتی يک بسته کاغذ آماده نکرده است. اعتراض کردم که «چرا قبلاً به فکر کاغذ نبوده‌ايد». پاسخ آمد که: «شما بايد يکی دو روز قبل بياييد و ...» ظاهراً بايد ديگر بيش از اين حرفی نمی‌زدم. ساعت از هشت گذشته بود که يکی از متصديان دانشکده آمد و وقتی ديد کاغذ نيست رفت و، نمی‌دانم از کجا، فوری يک بسته کاغذ آورد. چند دقيقه بعد نيز يک جعبه کاغذ از انبار آوردند.... نزديک به هشت و پانزده دقيقه بود که به محل امتحان رسيدم. همهمه‌ای بر پا بود. دانشجويان پر سر و صدا به سويم هجوم آوردند و گفتند: «سه شب است نخوابيده‌ايم و گاز اشگ‌آور و باتوم خورده‌ايم و از ترس مرده‌ايم ...». يکی پوکه‌ی گاز اشگ‌آور را برداشته بود و نشانم می‌داد و ديگری تعريف می‌کرد که چگونه عده‌ای از در و ديوار خوابگاه بالا آمده‌اند تا آنان را کتک بزنند و آنها تا صبح در اتاقهايشان پشت درها را گرفته‌اند که کسی به درون اتاقهايشان نيايد...». نمی‌دانستم چه کاربايد بکنم. منشی گروه و مسئول امتحان را می‌بينم و از آنها می‌پرسم چه بايد بکنم. می‌گويند: «گفته‌اند که هرکس می‌خواهد امتحان بدهد و هرکس نمی‌خواهد يک روز ديگر بيايد...» خب، معمولاً همه‌ی بچه‌های کلاس در خوابگاه ساکن نيستند، برخی تهرانی هستند، يا خوابگاه‌هايشان ممکن است در مناطق مختلفی باشد که اوضاع‌شان شبيه به هم نباشد. بچه‌ها را از سرسرا به درون کلاسی جمع می‌کنم تا ببينم به چه چيزی رضايت می‌دهند. آخر همگی رضايت می‌دهند که هفته‌ی آينده امتحان دهند. کسی داوطلب نيست که امروز امتحان بدهد. به دفترم می‌روم تا خودم را برای امتحان بعدی آماده کنم، چون دانشجويان بعضی گروهها نشسته‌اند و دارند امتحان می‌دهند و اين امکان هست که دانشجويان ساعت بعد هم امتحان دهند ....
ساعت نزديک به ۹ است که صدای فريادهايی را می‌شنوم. از داخل دانشکده است. از دفتر بيرون می‌آيم و به سمت صداها می‌روم. در سرسرای پايين گروهی از دانشجويان جمع شده‌اند و دارند عليه رئيس دانشگاه شعار می‌دهند. امتحان کسانی هم که می‌خواسته‌اند امتحان دهند به هم خورده است. از دور ايستاده‌ام و به آنها نگاه می‌کنم. يکی از دانشجويان خوب کلاسم نزديکم ايستاده است. شروع به صحبت می‌کنيم. می‌گويد: «وقتی آنها را می‌بينم نمی‌دانم چه کار کنم. از يک سو می‌خواهم دنبال‌شان بروم و از ديگر سو نمی‌دانم چه هدفی دارند و سرشان کيست؟» و بعد اضافه می‌کند: «اين هم گله است، نيست؟» لبخندی می‌زنم و می‌گويم: «جنبشهای اعتراضی تقريبا هميشه بی‌سر شروع می‌شوند. سر بعداً پيدا می‌شود». دانشجويان از پله بالا می‌روند و در هرسه سرسرای دانشکده گشتی می‌زنند و تقريباً همه‌ی امتحانات به هم می‌خورد. سپس پايين می‌آيند و از در ورودی شرقی که روزهای امتحان معمولاً بسته است شعارگويان بيرون می‌روند. مقصد بعدی دانشکده‌ی علوم تربيتی است. به دفترم برمی‌گردم.
نزديک به ده است که بيرون می‌آيم و به محل امتحان بعدی می‌روم. از آموزش کل دانشگاه دستور داده‌اند که امتحانات بايد در هر صورت برگزار شود و کسانی که امتحان ندهند برايشان صفر رد شود. با خودم می‌گويم در طی يک ساعت دو دستور مختلف می‌دهند، مثل اينکه مديريت دانشگاه هم به راست و چپ تقسيم شده است. به کلاس که می‌رسم می‌بينم بچه‌ها تقريباً همه هستند. می‌گويم برای امتحان حاضريد. می‌گويند: «نه». يک نفر دستش را بلند می‌کند، اما کمی که به دور و بر خود می‌چرخد کسی را موافق نمی‌يابد. از کلاس بيرون می‌آيم تا يکی پيدا بشود و تکليف مرا معلوم کند. بچه‌ها در گردم جمع می‌شوند و از وقايع تعريف می‌کنند. چرا شروع شد؟ کسی نمی‌داند؟ چطور شروع شد؟ کسی نمی‌داند. يکی می‌گويد: «می‌خواستند خوابگاه ما را با دخترها عوض کنند». بچه‌ها اعتراض کردند، اما رئيس دانشگاه نيامد و آن وقت ديديم که به ما حمله کردند. همين. از خودم می‌پرسم جا به جايی خوابگاه برای آنها چه اهميتی داشته است؟ و بعد از يکی می‌پرسم که موقعيت خوابگاه چگونه بوده است و آن وقت بفهمی نفهمی چيزی دستگيرم می‌شود. خوابگاه دخترها برای پسرها حکم سپر انسانی را دارد. می‌خواهند آنها را از دخترها جدا کنند تا هروقت خواستند به خوابگاه پسرها حمله کنند محاصره‌ی آنها راحت باشد و شاهدی هم در ميان نباشد. دخترها اين جور مواقع دست کم با شيون و زاری می‌توانند کمک کنند. يکی از بچه‌ها می‌گويد: «با شمشير به ما حمله کردند. نمی‌دانيد چه قيافه‌هايی دارند، آدم از آنها می‌ترسد». و بعد ادامه می‌دهد: «آنها ايرانی‌اند؟ چه هيکلهايی دارند. چی می‌خورند؟» در سرسرا که بودم يک لحظه اين انديشه از ذهنم گذشته بود، دانشجويان قبل از انقلاب را نمی‌شود با اکنون مقايسه کرد. آن موقع پسرها تنومندتر و قدبلندتر و دخترها کمتر بودند، کمتر دانشجويی بود که به سوءِ تغذيه مبتلا باشد. اينها اکثرشان سوءِ تغذيه دارند و آنها هم که به ظاهر مرفهند چيپس خور و پيتزاخور هستند — بچه‌های امروز از خوردن آبگوشت و دل و جگر و کله‌پاچه بيزارند، شايد هم پيتزا و چيپس ارزانتر است! دانشجوی قبل از انقلاب از خود چريک می‌ساخت، اما زمان اين چيزها ديگر گذشته است اينها می‌خواهند بچه‌های جامعه‌ی مدنی باشند، نمی‌خواهند دوباره به سالهای قبل از انقلاب برگردند ... اينها همه امروز ديده‌اند که آدم هرچه بکارد خودش درو نمی‌کند و آرزوهای ما با آنچه در عمل به وجود می‌آيد فرسنگها فاصله دارد. اما می‌بايد پرسيد که چرا يک عده دوست دارند زورشان را به اين بچه‌ها نشان دهند، آيا نمی‌دانند که آنها هم دارند امتحان می‌دهند و خدايی هست و چشمها و گوشهايی که می‌بينند و می‌شنوند و حافظه‌هايی که به خاطر می‌سپرند و دهانهايی که نقل می‌کنند. بسياری از دانشجويان، مانند بسياری از مردم، واقعاً به هيچ حزب و گروه و دسته‌ای يا هيچ مسلک و مرامی تعلق خاطر ندارند، آرزوهای بزرگ ديری است که از اين ديار رخت بربسته است، اما وقتی می‌بينند به اندک اعتراض و مخالفتی ديوار است که بر سرشان خراب می‌شود و شمشير و دشنه و چاقو و زنجير و ميله و باتوم الکتريکی و گاز اشک‌آور و ... به سويشان نشانه می‌رود چه کار ديگری می‌توانند بکنند جز انباشتن نفرت از کسانی که با آنان چنين کرده‌اند؟ و آن وقت آيا اين خوب پس‌اندازی است؟

 

25 خرداد 1382

 

 

 

يادداشت‌ها

 © 2003-2007 naghed.net

 editor[At]naghed.net