naghed.net

 

 



» صفحه اول

» کتاب‌ها

» مقاله‌ها

» نقدها

» ترجمه‌ها

» گفت‌و‌گوها

» سخنرانی‌ها

» گزارش‌ها

» کتابشناسی آثار

 

سوگنامه زهرا کاظمی

خسرو ناقد

اول مرداد ماه 1382

کس حـرف سـوگنامهء کنعانیان  نخـواند
تا من قلم به‌سوگ تو  کردم سیه‌نشان

از زمانی که خبر مرگ زهرا کاظمی را شنیدم تا امروز که اول مرداد ماه 1382 است و جسد این بانوی نگونبخت را در زادگاهش شیراز به‌خاک سپردند، لحظه‌هایی پُراضطراب و روزهایی دردناک بر من گذشته است. خدایا در این ایام بر مادرش چه گذشته است؟ شب‌های تنها فرزندش چه سان به‌سر آمده است؟
 در خبرها آمده بود که جسدش را در جوار حرم سید علاءالدین حسین به‌خاک سپردند؛ آنجا که همشهریان شیرازی من «آستانه»‌اش می‌خوانند. «آستانه» – حداقل در روزگار من – جایگاه جوانان حاجتمند شیرازی بود و مشهور بود که هر کس بر در این آستانه بکوبد حاجتش روا می‌گردد. از این آستانه تا آستانهء حافظ، دیگر صاحبْ راز شیرازیان، فاصلهء چندانی نیست. به‌یاد دارم که ما یکشنبه شبها به‌دیدار این سید می‌رفتیم و دست نیاز به‌سوی آستانش دراز می‌کردیم و روزی دیگر بر درگاه حافظ می‌کوبیدیم. اول به‌زیارت سید علاءالدین حسین می‌رفتیم و دخیل به‌مرقدش می‌بستیم و حاجت می‌طلبیدیم و بعد راهی کوی دوست می‌شدیم و با او راز و نیاز می‌کردیم.
 زهرا کاظمی همشهری من بود و همنسل من. او نیز بی گُمان، همراه با خیل جوانان شیرازی، بارها بر در هر دو آستانه کوبیده بود. هم ضریح حرم سید علاءالدین حسین را فشرده بود و هم بوسه بر آرامگاه حافظ زده بود. و اکنون، در آخرین سفرش و در آخرین دیدار از زادگاهش، در گوشهء «آستانه»، مظلومانه به‌خواب ابد فرو رفته است. این بار اما مجال خلوت گزیدن در آستانهء حافظ به‌او ندادند. او که هر بار در کنار آرامگه یار با او سوز و نیازها داشت، این بار خاموش است و به‌یاد گذشته ها، گوش به‌ندای خروش پیر مغان داده است:
 یاد با آنکه سر کوی توام منزل بود
دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک
بر زبان بـود مـرا آنچه تـرا در دل بود
دل چـو از پیر خرد نقل معانی می‌کرد
عشق می‌گفت به‌شرح آنچه بَرو مشکل بود
آه از آن جور تطاول که درین دامگه است
آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود
بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق
مفتی عقل در این مسئله لایعقل بود
 

*  *  *

در روزهایی که گذشت، من در این گوشه از جهان که با گذشت این همه سال، هنوز غربتِ من است، هرگاه در رسانه‌ها خبری، گزارشی و یا تفسیری دربارهء مرگ مشکوک زهرا کاظمی می‌خواندم و می‌شنیدم، لرزه‌ای بر پشت و هراسی در دلم می‌افتاد. آرزو داشتم که بشنوم یا بخوانم که او به‌مرگ طیبعی از جهان رخت بربسته است. مثلاً سکته مغزی کرده است، یا ایست قلبی علت مرگ او بوده است. نمی‌خواستم یا نمی‌توانستم باور کنم که انسانی با صد امید، به‌پای خود به‌وطنش، به‌قتلگاهش برگشته و چنین ددمنشانه جانش گرفته شده است.
 
من که خود در سفرهایم به‌ایران، هر بار عاشقانه به‌دیدار عزیزان و یاران و دوستانم می‌شتابم؛ من که بعد از سه دهه دوری از وطن، هنوز ریشه در آن آب و خاک دارم و دل در گرو مهربانی‌های مردمان میهنم، چه خوب لحظه‌هایی را می‌توان تصور کنم که این بانوی خبرنگار و عکاس با شور و شوق از گوشه و کنار سرزمین پدری‌اش، از چهرهء مادر و پدران جوانان بازداشت شده که در برابر دخمه‌های اوین گرد آمده بودند، گزارش و عکس تهیه می‌کرده است. عکس‌هایی که از ایران فراهم آورده است ندیده ام، به عکسهای سفر افغانستانش نگاه کنید تا رنجی را که از درد و محنت و فقر همنوعانش می‌کشیده است، ببینید، حس کنید؛ و اندکی عشق او را به‌زندگی، به‌انسانها و به‌کارش دربابید.
    
در این روزها، گاه مضطرب و نگران، چشمهایم را بر روشنایی می‌بستم و در تاریکی آرزو می‌کردم که در میان آنچه در این سالهای پُر التهاب روی داده است، حداقل این خبر، کابوس هولناکی بیش نبوده که اکنون بسر آمده است. بغض گلویم را می‌گرفت، دچار دل‌آشوبه و تهوع می‌شدم، عرق سرد شرم بر پیشانی‌ام می‌نشست، وقتی می‌دیدم که انگشت اتهام به‌سوی یک یا چند هموطن من گرفته شده است که خود باید دادرسِ دادجویان و دادستانِ دادخواهان باشند و نه بیدادگر بی پناهان. آری، قاتلان همشهری من زهرا کاظمی، جمعی از هموطنان بیدادگر من‌اند. آری، این واقعیت را من فریاد می‌کنم.
 
خدایا در این سال‌ها که از زادگاهم، از میهنم دور بوده ام بر وطن من چه گذشته است؟ هموطنان مرا چه شده است که این سان درنده، گلو می‌بُرند و جمجمه می‌شکنند؟ اینان نوادگان حافظ‌اند و عطار، یا بازماندگان شمرند و ضحاک؟ اینان همان همسایگان من‌اند که صبح ها با سلامی در کنارشان در نوبت نان می‌ایستادم؟ نکند اینان هم کلاسی‌ها و یاران دبستانی من‌اند؟ هم آنانی که با هم در خردسالی در ماه رمضان، روزهء نیم روزه می‌گرفتیم تا فرشتگان در آسمان دو نیمه را به‌هم بدوزند و روزه ما قبول الله افتد؟ یا آنانی که در نوجوانی، شرمگین در گوشهء حیاط مدرسه، قصه های اولین نگاه عاشقانهء خود را برایم می‌گفتند و چهره ارغوانی می‌کردند؟ اینان روستازادگانی‌اند که من روزگاری در گوشه‌ای از این سرزمین، خواندن و نوشتن به‌آنان آموختم؟ ساسان، احمد، کتایون، فاطمه ...؟ اینانند که اکنون آدمکش شده اند؟
 
اینان پسر عم و خواهرزاده‌های من‌اند؟ برادران من‌اند، خواهران من‌اند؟ خدایا این پدر من است، این فرزند من است که دست به‌چنین جنایت هایی می‌زند؟
 
اینانند یا آن دیوان درنده‌ای که امروز بر جان و هستی و کیان مردم وطنم پنجه افکنده‌اند و نمرودوار دعوی خدایی می‌کنند؟  اینانند یا آن دخمه بانان که اکنون، عیان و نهان، به‌جان جوانان این سرزمین افتاده‌اند و از هیچ جرم و جنایتی روی گردان نیستند؟ راستی اینان کی‌اند و کجایند؟
 
ننگشان باد! هر کی‌اند و هر کجایند. ننگشان باد که نماد ننگ بشر شده‌اند. ننگشان باد
!

 

يادداشت‌ها

 editor[At]naghed.net

 © 2003-2007 naghed.net