سال اول - شماره۲۶۲

چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۳ - ۲۴ جمادى الثانى ۱۴۲۵ - ۱۱ اوت ۲۰۰۴

آغاز تدريس تورات و انجيل در دانشكده هاى علوم انسانى تونس
ميراث خبر: مركز گفت وگوى تمدن هاى تونس تدريس تورات و انجيل را از آغاز سال تحصيلى جديد در مدارس و دانشگاه ها به صورت يك واحد درسى در اختيار دانش آموزان و دانشجويان قرار داده است. وزير آموزش عالى اين كشور در مراسم افتتاح يكى از جلسات علمى مركز گفت وگوى تمدن ها (كرسى بن على الحوار الحضارات) اعلام كرد، به منظور گسترش دادن زمينه هاى در ميدان قرارگرفتن ساير اديان الهى براى همگان و فراهم كردن زمينه هاى گسترش گفت وگوى تمدن ها و اديان الهى ديگر از آغاز سال تحصيلى جديد تدريس تورات و انجيل در دانشكده هاى اين كشور آغاز مى شود. بر اساس اين گزارش از دو سال قبل تاكنون تدريس زبان عبرى به عنوان يكى از زبان هاى موجود و به صورت واحد اختيارى دانشگاهى در اختيار دانشجويان دو دانشكده سوسه و منوبه در اين كشور آغاز شده است. گفتنى است كه از سوى بعضى از اساتيد، مخالفت هايى در اين باره آغاز شده است و براين عقيده اند كه براى محكوم كردن اشغال سرزمين هاى فلسطينى توسط اسراييل اين كار بايد تعطيل شود، ولى بعضى از مسئولان آموزش و پرورش در كشور تونس با احداث مدرسه نوين به نام «مدرسه فردا» و با قراردادن نظام آموزشى خاص و با هدف گسترش هويت عربى و اسلامى نسل جديد در تونس و زندگى مسالمت آميز با قوم يهود در سرزمين هاى اشغالى به اين مخالفت ها وقعى ننهادند.
ژاك دريدا در جشنواره پلى تكنيك
047364.jpg
شرق: ساعت ۱۰ تا ۱۲ امروز در جشنواره پلى تكنيك كارگاه هاى زير برگزار مى شود:«هنر هاى تجسمى و زندگى روزمره» (مرجان يوسفى)، «لزوم ويرايش شاهنامه» (فريدون جنيدى)، «عكاسى» (جواد پورسعيد)، «كاريكاتور» (بزرگمهر حسين پور)، «جامعه شناسى مذهبى» (محمود صدرى) و «رويكردى به هنر معاصر» (مرجان يوسفى). در نوبت ۶-۴ فرشيد فرهمند نيا سخنرانى اى با عنوان «از كورى تا بصيرت، آراى ژاك دريدا و پل دمان درباره دانشگاه»خواهد داشت. ساعت ۶ تا ۸ نيز غير از دو كارگاه «فمينيسم و ساختار قدرت» (زيبا جلالى) و «خوشنويسى» (وحدانى)، افشين جهانديده درباره «اخلاق، جنسيت و زندگى روزمره» سخنرانى خواهد كرد.
تجربه هاى سركوب شده در دانشگاه
شرق: در ادامه جشنواره تابستانه پلى تكنيك، امير احمدى آريان فارغ التحصيل دانشكده فنى دانشگاه تهران در نشستى با عنوان «تجربه هاى سركوب شده» در آمفى تئاتر مركزى دانشگاه پلى تكنيك به سخنرانى در اين باره پرداخت.او ابتدا با اشاره به نيازمندى ها و تمايلات انسان از آغاز تولد تا شروع دبستان به تشريح چگونگى پيدايش اولين سركوب ها پرداخت: «نيازمندى هاى كودك در ابتدا محدود است و مادر به تنهايى قادر به برطرف كردن آنهاست اما به تدريج با گسترش نيازها و تمايلاتى كه خاص اوست كم كم هويتى مستقل مى يابد و مادر را در اضطراب مواجهه با شخص ديگر قرار مى دهد.»پدر و علاوه بر او ساير نهادهاى اجتماعى با سركوب نيازها و تمايلات، كودك را به سمت مادر ارجاع مى دهند. به اعتقاد احمدى آريان نهادى كه مهم ترين نقش را در اين راستا به عهده مى گيرد نظام آموزشى است. در مدرسه دانش آموز با دستورات مدير و ناظم و سخت گيرى هاى گوناگون مواجه است كه تا دوران دبيرستان گسترده تر هم مى شود. اما فردى كه وارد دانشگاه مى شود با منشا و شيوه اعمال قدرت متفاوتى مواجه مى شود. در اين فضا قدرت در زير ساختارها تكثير شده است. نظام آموزشى با توجه به ساختار پيچيده اى كه دارد فرد را محدود مى كند. نظام خوابگاهى عملاً او را از دراختيار داشتن حوزه شخصى محروم مى كند و علاوه بر آن نظام دانشگاهى با دادن اختيارات مطلق و فراوان به استاد، دانشجو را مجبور به سازگارى با آرمان هاى استاد مى سازد. به اعتقاد او شكستن چنين ساختارهاى سركوبگرى به نيرويى خارج از آن نيازمند است.
چشم انداز فرهنگ
ايلنا: عصر روز يكشنبه در پنجمين گردهمايى رايزنان فرهنگى جمهورى اسلامى ايران مهندس «مصطفى ميرسليم» عضو و رئيس كميسيون فرهنگى مجمع تشخيص مصلحت نظام ضمن تبيين فرآيند تدوين چشم انداز بيست ساله كشور به فعاليت هاى ۳۰ گروه علمى براى تدوين و كار كارشناسى اين چشم انداز از سال ۷۶ اشاره كرد و گفت: چشم انداز ۲۰ ساله به چالش هاى فرهنگى، مقصد و چگونگى رسيدن به آن در كنار الزامات و نحوه برخورد با موانع مى پردازد. وى گفت: از آنجا كه ديد غالب چشم اندازها و برنامه هاى توسعه در دنيا اقتصادى است پيش بينى و آينده نگرى كار دشوارى است و حداقل مى توان ۵ سال را حدس زد ولى آينده نگرى در مورد ۲۰ يا ۵۰ سال ارزش علمى نخواهد داشت. وزير فرهنگ و ارشاد اسلامى كابينه دولت هاشمى رفسنجانى به شاخص هاى پيشنهادى براى ده سال بعد در برنامه چشم انداز ۱۴۰۴ اشاره كرد و گفت: نرخ رشد توليد ناخالص داخلى هم اكنون ۹/۳ درصد است كه در سال ۱۳۹۴ بايد به ۳/۸ برسد در حالى كه نرخ رشد توليد ناخالص داخلى چين اكنون ۱۰ درصد است. همچنين نرخ رشد سرمايه گذارى كه مقدمه اى براى جلب سرمايه گذارى و در نهايت اشتغال زايى است بايد به ۹/۱۰ درصد برسد. ميرسليم ادامه داد: هم اكنون نرخ بيكارى در كشور ۵/۱۷ درصد است كه در ۱۳۹۴ بايد به ۷ درصد كاهش يابد در صورتى كه چين در سال گذشته با نرخ بيكارى ۴ درصد مواجه بوده است. همچنين نرخ تورم از ۲۲ درصد فعلى بايد به ۵ درصد در سال ۱۳۹۴ با توجه به چشم انداز ۲۰ ساله كشور برسد در صورتى كه هم اكنون در چين نرخ تورم ۱/۳ درصد است. اين عضو مجمع تشخيص مصلحت كه در جمع رايزنان فرهنگى ايران سخن مى گفت به نرخ مشاركت عمومى كه هم اكنون ۱/۳۷ درصد است اشاره و تصريح كرد: با توجه به چشم انداز ۲۰ ساله نرخ مشاركت بايد در سال ۱۳۹۴ به ۴۸ درصد برسد و با توجه به نرخ مشاركت زنان كه ۵/۱۲ درصد در مقابل نرخ ۵۸ درصدى مردان در كنار بالا بودن نرخ بيكارى در ميان زنان و جوانان، افزايش ارتقاى مشاركت زنان از اهداف و وظايف سند چشم انداز ۲۰ ساله كشور است. مير سليم «تقويت نهاد خانواده» را از عبارت هاى مهم سند چشم انداز ۲۰ ساله عنوان كرده و به مشاركت زنان در كنار حفظ كرامت انسانى زنان اشاره و تصريح كرد: هدف چشم انداز ۲۰ ساله در بخش فرهنگ برخوردارى از نهاد مستحكم خانواده و نوك پيكان مبارزه با بيكارى را اول متوجه جوانان و سپس متوجه زنان مى داند. وى سپس به اهداف اقتصادى اين چشم انداز مبنى بر ۱۰ برابر شدن صادرات صنعتى ايران در كنار قابليت رقابت در دنيا عنوان كرده و گفت: رسيدن به فناورى پيشرفته، نيروى متخصص مى خواهد و راه رسيدن به نيروى متخصص جست وجوى مشاركت جهانى و در نهايت تعامل مثبت در سياست خارجى است. ميرسليم در انتها تعامل سازنده با جهان را براساس اصول سه گانه عزت، حكمت و مصلحت دانست و گفت: بر مبناى ايمان همه مسائل حل شده و مى توان در سياست هاى فرهنگى هم پيشرفت كرد؛ نمى توان جز از طريق تكيه بر مبانى فرهنگى ايرانى و اسلامى به اهداف چشم انداز ۲۰ساله رسيد.

فرهنگ شرقى -اسلامى و نيست انگارى غربى

فلاطورى پنجاه سال مهجوريت

047358.jpg

فرهنگ شرقى -اسلامى و نيست انگارى غربى/1
عبدالجواد فلاطورى-ترجمه خسرو ناقد

مقاله اى۱ كه مى خوانيد يكى از نوشته هاى شادروان عبدالجواد فلاطورى است كه آقاى خسرو ناقد زحمت ترجمه آن از آلمانى به فارسى را كشيده اند. اكثر ارجاعات اين مقاله به مجموعه آثار نيچه به آلمانى است (Nietzcheصs Werke. Leipzig,1901) همه ارجاعات فقط با ذكر شماره مجلد و شماره صفحه به داخل متن منتقل شده اند مثلاً: (پانزده، ۶۵۱) يعنى مجلد پانزدهم صفحه ۶۵۱.

۱- طرح مسئله

معنا و نيز فايده برخورد و گفت وگوى فرهنگ ها و تمدن ها اين است كه ناقل هر تمدنى آنچه را از فرهنگ خود فهم مى كند و شاخص آن مى داند، با مخاطبش در ميان گذارد و به او نشان دهد؛ چرا كه شناخت صحيح و درك متقابل نقطه نظرات، اين امكان را مى تواند فراهم آورد كه هر يك در عين حفظ و پاسدارى از فرهنگ خود، از فرهنگ ها و تمدن هاى ديگر نيز در جهت توسعه و تعالى فرهنگى الهام گيرند. حال اين پرسش پيش مى آيد كه آيا چنين برخوردها و گفت وگوهايى ضرورى و يا اصولاً امكان پذير است؟

در پاسخ بايد خاطرنشان كرد كه تاريخ سير تكامل فرهنگ ها و تمدن ها- به ويژه تاريخچه رشد فرهنگ هاى شرق و غرب- نشان دهنده اين واقعيت است كه اين برخوردها و گفت و گوها هم ضرورى و هم امكان پذيرند؛ زيرا، صرف نظر از سازگارى و ناسازگارى ماهوى اين فرهنگ ها، هر تجديد حيات و نوسازى دوران ساز و هر رشد و تكامل متناسب در اين دو حوزه فرهنگى، هميشه در نتيجه برخورد با فرهنگ هاى بيگانه پديد آمده است. بدون آشنايى با روح تمدن هاى باستانى شرق، بى گمان افلاطونى پديد نمى آمد و بدون برخورد با عناصر فرهنگى پاگرفته در يونان باستان، بى ترديد مراكز علمى بى شمارى در آسياى غربى و خاور ميانه ايجاد نمى شد. بدون آشنايى با مسيحيت، مفهوم يكپارچگى و وحدت مغرب زمين- به مثابه وجه تمايز آن با مشرق زمين- معنايى نمى داشت.

همچنان كه بدون برخورد با چنين مغرب زمينى، فرهنگ اسلامى هستى نمى يافت و بدون آشنايى با فرهنگ اسلامى، رنسانس اروپا پديد نمى آمد. و سرانجام اينكه بدون تلاقى سرزمين هاى شرقى با مغرب زمين و تمدنى با چنين پيشينه فرهنگى، ظهور عصرى جديد در سرتاسر جهان و براى تمام بشريت ممكن نمى گرديد. البته در اغلب اين موارد، برخورد و تلاقى فرهنگ ها و تمدن هاى گوناگون، بدون برنامه ريزى قبلى صورت گرفته است. ولى اين برخوردها آنجا به بار نشسته و آنگاه ثمر داده است كه ناقل ارزش هاى فرهنگى، آگاهانه و هوشيارانه، خود را با عناصر مأخوذ از فرهنگ بيگانه مشغول داشته و با كندوكاو و بررسى همه جانبه آنها، از ميانشان متناسب ترين و بهترين عناصر را برگزيده است.

اين فرآيند امروز در كشورهاى شرقى و سرزمين هاى اسلامى و به ويژه در ايران قابل اجراست و كاربرد دارد. بايد دانست كه تلاقى فرهنگ هاى غرب و شرق در اين سرزمين ها مدت هاست كه به وقوع پيوسته و در جريان است و اين واقعيتى است كه نمى توان آن را ناديده گرفت و از اذهان زُدود. با اين همه ممكن و حتى ضرورى است كه با برقرارى گفت وگويى ميان فرهنگ ها، تمام توان و تلاش خود را در جهت حفظ هويت فرهنگى مشرق زمين، خاصه هويت ايرانى و حمايت از آن به كار گيريم.

نبايد فراموش كرد كه ايران از همان آغاز گسترش اسلام، تنها كشور در ميان سرزمين هاى مغلوب بود كه با حفظ هويت خود، يعنى پاسدارى از فرهنگ و زبان خود، توانمندى فرهنگى خويش را به اثبات رساند. از اين رو با برانگيختن و تحريك احساسات مردم و مردود و محكوم دانستن اين فرهنگ و ستايش از آن فرهنگ و اينجا و آنجا دنبال بلاگردان و مقصر گشتن تا مسئوليت اين كمبود و آن كاستى و عقب ماندگى را در گردن اين و آن كردن، نه كارى پيش مى رود و نه مسئله اى حل مى شود. آنچه اما در آغاز بايد در هر حال تحقق يابد، فراهم آوردن ابزارهايى براى هدايتى سنجيده در جهت خروج از اين تنگناست. اما راه اندازى چنين هدايت آگاهانه اى مستلزم شناخت روشن از ماهيت فرهنگ ها و سير تكامل تمدن هاى شرق و غرب است.

از سوى ديگر، تعريف و توصيف دقيق ماهيت فرهنگ ها مسئله اى دشوار و حتى غيرممكن است. ولى اين امر مانع كار ما نيست؛ زيرا ما با به كارگيرى روش قياسى دقيق و در عين حال فشرده، مى توانيم راهى براى دستيابى به اركان اصلى و بنياد جوهرى فرهنگ ها بيابيم؛ اركانى كه حتى الامكان اساسى ترين عناصر حوزه فرهنگى مورد نظر را در خود منعكس كنند. بر اين اساس، و تنها بر اين اساس است كه در اينجا مفهوم نيست انگارى برگزيده شده است تا موضوع تحقيق و بررسى قرار گيرد؛ چرا كه نيست انگارى هميشه و همه جا چون سايه اى نامريى، يا بهتر بگوييم، همانند سايه اى سركوب شده، فرهنگ غرب را تعقيب كرده است. لذا بررسى مفهوم نيست انگارى مى تواند فرهنگ مغرب زمين را در قياس با فرهنگ شرق، در يكى از مهمترين اركان اصلى اش به ما بنماياند و ابعاد گوناگون آن را روشن كند. ما در آغاز اين گفتار به مطالعه آراى نماينده و بيانگر اصلى اين گرايش، يعنى فريدريش نيچه مى پردازيم؛ كسى كه پيش از هر چيز با كشف خود يكى از اركان اصلى، ولى نهان فرهنگ مغرب زمين را به گونه اى چشمگير آشكار ساخت
.

افزون براين، اهميت نظرات نيچه براى بررسى ما از آن روست كه او در تجزيه و تحليل نقادانه خود، با پافشارى بر واقعيت، كوشيده است تا فرهنگ هاى ديگر و از آن جمله فرهنگ اسلامى را نيز از منظر اين ركن اصلى بررسى كند. البته بحث ما بر سر روا يا ناروا بودن نقد نيچه و درستى يا نادرستى كشف او نيست. ما در اينجا، نه به هيچ وجه قصد تفسير آرا و افكار او را داريم و نه قصد آن را داريم كه تفسيرهاى ديگران از انديشه هاى نيچه را اساس كار خود قرار دهيم؛ آن هم به اين دليل ساده كه موضوع بررسى ما به ندرت مورد توجه ديگران واقع شده است. منظور ما از توصيف ماهيت و تشريح ويژگى هاى فرهنگ هاى شرق و غرب از منظر نيست انگارى، صرفاً براى پاسخ به اين پرسش است كه آيا فرهنگ شرقى- اسلامى نيز مى تواند دليلى مشابه و عذرى موجه به دست منتقدى چون نيچه بدهد تا او رأى به وجود نيست انگارى در اين فرهنگ دهد يا نه؟ چرا كه ما مايليم عناصر پنهان در فرهنگ اسلامى- شرقى را نيز از اين طريق پيگيرى كنيم.

۲- در جست وجوى نيست انگارى غربى 

نخست به بحث درباره اين موضوع مى پردازيم كه چه عواملى در فرهنگ مغرب زمين نيچه را به كاوش در مضمون نيست انگارى كشاند؟ براى پاسخ به اين پرسش بايد دانست كه نيچه تحت لواى نيست انگارى چه فهم مى كند. به باور نيچه، نيست انگارى مفهومى است «دو پهلو». اول نيست انگارى به معناى قدرت روح؛ كه نيچه آن را «نيست انگارى فعال» مى نامد.

دوم نيست انگارى به معناى سقوط و زوال قدرت روح؛ كه نيچه نام «نيست انگارى منفعل» بر آن مى نهد. (پانزدهم، ۶۵۱) «نيست انگارى فعال»، يا به بيانى دقيق تر، نيست انگارى توانمند، به سست بنيادى هدف هايى كه تاكنون اعتبار داشته اند، پى مى برد و ابطال ارزش هاى والا و بى هدفى و پوچى مطلق آنها را كه همانا بى فايدگى و بيهودگى مطلق است، كشف مى كند و برملا مى سازد. ۲ ( پانزدهم، ۵۴۱) «نيست انگارى منفعل» كه نماد ضعف و نيز فرسودگى قوه تفكر و پوسيدگى و فساد است، در تقابل با «نيست انگارى فعال» قرار دارد. «نيست انگارى منفعل»، يا نيست انگارى ناتوانى، از فقدان قوه خلاقه ناشى مى شود و از تباه شدن آنچه معناى حيات و ارزش هاى واقعى زندگى را تشكيل مى دهد. «بى هدفى فى نفسه، تشكيل دهنده پايه و اساس اعتقادى «نيست انگارى منفعل» است.»

(پانزدهم، ۸۵۱) به اين ترتيب، «نيست انگارى فعال» افشاگر و برملا كننده «نيست انگارى منفعل» است و «نيست انگارى منفعل» برآمدن «نيست انگارى فعال» را تدارك مى بيند. «نيست انگارى منفعل» به گذشته فرهنگ مغرب زمين تعلق دارد؛ در حالى كه «نيست انگارى فعال» و چيرگى آن بر «نيست انگارى منفعل»، مشخصه بارز عصر حاضر و معرف آينده تمدن غربى است(پانزدهم، ۷۳۱). حال اين پرسش اساسى پيش مى آيد كه وقتى نيچه از «نيست انگارى منفعل» سخن مى گويد، منظورش دقيقاً چيست؟

ويژگى هاى اساسى و خصوصيات ذاتى نيست انگارى ضعف در فرهنگ غرب كدام است؟ نيچه به طور مشخص، اساس تصور متافيزيكى افلاطونى و باور دينى مسيحايى را در نظر دارد و نگاهش به ويژه به اعتقاد راسخ در اين دو پنداشت است كه به وجود جهان حقيقى و ابدى ديگرى جز جهان ما باور دارد؛ جهانى كه متغير و متحول نمى شود؛ جهانى كه نه آغاز دارد و نه انجام؛ جهانى كه فراتر از جهان گذرا و دروغى ماست و در تقابل با آن قرار دارد.

به باور افلاطون و نيز بر پايه اعتقادات مسيحى، جهانى با چنين خصوصيات، در حقيقت جهان واقعى است كه خدا به عنوان حقيقت معين در رأس آن قرار گرفته است؛ خدايى اخلاقى كه ارزش هاى اخلاقى متناسب با اين جهان را تعيين مى كند. از سوى ديگر اما، باور افلاطونى و ايمان مسيحايى جهانى را كه ما در آن زندگى مى كنيم و برايمان ملموس و محسوس است، جهانى خيالى و ساختگى، غيرواقعى و دروغين، جهانى بد و زشت مى پندارد (شانزدهم، ۷؛ پنجم، ۵۷۲؛ شانزدهم ۴۷ و ۵۶۳) نيچه اين باور و طرز تفكر را به مبارزه مى طلبد (هشتم، ۴۲۲) و تأكيد دارد كه از ميان برداشتن اين «جهان واقعى» از اهميت بسيار برخوردار است. (شانزدهم، ۹۷) نيچه، اين انديشمند صريح و صادق، هر راه پنهان و هر طريق انحرافى را كه به عقب ماندگى و الوهيت كاذب منتهى شود، برنمى تابد. زندگى و انديشه او در «بى اعتقادى و ناباورى به جهان متافيزيكى» مى گذرد. (پانزدهم، ۵۱) براى او چنين جهان واقعى و چنين حقيقتى وجود ندارد.

«همين به اصطلاح جهان خيالى و ساختگى، تنها جهانى است كه وجود دارد. آن جهان كه به جهان واقعى معروف شده، دروغى بيش نيست». (پانزدهم، ۵۲) نفى واقعيت است و نيستى و پوچى. تنها واقعيت، واقعيت شدن است. باور افلاطونى اين واقعيت را ناديده مى گيرد و همواره «به هيچى و پوچى متوسل مى شود و از لاوجود، خدا و حقيقت مى سازد.» (پانزدهم، ۹۸۴) اين نفى مضاعف- بى اعتقادى به واقعيت و اعتقاد به لاوجود - آرى اين «نيست انگارى منفعل»، يكى از پايه هاى اصلى فرهنگ مغرب زمين را تشكيل مى دهد. اين نفى مضاعف سازنده كجايى معنا و هدف و مقصود زندگى است و سازنده كجايى ارزش هايى كه فرهنگ غرب بر آنها بنياد شده و انسان غربى دائماً با آن مواجه بوده و هنوز هم با آن دست به گريبان است. نيچه معتقد است كه مسيحيت با افزودن عناصر نيست انگارانه اى به اين باور نيست انگارانه، در بازسازى و گسترش آن كوشيد.

بر اساس اعتقاد دينى مسيحايى، رنج و عذاب و مصيبت، گناهكارى و آلودگى به گناه، شكل دهنده اجزاى ضرورى هستى انسانند. بعد هم خداوند براى آمرزش گناهان بندگانش، پسر خود را به عنوان ناجى و مسيح به ميان آنان مى فرستد و او را قربانى مى كند؛ لاوجودى فراتر از لاوجودى ديگر. «در مسيحيت، نه اخلاق و نه دين، هيچ يك نقطه تماسى با واقعيت ندارند».(هشتم، ۱۳۲) اعتقاد نيچه بر آن است كه در گسترش و بازسازى چنين جهان نيست انگارانه اى، همه متكلمان و فيلسوفان مسيحى سهيم بوده اند؛ حال خواه نامشان پاپ اعظم يا مارتين لوتر باشد و خواه آنان را كانت يا هگل و جز اينها بنامند. (هشتم، ۴۸۲) «نيست انگارى فعال» افشاگر يك چنين نيست انگارى منفعل است كه در تضاد با حيات قرار دارد.

تنها تحقق نيست انگارى فعال و فقط از طريق كمال يابى آن است كه مى توان بر نيست انگارى منفعل چيره شد. من سازنده و خواهنده و شونده، تنها معيارى است كه به چيزها هدف هايى نو و ارزش هايى جديد مى دهد.(ششم، ۳۴) در اين ميان اما روشن نيست كه وظيفه انجام اين امر را انسان آتى، ابر انسان و يا خود نيچه به عهده مى گيرد. آنچه تعيين كننده است، پايه و اساس و ملاك و معيار اين ارزش گذارى است؛ كه همانا حيات اين جهانى است، يعنى تنها واقعيت بى چون و چرايى كه وجود دارد.

در واقع، حيات، حيات و هستى اين جهانى انسان، همچون اصلى مطلق و مسلم در كانون فلسفه نيچه قرار دارد. بر اين اساس، و تنها بر اين اساس است كه «درستى» و «نادرستى» امور معين و مشخص مى شود. هرآنچه اين اصل را نقض كند، براى نيچه حكم فريب و دروغ را دارد. از اين رو پيداست كه بنياد حملات نيچه به مكتب افلاطون و نيز انتقاد كوبنده او به آيين مسيحيت، كه او آن را «مكتب افلاطون براى توده هاى مردم» مى خواند، بر اين اصل استوار است.

«مبارزه عليه افلاطون (يا روشن تر بگوييم براى عامه «مردم»)، آرى، مبارزه عليه فشار هزار ساله مسيحى- كليسايى (چرا كه مسيحيت همانا مكتب افلاطون است براى توده هاى مردم)، شور و هيجان معنوى عظيمى در اروپا پديد آورده كه تا كنون بر روى زمين مانند نداشته است». (هفتم، ۵) نيچه در جاى ديگر به صراحت مى گويد: «چه كسى مسيحيت را نفى مى كند؟ اصولاً «جهان» به چه معناست؟

جهان به اين معنا كه آدمى سرباز است، داور است، ميهن پرست است. به اين معناست كه آدمى از خود دفاع مى كند، حرمت و عزت نفس خود را نگاه مى دارد، خواهان برترى است، غرور دارد و بزرگ منشى. امروز هر عملى كه در هر لحظه اى صورت مى پذيرد، هر غريزه اى، هر احترامى كه به عمل مى پيوندد، ضدمسيحى است.» (هشتم، ۵۶۲) به بيانى ديگر: «مسيحيت همان مكتب افلاطون است براى توده هاى مردم؛ مذهبى است نيست انگارانه». (پانزدهم، ۸۵۲) «آرى، نيست انگار و مسيحى هم قافيه اند، و نه تنها هم قافيه كه برازنده هم اند.»۳ (هشتم، ۷۰۳)

۳- نگرش مثبت نيچه به اسلام و پيامبر اسلام 

بحث ما تا اينجا درباره مضمون نيست انگارى غربى بود كه نيچه را به كشف و افشاى مفهوم نيست انگارى در فرهنگ مغرب زمين كشاند. اما پرسش اصلى ما اين است كه آيا در حوزه تمدن شرقى- اسلامى نيز، كه هم منشاء يونانى و هم منشاء سامى دارد، عناصر پنهانى يافت مى شود كه بهانه به دست منتقدى چون نيچه دهد تا او حكم به وجود نيست انگارى در اين حوزه فرهنگى دهد؟


مسلماً با مطالعه و بررسى عقايد ضد مسيحى و الحادى نيچه، به اين نتيجه مى رسيم كه او هيچ گونه خدايى را نمى پذيرد. براى او هر آنچه كه از منظور و مقصود و معناى زندگى ملموس و واقعى فراتر رود، مردود است؛ حال خواه خاستگاه بودايى يا منشاء يهودى و يا اسلامى داشته باشد. اما اين مسئله در اينجا مورد نظر ما نيست، بلكه مهم اين است كه عناصرى را در فرهنگ شرقى- اسلامى مورد مطالعه و بررسى قرار دهيم كه به توصيف نيچه در طول بيش از دو هزار سال بر كل فرهنگ مشرق زمين و كل انديشه و دريافت غرب اثر گذاشته و آن را زير سلطه خود داشته است.

ما براى پاسخگويى به اين پرسش از هر گونه گمانه زنى پرهيز مى كنيم و مستقيماً به آراى نيچه رجوع مى كنيم و با كمال تعجب مى بينيم كه او به طور مشخص به پرسش ما پاسخ گفته است. نيچه در راستاى نفى مسيحيت به عنوان مذهبى نيست انگارانه كه حيات را نابود مى سازد و علم و فرهنگ را به تباهى مى كشاند، چنين مى نويسد: «مسيحيت ما را از ثمرات تمدن عهد باستان و بعدها از دستاوردهاى تمدن اسلامى محروم كرد. فرهنگ و تمدن اسلامى در دوران حكمرانان مسلمان اندلس كه در اساس با ما خويشاوندتر از يونان و روم است و در معنا و مفهوم و ذوق و سليقه، گوياتر از آنهاست، لگدمال شد (اين بماند كه زير پاى چه كسانى).

چرا اين تمدن لگدمال شد؟ براى آنكه اصالت داشت، براى آنكه پيدايش خود را مديون غرايز مردانه بود، براى آنكه به زندگى آرى مى گفت...» (هشتم، ۷۰۳) «آرى گفتن به زندگى»، چيزى بود كه نيچه آن را در مسيحيت نيست انگارانه نمى يابد و در اسلام به آن دست مى يابد و به حد كافى نيز از آن تعريف و تمجيد مى كند. نيچه مسيحيت و اسلام را بر مبناى عناصر فرهنگ ساز و فرهنگ پذيرشان با هم مقايسه مى كند و در اين مقايسه درباره مسيحيت مى گويد: «دينى سامى، نفى كننده حيات، مظهر طبقه مغلوب و فرودست و متجلى در انجيل عهد جديد». و در باره اسلام مى گويد: «دينى سامى، دينى كه به زندگى آرى مى گويد، مظهر طبقه غالب و فرادست و متجلى در قرآن كه به عهد عتيق در كهن ترين بخش هايش مى ماند.» و در ادامه مى گويد: «اسلام دينى براى مردان؛ با بيزارى عميق نسبت به احساساتى گرى و رياكارى نهفته در مسيحيت. و مسيحيت دينى زنانه...». (پانزدهم، ۳۵۲)

حال اين پرسش پيش مى آيد كه چه عللى باعث شد كه نيچه، پيامبر اسلام را به عنوان شخصيتى كه نگرشى مثبت به اين جهان دارد مورد تائيد قرار دهد و تعاليم او را به رخ مسيحيان بكشد؟ چه عواملى موجب شد كه او پيامبر اسلام را يكى از شخصيت هاى دوران سازِ تشنه تحرك و تحول بخواند و قرآن را كتابى بنامد كه به حيات «آرى» مى گويد؟ پاسخ نيچه چنين است: «مصلحان بزرگى چون محمد دريافته اند كه چگونه عادات و آداب و خو و خواسته هاى انسان ها را جلوه و جلال و جلاى تازه اى بخشند. تلاش و رسالت آنان در اين راه است و نه چيز ديگرى.

آنان تنها به آنچه «انسان ها» مى خواهند و مى توانند داشته باشند، همچون چيزى والاتر مى نگرند و در همه چيز، خرد و فرزانگى و نيكبختى بيشترى از آنچه انسان ها تا حال يافته اند، كشف مى كنند. آنان به انسان ها نشان مى دهند كه خويشتندارى كنند و آن چنان باشند كه هستند». (دوازدهم، ۲۰۱) تعاليم اسلام و سيرت و سنت پيامبر اسلام كه تجلى خود را در تعلق خاطر به انسان هاى روى زمين، حمايت از حيات، ترفيع و تعميق ارز و ارزش زندگى، كشف سعادت، خويشتندارى و جز اينها مى يابد، از جمله عواملى بودند كه نيچه را به اين موضع گيرى در قبال اسلام و پيامبر اسلام و فرهنگ اسلامى واداشت. نيچه با چنين بيانى آشكارا مى گويد كه او آرى گفتن به حيات و به اين جهان را مى ستايد و ارج مى نهد و از نفى حيات و نفى اين جهان بيزار و متنفر است.

پيش از اين نيز تأكيد كرديم كه اين اصل يكى از معيارهاى تعيين كننده اى است كه نيچه بر طبق آن واكنش نشان مى دهد و فلسفه زندگى او نيز تا حد زيادى بر آن استوار است. از اين رو ما نيز در بررسى خود صرفاً به اين معيار توجه خواهيم كرد و نيز به توصيف و تصوير روشنى كه نيچه بر مبناى اين معيار از فرهنگ هاى غرب و شرق به دست مى دهد؛ يعنى آنجا كه او صريحاً اعلام مى كند كه بر خلاف آموزه هاى غربى- مسيحى، انگيزه هاى اصلى نيست انگارى را در تعاليم پيامبر اسلام نمى توان يافت.


حال زمان آن رسيده است كه ما اسلام را _صرف نظر از حقانيت يا عدم حقانيت آن- به مثابه دينى كه به زندگى آرى مى گويد و نگرشى مثبت به جهان دارد و به عنوان عاملى فرهنگ زا و فرهنگ ساز، مورد تجزيه و تحليل قرار دهيم و به بررسى دريافت پيامبر اسلام به اين جنبه از تعاليم اسلام، يعنى نگرش مثبت اسلام به جهان بپردازيم و به اين نكته اساسى كه اگر اين نگرش توسعه مى يافت، در چه مقياسى به فرهنگ شرقى- اسلامى چهره و ويژگى ديگرى مى توانست ببخشد.

پانوشت ها:

۱- عنوان اصلى مقاله به زبان آلمانى چنين است:

Koennte die islamisch-morgenlaendische Kultur zu einem dem abendlaendischen Nihilismus aehnelnden Nihilismus fuehren?
«نيست انگارى» معادلى است كه در اين مقاله همه جا به جاى مفهوم «Nihilismus» نشسته است. (م.)

۲- «معناى نيست انگارى چيست؟ نيست انگارى به معناى ابطال ارزش هاى والاست، به معناى بى هدفى است و نداشتن پاسخى براى «چرا؟»

۳- «كنايه نيچه به هم قافيه بودن وا ژه هاى آلمانى «Nihilist und Christ» است. (م.)

ادامه دارد

047361.jpg

فلاطورى پنجاه سال مهجوريت

حامد يوسفى: عبدالجواد فلاطورى براى من يك خاطره است؛ خاطره اى از دوران نوجوانى كه در بزرگداشتى در دانشگاه اصفهان شركت كردم، براى مردى كه يك سال پيش در غرب از دنيا رفته بود و سخنرانان همگى متفق القول از اين گلايه مى كردند كه در يك سال گذشته از آلمان تا الازهر مصر براى او مراسم هاى مختلف برگزار شده، اما در ايران كسى انگار عبدالجواد فلاطورى را نمى شناسد. در آن بزرگداشت من دوستانى تازه پيدا كردم كه تا امروز با آنها همراهم. از فلاطورى اما فقط همين خاطره با من مانده كه «او ايرانى مهمى بوده اما در ايران كسى نمى شناسدش.»

چند سالى بعدتر مجموعه دو جلدى مصاحبه هاى ماهنامه «كيهان فرهنگى» با چهره هاى برجسته را خريدم كه تحت عنوان «ميراث ماندگار» چاپ شده بود. مصاحبه سوم: «براى عرضه به غرب چه داريم؟ با كدام شيوه؟- گفت وگو با پروفسور عبدالجواد فلاطورى» آنجا همين عكس چاپ شده بود كه در وسط اين صفحه چاپ شده است و باز تاييد همان خاطره قبلى؛ بخشى از مقدمه «كيهان فرهنگى» را بر آن مصاحبه بخوانيد: «بيش از سى سال پيش از اين تاريخ فيلسوف شرق، آقا ميرزا مهدى آشتيانى، در اجازه نامه اى كه به آقاى عبدالجواد فلاطورى داد، نوشت: منظورم فاضل كامل و صاحب نظر استوار راى، نور چشم و فرزند و مورد اعتماد من، عبدالجواد حكيمى فلاطورى است- او كه خداوند در كسب رضاى خود موفقش بدارد- مدتى طولانى از من استفاده برد و ژرفاى مطالب حكمت و عرفان را فرا گرفت.

او اينك به درجه شاخصى از اين علوم و معارف رسيده است و صلاحيت تدريس كتاب هايى را دارا است كه در اين رشته ها فراهم شده است. با اين همه نزد دانش پژوهان و طالبان حقايق ناشناخته و مجهول القدر است. پس لازم ديدم از تلاش هاى او تشكر كنم و تمامى طالب علمان و دانشجويان را سفارش كنم تا از او سرچشمه هاى دانش الهى و معارف ربانى و اصول و حكمت و عرفان را فرا گيرند.»

كيهان فرهنگى پس از اين نقل قول اضافه كرده بود: «منظور ما از ترجمه بخشى از اين اجازه نامه از جمله تكيه بر واژه مجهول القدر است كه آن فيلسوف بزرگ در مورد اين شخصيت ارزنده اسلامى در سى سال پيش به كار برده است و همچنان به قوت خود باقى است.» بله! همچنان به قوت باقى است: نوشته ميرزا مهدى آشتيانى به سى سال قبل از نوشته كيهان فرهنگى برمى گردد و نوشته كيهان فرهنگى مربوط به ده، پانزده سال قبل از برگزارى آن مراسم بزرگداشت است و حالا كه من اين يادداشت را مى نويسم شش، هفت سالى از آن مراسم بزرگداشت مى گذرد. يعنى در واقع به عبارت دقيق تر تا به امروز سى سال است همچنان به قوت خود باقى است و پروفسور عبدالجواد فلاطورى مجهول القدر مانده است.

شايد علت قضيه به اين برگردد كه فلاطورى در كلن آلمان تدريس مى كرد و به آلمانى هم مى نوشت. تاكنون هم متاسفانه عزمى براى ترجمه آنها به عمل در نيامده. اينك اما ترجمه يكى از مهم ترين مقامات فلاطورى را در «شرق» مى خوانيد، آن هم به قلم مترجمى قابل اعتماد: خسرو ناقد. شايد اين سر آغازى باشد بر ترجمه آثار فيلسوفى مسلمان كه از محضر شيخ محمد تقى قمشه اى، آيت الله شيخ محمد على شاه آبادى، اديب نيشابورى دوم، شيخ محمد رضا ترابى خراسانى، شيخ هاشم مدرس قزوينى و شيخ هادى كد كنى نيشابورى بهره ها برده بود و قبل از سى سالگى از مرحوم شيخ محمدرضا كلباسى جواز اجتهاد گرفته بود. فلاطورى البته پس از دروس قديمه براى ادامه تحصيل به آلمان رفته و رساله اش را درباره اخلاق عملى كانت نوشته است. او آنجا زبان هاى يونانى و لاتين آموخت و نهايتاً به درجه استادى دانشگاه نايل شد. او يكى از موسسين «آكادمى علوم اسلامى» كلن بود اما همچنان در ايران مهجور است
.

صفحه اول
دولت
مجلس
سياست
ديپلماسى
خاورميانه
اروپا و آمريكا
آسيا و آفريقا
رسانه
هنر
سينما
تاريخ
ادبيات
انديشه
كتاب
علم
جامعه
اقتصاد
صنعت
حادثه
بورس
ويژه جوان يك
ويژه جوان دو
ويژه جوان سه
ورزش
صفحه آخر
آرشيو