فرهنگ شرقى -اسلامى و
نيست انگارى غربى/1
عبدالجواد فلاطورى-ترجمه خسرو ناقد
مقاله اى۱ كه مى خوانيد
يكى از نوشته هاى شادروان عبدالجواد فلاطورى
است كه آقاى خسرو ناقد زحمت ترجمه آن از آلمانى به
فارسى را كشيده اند. اكثر ارجاعات اين مقاله
به مجموعه آثار نيچه به آلمانى است (Nietzcheصs
Werke. Leipzig,1901) همه ارجاعات فقط با ذكر
شماره مجلد و شماره صفحه به داخل متن منتقل
شده اند مثلاً: (پانزده، ۶۵۱) يعنى مجلد
پانزدهم صفحه ۶۵۱.
۱- طرح
مسئله
معنا و نيز فايده برخورد
و گفت وگوى فرهنگ ها و تمدن ها اين
است كه ناقل هر تمدنى آنچه را از فرهنگ خود فهم
مى كند و شاخص آن مى داند، با مخاطبش در
ميان گذارد و به او نشان دهد؛ چرا كه شناخت صحيح و
درك متقابل نقطه نظرات، اين امكان را
مى تواند فراهم آورد كه هر يك در عين حفظ و
پاسدارى از فرهنگ خود، از فرهنگ ها و
تمدن هاى ديگر نيز در جهت توسعه و تعالى
فرهنگى الهام گيرند. حال اين پرسش پيش مى آيد
كه آيا چنين برخوردها و گفت وگوهايى ضرورى و
يا اصولاً امكان پذير است؟
در پاسخ
بايد خاطرنشان كرد كه تاريخ سير تكامل
فرهنگ ها و تمدن ها- به ويژه
تاريخچه رشد فرهنگ هاى شرق و غرب-
نشان دهنده اين واقعيت است كه اين برخوردها و
گفت و گوها هم ضرورى و هم
امكان پذيرند؛ زيرا، صرف نظر از سازگارى
و ناسازگارى ماهوى اين فرهنگ ها، هر تجديد
حيات و نوسازى دوران ساز و هر رشد و تكامل
متناسب در اين دو حوزه فرهنگى، هميشه در نتيجه
برخورد با فرهنگ هاى بيگانه پديد
آمده است. بدون آشنايى با روح تمدن هاى
باستانى شرق، بى گمان افلاطونى پديد
نمى آمد و بدون برخورد با عناصر فرهنگى
پاگرفته در يونان باستان، بى ترديد مراكز
علمى بى شمارى در آسياى غربى و
خاور ميانه ايجاد نمى شد. بدون آشنايى
با مسيحيت، مفهوم يكپارچگى و وحدت مغرب زمين-
به مثابه وجه تمايز آن با مشرق زمين-
معنايى نمى داشت.
همچنان كه بدون
برخورد با چنين مغرب زمينى، فرهنگ اسلامى
هستى نمى يافت و بدون آشنايى با فرهنگ
اسلامى، رنسانس اروپا پديد نمى آمد. و
سرانجام اينكه بدون تلاقى سرزمين هاى شرقى با
مغرب زمين و تمدنى با چنين پيشينه فرهنگى،
ظهور عصرى جديد در سرتاسر جهان و براى تمام بشريت
ممكن نمى گرديد. البته در اغلب اين موارد،
برخورد و تلاقى فرهنگ ها و تمدن هاى
گوناگون، بدون برنامه ريزى قبلى صورت گرفته
است. ولى اين برخوردها آنجا به بار نشسته و
آنگاه ثمر داده است كه ناقل ارزش هاى فرهنگى،
آگاهانه و هوشيارانه، خود را با عناصر مأخوذ از
فرهنگ بيگانه مشغول داشته و با كندوكاو و بررسى
همه جانبه آنها، از ميانشان متناسب ترين
و بهترين عناصر را برگزيده است.
اين فرآيند
امروز در كشورهاى شرقى و سرزمين هاى اسلامى و
به ويژه در ايران قابل اجراست و كاربرد دارد.
بايد دانست كه تلاقى فرهنگ هاى غرب و شرق در
اين سرزمين ها مدت هاست كه به وقوع
پيوسته و در جريان است و اين واقعيتى است كه
نمى توان آن را ناديده گرفت و از اذهان
زُدود. با اين همه ممكن و حتى ضرورى است كه با
برقرارى گفت وگويى ميان فرهنگ ها، تمام
توان و تلاش خود را در جهت حفظ هويت فرهنگى
مشرق زمين، خاصه هويت ايرانى و حمايت از آن
به كار گيريم.
نبايد فراموش كرد كه
ايران از همان آغاز گسترش اسلام، تنها كشور در
ميان سرزمين هاى مغلوب بود كه با حفظ هويت
خود، يعنى پاسدارى از فرهنگ و زبان خود، توانمندى
فرهنگى خويش را به اثبات رساند. از
اين رو با برانگيختن و تحريك احساسات مردم و
مردود و محكوم دانستن اين فرهنگ و ستايش از آن
فرهنگ و اينجا و آنجا دنبال بلاگردان و مقصر گشتن
تا مسئوليت اين كمبود و آن كاستى و
عقب ماندگى را در گردن اين و آن كردن، نه
كارى پيش مى رود و نه مسئله اى حل
مى شود. آنچه اما در آغاز بايد در هر حال
تحقق يابد، فراهم آوردن ابزارهايى براى هدايتى
سنجيده در جهت خروج از اين تنگناست. اما
راه اندازى چنين هدايت آگاهانه اى
مستلزم شناخت روشن از ماهيت فرهنگ ها و سير
تكامل تمدن هاى شرق و غرب است.
از سوى
ديگر، تعريف و توصيف دقيق ماهيت فرهنگ ها
مسئله اى دشوار و حتى غيرممكن است. ولى اين
امر مانع كار ما نيست؛ زيرا ما با به كارگيرى
روش قياسى دقيق و در عين حال فشرده،
مى توانيم راهى براى دستيابى به اركان اصلى و
بنياد جوهرى فرهنگ ها بيابيم؛ اركانى كه
حتى الامكان اساسى ترين عناصر حوزه
فرهنگى مورد نظر را در خود منعكس كنند. بر اين
اساس، و تنها بر اين اساس است كه در اينجا مفهوم
نيست انگارى برگزيده شده است تا موضوع تحقيق
و بررسى قرار گيرد؛ چرا كه نيست انگارى هميشه
و همه جا چون سايه اى نامريى، يا بهتر
بگوييم، همانند سايه اى سركوب شده،
فرهنگ غرب را تعقيب كرده است. لذا بررسى
مفهوم نيست انگارى مى تواند فرهنگ
مغرب زمين را در قياس با فرهنگ شرق، در يكى
از مهمترين اركان اصلى اش به ما بنماياند و
ابعاد گوناگون آن را روشن كند. ما در آغاز اين
گفتار به مطالعه آراى نماينده و بيانگر اصلى اين
گرايش، يعنى فريدريش نيچه مى پردازيم؛ كسى كه
پيش از هر چيز با كشف خود يكى از اركان اصلى، ولى
نهان فرهنگ مغرب زمين را
به گونه اى چشمگير آشكار ساخت.
افزون براين، اهميت نظرات نيچه براى بررسى
ما از آن روست كه او در تجزيه و تحليل نقادانه
خود، با پافشارى بر واقعيت، كوشيده است تا
فرهنگ هاى ديگر و از آن جمله فرهنگ
اسلامى را نيز از منظر اين ركن اصلى بررسى كند.
البته بحث ما بر سر روا يا ناروا بودن نقد نيچه و
درستى يا نادرستى كشف او نيست. ما در اينجا، نه
به هيچ وجه قصد تفسير آرا و افكار او را
داريم و نه قصد آن را داريم كه تفسيرهاى ديگران از
انديشه هاى نيچه را اساس كار خود قرار دهيم؛
آن هم به اين دليل ساده كه موضوع بررسى ما
به ندرت مورد توجه ديگران واقع شده است.
منظور ما از توصيف ماهيت و تشريح ويژگى هاى
فرهنگ هاى شرق و غرب از منظر
نيست انگارى، صرفاً براى پاسخ به اين
پرسش است كه آيا فرهنگ شرقى- اسلامى نيز
مى تواند دليلى مشابه و عذرى موجه به دست
منتقدى چون نيچه بدهد تا او رأى به وجود
نيست انگارى در اين فرهنگ دهد يا نه؟ چرا كه
ما مايليم عناصر پنهان در فرهنگ اسلامى- شرقى را
نيز از اين طريق پيگيرى كنيم.
۲- در جست وجوى
نيست انگارى
غربى
نخست به بحث
درباره اين موضوع مى پردازيم كه چه عواملى در
فرهنگ مغرب زمين نيچه را به كاوش در
مضمون نيست انگارى كشاند؟ براى پاسخ
به اين پرسش بايد دانست كه نيچه تحت لواى
نيست انگارى چه فهم مى كند. به باور
نيچه، نيست انگارى مفهومى است «دو پهلو». اول
نيست انگارى به معناى قدرت روح؛ كه نيچه
آن را «نيست انگارى فعال» مى نامد.
دوم نيست انگارى به معناى سقوط
و زوال قدرت روح؛ كه نيچه نام «نيست انگارى
منفعل» بر آن مى نهد. (پانزدهم، ۶۵۱)
«نيست انگارى فعال»، يا به بيانى
دقيق تر، نيست انگارى توانمند، به
سست بنيادى هدف هايى كه تاكنون اعتبار
داشته اند، پى مى برد و ابطال
ارزش هاى والا و بى هدفى و پوچى مطلق
آنها را كه همانا بى فايدگى و بيهودگى مطلق
است، كشف مى كند و برملا مى سازد. ۲ (
پانزدهم، ۵۴۱) «نيست انگارى منفعل» كه نماد
ضعف و نيز فرسودگى قوه تفكر و پوسيدگى و فساد است،
در تقابل با «نيست انگارى فعال» قرار دارد.
«نيست انگارى منفعل»، يا نيست انگارى
ناتوانى، از فقدان قوه خلاقه ناشى مى شود و
از تباه شدن آنچه معناى حيات و ارزش هاى
واقعى زندگى را تشكيل مى دهد. «بى هدفى
فى نفسه، تشكيل دهنده پايه و اساس
اعتقادى «نيست انگارى منفعل» است.»
(پانزدهم، ۸۵۱) به اين ترتيب،
«نيست انگارى فعال» افشاگر و
برملا كننده «نيست انگارى منفعل» است و
«نيست انگارى منفعل» برآمدن
«نيست انگارى فعال» را تدارك مى بيند.
«نيست انگارى منفعل» به گذشته فرهنگ
مغرب زمين تعلق دارد؛ در حالى كه
«نيست انگارى فعال» و چيرگى آن بر
«نيست انگارى منفعل»، مشخصه بارز عصر حاضر و
معرف آينده تمدن غربى است(پانزدهم، ۷۳۱). حال اين
پرسش اساسى پيش مى آيد كه وقتى نيچه از
«نيست انگارى منفعل» سخن مى گويد،
منظورش دقيقاً چيست؟
ويژگى هاى اساسى
و خصوصيات ذاتى نيست انگارى ضعف در فرهنگ غرب
كدام است؟ نيچه به طور مشخص، اساس تصور
متافيزيكى افلاطونى و باور دينى مسيحايى را در نظر
دارد و نگاهش به ويژه به اعتقاد راسخ در اين
دو پنداشت است كه به وجود جهان حقيقى و ابدى ديگرى
جز جهان ما باور دارد؛ جهانى كه متغير و متحول
نمى شود؛ جهانى كه نه آغاز دارد و نه انجام؛
جهانى كه فراتر از جهان گذرا و دروغى ماست و در
تقابل با آن قرار دارد.
به باور افلاطون و
نيز بر پايه اعتقادات مسيحى، جهانى با چنين
خصوصيات، در حقيقت جهان واقعى است كه خدا
به عنوان حقيقت معين در رأس آن قرار گرفته
است؛ خدايى اخلاقى كه ارزش هاى اخلاقى متناسب
با اين جهان را تعيين مى كند. از سوى ديگر
اما، باور افلاطونى و ايمان مسيحايى جهانى را كه
ما در آن زندگى مى كنيم و برايمان ملموس و
محسوس است، جهانى خيالى و ساختگى، غيرواقعى و
دروغين، جهانى بد و زشت مى پندارد (شانزدهم،
۷؛ پنجم، ۵۷۲؛ شانزدهم ۴۷ و ۵۶۳) نيچه اين باور و
طرز تفكر را به مبارزه مى طلبد (هشتم، ۴۲۲) و
تأكيد دارد كه از ميان برداشتن اين «جهان واقعى»
از اهميت بسيار برخوردار است. (شانزدهم، ۹۷) نيچه،
اين انديشمند صريح و صادق، هر راه پنهان و هر طريق
انحرافى را كه به عقب ماندگى و الوهيت
كاذب منتهى شود، برنمى تابد. زندگى و انديشه
او در «بى اعتقادى و ناباورى به جهان
متافيزيكى» مى گذرد. (پانزدهم، ۵۱) براى او
چنين جهان واقعى و چنين حقيقتى وجود ندارد.
«همين به اصطلاح جهان خيالى و ساختگى،
تنها جهانى است كه وجود دارد. آن جهان كه به جهان
واقعى معروف شده، دروغى بيش نيست». (پانزدهم، ۵۲)
نفى واقعيت است و نيستى و پوچى. تنها واقعيت،
واقعيت شدن است. باور افلاطونى اين واقعيت را
ناديده مى گيرد و همواره «به هيچى و پوچى
متوسل مى شود و از لاوجود، خدا و حقيقت
مى سازد.» (پانزدهم، ۹۸۴) اين نفى مضاعف-
بى اعتقادى به واقعيت و اعتقاد به
لاوجود - آرى اين «نيست انگارى منفعل»، يكى
از پايه هاى اصلى فرهنگ مغرب زمين را
تشكيل مى دهد. اين نفى مضاعف سازنده كجايى
معنا و هدف و مقصود زندگى است و سازنده كجايى
ارزش هايى كه فرهنگ غرب بر آنها بنياد شده و
انسان غربى دائماً با آن مواجه بوده و هنوز هم با
آن دست به گريبان است. نيچه معتقد است كه
مسيحيت با افزودن عناصر
نيست انگارانه اى به اين باور
نيست انگارانه، در بازسازى و گسترش آن كوشيد.
بر اساس اعتقاد دينى مسيحايى، رنج و عذاب
و مصيبت، گناهكارى و آلودگى به گناه،
شكل دهنده اجزاى ضرورى هستى انسانند. بعد هم
خداوند براى آمرزش گناهان بندگانش، پسر خود را به
عنوان ناجى و مسيح به ميان آنان مى فرستد و
او را قربانى مى كند؛ لاوجودى فراتر از
لاوجودى ديگر. «در مسيحيت، نه اخلاق و نه دين، هيچ
يك نقطه تماسى با واقعيت ندارند».(هشتم، ۱۳۲)
اعتقاد نيچه بر آن است كه در گسترش و بازسازى چنين
جهان نيست انگارانه اى، همه متكلمان و
فيلسوفان مسيحى سهيم بوده اند؛ حال خواه
نامشان پاپ اعظم يا مارتين لوتر باشد و خواه آنان
را كانت يا هگل و جز اينها بنامند. (هشتم، ۴۸۲)
«نيست انگارى فعال» افشاگر يك چنين
نيست انگارى منفعل است كه در تضاد با حيات
قرار دارد.
تنها تحقق نيست انگارى
فعال و فقط از طريق كمال يابى آن است كه
مى توان بر نيست انگارى منفعل چيره شد.
من سازنده و خواهنده و شونده، تنها معيارى است كه
به چيزها هدف هايى نو و ارزش هايى
جديد مى دهد.(ششم، ۳۴) در اين ميان اما روشن
نيست كه وظيفه انجام اين امر را انسان آتى، ابر
انسان و يا خود نيچه به عهده مى گيرد.
آنچه تعيين كننده است، پايه و اساس و ملاك و
معيار اين ارزش گذارى است؛ كه همانا حيات
اين جهانى است، يعنى تنها واقعيت بى چون
و چرايى كه وجود دارد.
در واقع، حيات، حيات
و هستى اين جهانى انسان، همچون اصلى مطلق و
مسلم در كانون فلسفه نيچه قرار دارد. بر اين اساس،
و تنها بر اين اساس است كه «درستى» و «نادرستى»
امور معين و مشخص مى شود. هرآنچه اين اصل را
نقض كند، براى نيچه حكم فريب و دروغ را دارد. از
اين رو پيداست كه بنياد حملات نيچه به مكتب
افلاطون و نيز انتقاد كوبنده او به آيين مسيحيت،
كه او آن را «مكتب افلاطون براى
توده هاى مردم» مى خواند، بر اين اصل
استوار است.
«مبارزه عليه افلاطون (يا
روشن تر بگوييم براى عامه «مردم»)، آرى،
مبارزه عليه فشار هزار ساله مسيحى- كليسايى (چرا
كه مسيحيت همانا مكتب افلاطون است براى
توده هاى مردم)، شور و هيجان معنوى عظيمى در
اروپا پديد آورده كه تا كنون بر روى زمين مانند
نداشته است». (هفتم، ۵) نيچه در جاى ديگر
به صراحت مى گويد: «چه كسى مسيحيت را
نفى مى كند؟ اصولاً «جهان» به چه
معناست؟
جهان به اين معنا كه آدمى سرباز
است، داور است، ميهن پرست است. به اين معناست
كه آدمى از خود دفاع مى كند، حرمت و عزت نفس
خود را نگاه مى دارد، خواهان برترى است، غرور
دارد و بزرگ منشى. امروز هر عملى كه در هر
لحظه اى صورت مى پذيرد، هر
غريزه اى، هر احترامى كه به عمل
مى پيوندد، ضدمسيحى است.» (هشتم، ۵۶۲)
به بيانى ديگر: «مسيحيت همان مكتب افلاطون
است براى توده هاى مردم؛ مذهبى است
نيست انگارانه». (پانزدهم، ۸۵۲) «آرى،
نيست انگار و مسيحى هم قافيه اند،
و نه تنها هم قافيه كه برازنده
هم اند.»۳ (هشتم، ۷۰۳)
۳- نگرش مثبت نيچه به اسلام و
پيامبر اسلام
بحث ما تا
اينجا درباره مضمون نيست انگارى غربى بود كه
نيچه را به كشف و افشاى مفهوم
نيست انگارى در فرهنگ مغرب زمين كشاند.
اما پرسش اصلى ما اين است كه آيا در حوزه تمدن
شرقى- اسلامى نيز، كه هم منشاء يونانى و هم منشاء
سامى دارد، عناصر پنهانى يافت مى شود كه
بهانه به دست منتقدى چون نيچه دهد تا او حكم
به وجود نيست انگارى در اين حوزه فرهنگى
دهد؟
مسلماً با مطالعه و بررسى عقايد ضد
مسيحى و الحادى نيچه، به اين نتيجه مى رسيم
كه او هيچ گونه خدايى را نمى پذيرد.
براى او هر آنچه كه از منظور و مقصود و معناى
زندگى ملموس و واقعى فراتر رود، مردود است؛ حال
خواه خاستگاه بودايى يا منشاء يهودى و يا اسلامى
داشته باشد. اما اين مسئله در اينجا مورد نظر ما
نيست، بلكه مهم اين است كه عناصرى را در فرهنگ
شرقى- اسلامى مورد مطالعه و بررسى قرار دهيم كه
به توصيف نيچه در طول بيش از دو هزار سال بر
كل فرهنگ مشرق زمين و كل انديشه و دريافت غرب
اثر گذاشته و آن را زير سلطه خود داشته است.
ما براى پاسخگويى به اين پرسش از هر
گونه گمانه زنى پرهيز مى كنيم و
مستقيماً به آراى نيچه رجوع مى كنيم و با
كمال تعجب مى بينيم كه او به طور مشخص به
پرسش ما پاسخ گفته است. نيچه در راستاى نفى مسيحيت
به عنوان مذهبى نيست انگارانه كه حيات را
نابود مى سازد و علم و فرهنگ را به تباهى
مى كشاند، چنين مى نويسد: «مسيحيت ما را
از ثمرات تمدن عهد باستان و بعدها از دستاوردهاى
تمدن اسلامى محروم كرد. فرهنگ و تمدن اسلامى در
دوران حكمرانان مسلمان اندلس كه در اساس با ما
خويشاوندتر از يونان و روم است و در معنا و مفهوم
و ذوق و سليقه، گوياتر از آنهاست، لگدمال شد (اين
بماند كه زير پاى چه كسانى).
چرا اين تمدن
لگدمال شد؟ براى آنكه اصالت داشت، براى آنكه
پيدايش خود را مديون غرايز مردانه بود، براى آنكه
به زندگى آرى مى گفت...» (هشتم، ۷۰۳)
«آرى گفتن به زندگى»، چيزى بود كه نيچه آن را
در مسيحيت نيست انگارانه نمى يابد و در
اسلام به آن دست مى يابد و به حد كافى نيز از
آن تعريف و تمجيد مى كند. نيچه مسيحيت و
اسلام را بر مبناى عناصر فرهنگ ساز و
فرهنگ پذيرشان با هم مقايسه مى كند و در
اين مقايسه درباره مسيحيت مى گويد: «دينى
سامى، نفى كننده حيات، مظهر طبقه مغلوب و
فرودست و متجلى در انجيل عهد جديد». و در باره
اسلام مى گويد: «دينى سامى، دينى كه به زندگى
آرى مى گويد، مظهر طبقه غالب و فرادست و
متجلى در قرآن كه به عهد عتيق در كهن ترين
بخش هايش مى ماند.» و در ادامه
مى گويد: «اسلام دينى براى مردان؛ با بيزارى
عميق نسبت به احساساتى گرى و رياكارى نهفته
در مسيحيت. و مسيحيت دينى زنانه...». (پانزدهم،
۳۵۲)
حال اين پرسش پيش مى آيد كه چه
عللى باعث شد كه نيچه، پيامبر اسلام را به عنوان
شخصيتى كه نگرشى مثبت به اين جهان دارد مورد تائيد
قرار دهد و تعاليم او را به رخ مسيحيان بكشد؟ چه
عواملى موجب شد كه او پيامبر اسلام را يكى از
شخصيت هاى دوران سازِ تشنه تحرك و تحول
بخواند و قرآن را كتابى بنامد كه به حيات «آرى»
مى گويد؟ پاسخ نيچه چنين است: «مصلحان بزرگى
چون محمد دريافته اند كه چگونه عادات و آداب
و خو و خواسته هاى انسان ها را جلوه و
جلال و جلاى تازه اى بخشند. تلاش و رسالت
آنان در اين راه است و نه چيز ديگرى.
آنان
تنها به آنچه «انسان ها» مى خواهند و
مى توانند داشته باشند، همچون چيزى والاتر
مى نگرند و در همه چيز، خرد و فرزانگى و
نيكبختى بيشترى از آنچه انسان ها تا حال
يافته اند، كشف مى كنند. آنان به
انسان ها نشان مى دهند كه خويشتندارى
كنند و آن چنان باشند كه هستند». (دوازدهم، ۲۰۱)
تعاليم اسلام و سيرت و سنت پيامبر اسلام كه تجلى
خود را در تعلق خاطر به انسان هاى روى زمين،
حمايت از حيات، ترفيع و تعميق ارز و ارزش زندگى،
كشف سعادت، خويشتندارى و جز اينها مى يابد،
از جمله عواملى بودند كه نيچه را به اين
موضع گيرى در قبال اسلام و پيامبر اسلام و
فرهنگ اسلامى واداشت. نيچه با چنين بيانى آشكارا
مى گويد كه او آرى گفتن به حيات و به اين
جهان را مى ستايد و ارج مى نهد و از نفى
حيات و نفى اين جهان بيزار و متنفر است.
پيش از اين نيز تأكيد كرديم كه اين اصل
يكى از معيارهاى تعيين كننده اى است كه
نيچه بر طبق آن واكنش نشان مى دهد و فلسفه
زندگى او نيز تا حد زيادى بر آن استوار است. از
اين رو ما نيز در بررسى خود صرفاً به اين
معيار توجه خواهيم كرد و نيز به توصيف و تصوير
روشنى كه نيچه بر مبناى اين معيار از
فرهنگ هاى غرب و شرق به دست
مى دهد؛ يعنى آنجا كه او صريحاً اعلام
مى كند كه بر خلاف آموزه هاى غربى-
مسيحى، انگيزه هاى اصلى نيست انگارى را
در تعاليم پيامبر اسلام نمى توان
يافت.
حال زمان آن رسيده است كه ما اسلام
را _صرف نظر از حقانيت يا عدم حقانيت آن- به
مثابه دينى كه به زندگى آرى مى گويد و نگرشى
مثبت به جهان دارد و به عنوان عاملى فرهنگ زا
و فرهنگ ساز، مورد تجزيه و تحليل قرار دهيم و
به بررسى دريافت پيامبر اسلام به اين جنبه از
تعاليم اسلام، يعنى نگرش مثبت اسلام به جهان
بپردازيم و به اين نكته اساسى كه اگر اين
نگرش توسعه مى يافت، در چه مقياسى
به فرهنگ شرقى- اسلامى چهره و ويژگى ديگرى
مى توانست ببخشد.
پانوشت ها:
۱-
عنوان اصلى مقاله به زبان آلمانى چنين
است:
Koennte die
islamisch-morgenlaendische Kultur zu einem dem
abendlaendischen Nihilismus aehnelnden
Nihilismus fuehren?
«نيست انگارى»
معادلى است كه در اين مقاله همه جا به جاى
مفهوم «Nihilismus» نشسته است. (م.)
۲-
«معناى نيست انگارى چيست؟ نيست انگارى
به معناى ابطال ارزش هاى والاست،
به معناى بى هدفى است و نداشتن پاسخى براى
«چرا؟»
۳- «كنايه نيچه به هم قافيه
بودن وا ژه هاى آلمانى «Nihilist und
Christ» است. (م.)
ادامه دارد