روزی از
روزها «بلعام» پسر «بعور» بهامر خدا و برای انجام مأموريتی مهم، الاع خود
را پالان کرد و سوار بر او عازم سفر شد. اما از بختِ
بد راهی در پيش گرفت که خدا را خوش نيامد. خدا فرشتهای را فرستاد تا او را
از ادامهی راهی که برگزيده بود باز دارد. اما همانگونه که اغلب پيش
میآيد، فرشته با شمشير برهنهاش فقط برای الاغ قابل رؤيت بود. وقتی الاغ
فرشته را سر راه خود ديد، مانند هر الاغ باشعوری راهش را تغيير داد و
بهراهی که فرشته نشان داده بود، رفت. بلعام هم که قادر بهديدن فرشته
نبود، مثل هر آدم عاقلی با چوبدستی شروع بهزدن الاغ کرد تا او را از راهی
که میرفت، بازگرداند. فرشته بار ديگر جلو الاع را گرفت و بهراه ديگر
هدايتش کرد و بلعام هم دوباره با چوبدستی بهجان الاغ افتاد. اين صحنه سه
بار تکرار شد تا خدا سرانجام بهالاغ قدرت تکلّم داد و او ناگهان عرعرکنان،
فرياد برآورد که:
- من با تو چه کردم که سه بار پشت هم منو کتک زدی؟
بلعام که چندان از بهزبان آمدن الاغ حيرت نکرده بود (چون در آن دوران از
اين اتفاقها زياد پيش میآمد)با عصبانيت جواب داد:
- تو مرا مسخره کردی! حيف که شمشيری دم دست ندارم وگرنه میدانستم چه
بلايی سرت بيارم.
خدا که بهزبان حيوان ساده و مطيع سخن میراند، در عوض آنکه بیدرنگ
بهبلعام بگويد موضوع از چه قرار است، بهتر ديد با او که از عصبانيت رنگش
مثل گچ سفيد شده بود، بهجر و بحث ادامه دهد. اما بالاخره پس از مشاجرهای
مفصل بين الاغ و بلعام خدا دلش بهحال هر دو سوخت و فرشته را برای بلعام هم
قابل رؤيت نمود. بلعام بلافاصله فهميد که ماجرا از چه قرار است. اما فرشته
که از بلعام دلی پُرخون داشت، شروع کرد بهبد و بیراه گفتن و سر بلعام
فرياد زد که:
- چرا اين حيوان بدبخت رو میزنی؟ اين الاغ جانت رو نجات داد. اگر او
بهراهی که تو میخواستی ادامه میداد، من تو رو با همين شمشير سر بهنيست
میکردم؛ اما کاری بهکار اين الاغ بيچاره نمیداشتم.
بلعام که هاج و واج مانده بود برای دفاع از خودش گفت:
- سرور بزرگوار! وقتی شما از چشم من پنهان بوديد، چطور میتوانستم
شما را ببينم؟
فرشته فرياد زد که:
- مگر من از تو پرسيدم که مرا ديدی يا نه؟ من از تو میپرسم چرا اين
حيوان بیگناه رو زدی؟
بلعام با لکنت زبان گفت:
- ولینعمت من! من ... من ... الاغ رو زدم چون نا... نافرمانی کرد.
هر کس ديگری هم جای من بود همين کار رو میکرد.
فرشته سر بلعام نعره زد که:
- تقصير رو گردن «ديگری» نينداز. ما داريم دربارهی تو صحبت میکنيم
و نه کس ديگری. از اين گذشته، الاغ از فرمان تو سرپيچی کرد چون من بهاو
دستور دادم. وقتی تو او رو زدی، مثل اين است که با من مخالفت کردی و خوب
میدونی که من مافوق توام و فرستادهی خدايی که بالادست و سرور همهی ماست.
بلعام ناله و زاریکنان گفت:
- ولی سرور ارجمند و عزيز من! قربانت رَوم! آخه من که شما رو نديدم؛
بنابراين چطور میتونستم ...؟
فرشته ميان حرفش پريد و فرياد زد:
- باز هم که موضوع رو عوض کردی و داری دربارهی چيز ديگری حرف
میزنی. اصلاً میدونی چيه؟ شماها همهتون همين طوريد؛ همهی گناهها رو
مرتکب میشيد و آخر سر هم میگيد نديدم. اگر من بخواهم تمام بهانههای شما
را قبول کنم که بايد درِ جهنم رو تخته کنم. تو بهطور عينی مرتکب گناه شدی،
میفهمی چی میگم؟ تو بهطور عينی با خدا مخالفت کردی.
بلعم افسرده و با عجز و ناله پاسخ داد:
- بله میفهمم.
و بعد مثل آدمهای نگونبخت، وسط جاده ايستاد و با هيکل چاق و قد کوتاهش در
حالی که قطرههای عرق را از سر طاسش پاک میکرد، ادامه داد:
- بله میفهمم، من يک گناهکار عينیام. اصلاً گناهکارم. اول که مرتکب
گناه شدم چون شما رو نديدم. دوم گناهکارم چون الاغ بیگناه رو زدم. سوم
گناهکارم چون بهرغم مخالفت خداوند، میخواستم بهراهم ادامه دهم. چهارم
گناهکارم چون با شما جر و بحث کردم . من ظرفی پُر از گناهم، آدم ناپاک و
خطاکاریام که جهنم هم برام کم است. من يک دنيا گناهم، سرور من! بهمن رحم
کن! تمام اين مصيبتها بهخاطر تندمزاجی است که سر من میآيد.
فرشته که کمی آرام شده بود غرغرکنان گفت:
- خوبه ديگه، خوبه. بس کن و اين همه بهانه نيار و عجز و لابه نکن.
سوار شو و بهراهت ادامه بده.
بلعام پرسيد:
- از کدام راه سرور من! از کدام راه؟
فرشته پاسخ داد:
- از همان راهی که میرفتی.
بغض گلوم بلعام را گرفت. ديگر نمیدانست چه بايد بگويد. گريهکنان ناله سر
داد که:
- اما سرور عزيز من! شما که میخواستيد مرا از ادامه اين راه بر حذر
داريد!
فرشته مکثی کرد و پس از آنکه با تکسرفهای سينهاش را صاف کرد گفت:
- کاری که بايد انجام میدادم، انجام دادم. حالا میتونی بهراهت
ادامه بدی.
بلعام بيچاره با التماس پرسيد:
- قربان، پس چرا جلو منو گرفتيد؟
فرشته سينهاش را سپر کرد و باز صدايش بلند شد که:
- بسه ديگه، اين همه فلسفهبافی نکن. گناه کردی، حالا يه چيزی هم
طلبکاری. خدا اينجور میخواست.
بلعام سرش را بهعلامت تسليم پايين انداخت و سوار الاغش شد و بهراهی که
میرفت ادامه داد. الاغ همين که سلانهسلانه شروع بهحرکت کرد، در حالی که
خرخر میکرد، گفت:
- آخر سر کسی که از همه بيشتر بدبختی کشيد و صدمه ديد، منِ بيچاره
بودم. صاحبِ من فقط چند تا حرف ناخوش شنيد و مقداری عذاب وجدان کشيد؛ اما
منِ بدبخت هنوز که هنوزه، کَپَلم از ضربههای چوبدستی درد میکنه.
بلعام و الاغش آرام آرام بهراه خود ادامه دادند و در امتداد جاده ناپديد
شدند.
* * *
از اين داستان نتايج اخلاقی بسياری میتوان گرفت، ولی ما بههمهی آنها
نمیپردازيم. پيش از آنکه چند نتيجه اخلاقی اين
داستان را ذکر کنيم، بهنکتهای بايد اشاره کرد: اگر که فرشته از همان اول
ماجرا برای بلعام هم قابل رؤيت میبود، او مطمئناً الاغ را بهراهی که
فرشته نشان میداد، هدايت میکرد و الاغ هم بیترديد از آن راه میرفت. در
اين حالت، رفتار بلعام نه فوقالعاده میبود و نه شايسته تقدير؛ چون هر کس
با ديدن مانعی بر سر راه خود، از برخورد با آن اجتناب میکند. تنها رفتار
کسانی قابل ستايش است که بدون ديدن موانع عينی، از برخورد با آنها خودداری
کنند؛ کاری که بلعام از انجام آن عاجز بود.
اولين نتيجهی اخلاقی: رأی يک حيوان را دستِ کم نگيريم، چون گاهی اوقات کمی
بهتر از ما میفهمد.
دومين نتيجهی اخلاقی: نادانی گناهی است بزرگ و اگر بکوشيم تا با نادانی،
رفتارمان را توجيه کنيم، گناهی تازه بهگناهان پيشين خود میافزاييم.
سومين نتيجهی اخلاقی: مخالف عقل سليم است اگر در نزاع با عقل کل از عقل
سليم بهره گيريم.
چهارمين نتيجهی اخلاقی: حتی خداوند نيز قادر نيست ما را از ارتکاب بهگناه
عينی رهايی بخشد.
پنجمين نتيجهی اخلاقی: اگر در قضيهای، هر دو طرف رفتاری معقول در پيش
گيرند، اما هر کدام بنياد رفتارشان را بر چيز ديگری قرار داده باشند،
پيامدش آن میشود که در اين داستان ديديم.
منبع:
Leben trotz Geschichte.
Leszek Kolakowski. Bileam oder das Problem der objektiven Schuld.
Muenchen, 1980.