اقبال ِ شيمل
متن سخنرانی خسرو ناقد در
دانشگاه تهران
اين گفتار
در همايش «عرفان پلى ميان فرهنگ
ها/
بزرگداشت پروفسور آنهمارى شيمل» كه در روزهاى 22 و 23 مهرماه 1381
(14 و 15 اکتبر
2002)
در دانشگاه
تهران برگزار شد، قرائت گرديد.
Sehr geehrte Damen und
Herren,
verehrte Frau Professorin Schimmel,
als man mich zu dieser Konferenz einlud und mich um einen Beitrag bat,
fielen mir spontan drei Themen ein, die im Kontext mit dem
west-oestlichen Leben von Frau Schimmel stehen: Schimmels Rumi,
Schimmels Rueckert und Schimmels Iqbal (chronologisch aufgezaehlt).
Ich habe mich für Iqbal entschieden; das heisst Iqbals Werke und Wirken
aus Schimmels Sicht, denn Iqbals Botschaft und seine Interpretation des
Islam sind heute aktueller den je.
Erinnern wir uns noch mal an das, was Hermann Hesse vor etwa 50 Jahren
ueber Iqbal geschrieben hat: „Drei Reichen des Geistes gehoert Sir
Mohammad Iqbal an, drei Reiche des Geistes sind Quellen seines
gewaltigen Werkes: die Welt Indiens, die Welt des Islam und die des
abendländischen Denkens.
Ein Moslem indischer Abstammung, geschult am Koran, am Vedanta und an
der persisch-arabischen Mystik, aber auch stark beruehrt von der
Problematik westlicher Philosophie und mit Bergson und Nietzsche
vertraut, fuehrt uns in ansteigenden Spiralen durch die Provinzen seines
Kosmos.
Nicht Mystiker mehr, ist er doch von Rumi geweiht. Nicht Hegelianer noch
Bergsonianer mehr, ist er dennoch spekulativer Philosoph geblieben.
Seine Kraftquelle aber liegt anderswo, im Religioesen, im Glauben. Iqbal
ist ein Frommer, einer, der sich Gott geweiht hat, doch ist sein Glaube
nicht ein kindlicher; er ist ganz maennlich, gluehend, kaempferisch. Und
sein Kampf ist nicht nur ein Ringen um Gott, sondern auch ein Ringen um
die Welt. Denn Iqbals Glaube erhebt durchaus den Anspruch auf
Katholizitaet. Sein Traum ist eine in Allahs Namen und Dienst geeinigte
Menschheit.
Den geistigen Morgenlandfahrern wird nicht die umfassende Bildung und
nuancenreiche Spekulationslust Iqbals das Wichtige und Grosse an diesem
maechtigen Geiste sein, sonder seine dichterische Liebes- und
Gestaltungskraft. Sie werden ihn um seiner Herzensglut und um seiner
Bilderwelt willen verehren und sein Werk als den ost-westlichen Diwan
lieben“.
Ausserdem hat Iqbal, vor mehr als 90 Jahren, durch seine Buecher den
interkulturellen Dialog angeregt, in dem er, zum Beispiel, Rumi mit
Goethe zusammentreffen liess.
Auch die Grundintention unseres Zusammentreffens heute, so meine ich,
ist ein weiterer Versuch den Dialog der Kulturen fortzuführen.
Aber nun mein Beitrag, den ich auf persisch halte.
در ميان آثار پروفسور آنهمارى
شيمل، كه اكنون از 100 عنوان كتاب نيز فراتر رفته است، بهندرت اثرى را
مىتوان يافت كه در آن بهگونهاى از محمد اقبال لاهورى سخن بهميان نيامده
باشد. مىدانيم كه زمينه اصلى مطالعات بانو شيمل و اعم تحقيقات و تأليفات
وى، در گستره پهناور عرفان و بهويژه جستجوىِ بىپايان در درياى بيكران
عرفان اسلامى است. با آنكه آشنايى اوليه او با عرفان از راه مطالعه آثار
مولانا جلالالدين محمد بلخى آغاز شد، اما شخصيت محمد اقبال و جذابيت آثار
اين متفكر و شاعر مسلمان، تأثيرى بسزا در فرايند شكلگيرى حيات علمى شيمل
داشت. او در كتاب خاطرات خود مىنويسد: «تصور اينكه شاعرى مسلمان در «پيام
مشرق» صحنهاى را بهتصوير مىكشد كه در آن دو شخصيت مورد علاقه من، يعنى
گوته و مولانا، در باغ ارم با هم ديدار مىكنند و بر اين نكته توافق نظر
دارند كه «زيركى ز ابليس و عشق از آدم است»، مرا چنان بهشوق آورد و مجذوب
خود ساخت كه دانستم آثار و افكار اقبال در آينده يكى از زمينههاى كار مرا
تشكيل خواهد داد». چنين نيز شد و آشنايى با اقبال زمينهساز آشنايى و شناخت
شيمل از شاعران و عارفان شبه قاره هند گرديد؛ تا آنجا كه در ادامه اين راه
اولين كرسى «مطالعات فرهنگهاى هندى- اسلامىِ» دانشگاه هاروارد بهپروفسور
شيمل واگذار شد. اما در آغاز، داستان اين آشنايى را از زبان خود استاد
بشنويم.
(در كتاب اقبال، شاعر و فيلسوف پيامگزار مىخوانيم:) «دلبستگى من بهآثار
و افكار اقبال، بهآغاز دوران دانشجويى و نخستين سالهاى تحصيل در دانشگاه
بازمىگردد. من هنوز روزى را بهياد دارم كه براى نخستينبار با نام اقبال
آشنا شدم. در برلين بود و در سالهاى نخستِ جنگ دوم جهانى كه مقاله شرقشناس
انگليسى، رينولد نيكلسون را در مجله «اسلاميكا» خواندم. نيكلسون در آن
مقاله، كتاب «پيام مشرق» اقبال را بهخوانندگان اروپايى معرفى كرده بود. او
كه پيشتر منظومه بحثانگيز «اسرار خودى» اقبال را بهزبان انگليسى ترجمه و
تفسير كرده بود، در مقاله خود كتابى را معرفى مىكرد كه تا آن زمان تنها
پاسخ منظوم يك مسلمان به«ديوان غربى- شرقى» گوته بود. من در آن مقاله، با
تحسين و اعجاب بسيار، نسبتى ميان وُلفگانگ گوته و مولانا جلالالدين يافتم؛
شخصيتى كه آن زمان نيز بهاو دلبستگى خاص و محبت بسيار داشتم.
مقاله نيكلسون، و بيش از همه، آن قطعه شعر در كتاب «پيام مشرق» كه اقبال در
آن، ديدار صميمانه راهبران معنوى خود، يعنى ديدار گوته غربى و رومى شرقى را
بهتصوير كشيده است، مرا بهوجد و حال آورد و در رؤياىِ روزى بودم كه با
آثار اين شاعر هندىِ مسلمان، بيشتر آشنا شوم و درباره او مطالعه و تحقيق
كنم».
اشاره بانو شيمل در اينجا بهاين قطعه شعر در كتاب «پيام مشرق» است كه در
آن گوته در ديدار و گفتگو با مولاى روم، درام «فاوست» خود را براى او
مىخواند و مولانا را همدل و همزبان خود مىيابد:
نكتهدان آلمانى را در ارم
صحبتى اُفتاد با پير عجم
شاعرى كو همچو آن عالىجناب
نيست پيغمبر، ولى دارد كتاب
خواند بر داناى اسرار قديم
قصه پيمان ابليس و حكيم
گفت رومى: اى سخن را جان نگار
تو ملك صيد استى و يزدان شكار
فكر تو در كُنج دل خلوت گزيد
اين جهانِ كهنه را بازآفريد
سوز و سازِ جان بهپيكر ديدهئى
در صدف تعمير گوهر ديدهئى
هر كسى از رمز عشق آگاه نيست
هر كسى شايان اين درگاه نيست
«داند آن كو نيكبخت و محرم است
زيركى ز ابليس و عشق از آدم است»
در سال 1947 ميلادى پروفسور شيمل كلاسهاى اولين دوره تدريس خود درباره
«مشرقزمين در ادبيات آلمان» را در دانشگاه ماربورگ آلمان با اشارهاى
بهپاسخ شرقى اقبال بهديوان غربى گوته بهپايان مىبَرد. شش ماه بعد،
زمانى كه پاكستان بهعنوان كشورى مستقل بر نقشه جغرافياى جهان نقش بست و از
او خواسته شد تا براى «فصلنامه پاكستان»، نشريه زيبنده كشور نوبنياد
پاكستان، مقالهاى بنويسد، خواهش مىكند تا در ازاى حقالتأليف، كتابهايى
در باره اقبال با او بدهند. بانو شيمل مىنويسد: «قدم بعدى در راه شناختِ
عميقتر با آثار و افكار اقبال، دوستى من با «هانس ماينكه» Hanns Meinke
بود. در واقع موجبات آشنايى من با ماينكه را فيلسوف آلمانى، «رودُلف
پانويتس» Rudolf Pannwitz فراهم آورده بود. (پانويتس پس از مطالعه اولين
تحقيق من درباره اقبال، بزرگترين ستايشگر اين متفكر و شاعر مسلمان شد).
ماينكه، آموزگارى از اديبانِ محفل ادبى «اُتو تسور لينده» Otto zur Linde،
در سال 1930 ميلادى، 9 قطعه از سرودههاى اقبال را بهنظم كشيده بود -
البته از روى متن ترجمه انگليسى آنها. وى سپس ترجمههاى منظوم خود از اشعار
اقبال را، بنا بهرسم و عادت هميشگىاش و همانند ديگر ترجمههاى پُر تحرك
خود، بر روى كاغذ ظريف و با زيبايى تمام خوشنويسى كرده و براى اقبال
فرستاده بود. نسخه اصلى اين ترجمهها را امروز نيز در «موزه اقبال» در
لاهور ميتوان مشاهده كرد. اقبال هم متقابلاً بهپاس اين محبت، دو كتاب از
آثار خود را بهاو هديه مىكند؛ كتابهاى «پيام مشرق» و «جاويدنامه». ماينكه
كه فارسى نمىدانست، اين دو كتب را بهمن، دوست جوانش كه فارسى مىداند،
هديه كرد.
بارى، من نتوانستم خود را از افسون كتاب «جاويدنامه» برهانم؛ و چنين بود كه
ترجمهاى منظوم از اين كتاب را بهزبان آلمانى بهانجام رساندم و كتاب با
پيشگفتارى از «هرمان هسه»، شاعر و نويسنده نامدار آلمانى، در سال 1957
ميلادى در شهر مونيخ، منتشر شد.»
(اجازه دهيد كه در اينجا بهنكتهاى اشاره كنم). پيشگفتار هرمان هسه بر
ترجمه شيمل از «جاويدنامه» كوتاه، اما جذاب و جاننواز است. البته در نگاه
اول اين پرسش بهذهن خطور مىكند كه چه چيز هسه را بهاقبال نزديك مىكند.
نخست آنكه مىدانيم هسه بهادبيات و عرفان مشرقزمين آشنا بود و بهآن
دلبستگى و گرايش داشت. بىگمان تأثير عرفان و حكمت شرق را در دو كتابِ «سفر
شرق» Die Morgenlandfahrt و «سيدارتا» Siddhartha، بيش از ديگر آثارش
مىتوان ديد. افزون بر اين هسه با فيلسوف آلمانى «رودُلف پانويتس» كه پيشتر
از او نام بردم، دوستى و مكاتبه داشت. از سوى ديگر شيمل نيز بعد از آشنايى
با پانويتس در «آسكونا»ىِ سوئيس، در سال 1951، با اين فيلسوف آلمانى طرح
دوستى ريخت و با او كه مجذوب افكار اقبال شده بود، نامهنگارى داشت. پس
مىتوان حدس زد كه حلقه ارتباط ميان شيمل و هسه هم، پانويتس بوده است
بههر حال، از پيشگفتار شاعرانه هرمان هسه بر «جاويدنامه» اقبال مىگفتم:
هسه مىنويسد:
«محمد اقبال لاهورى (يا اگر دقيقاً كلام هسه را بكار گيريم؛ Sir Muhammad
Iqbal) بهسه قلمرو معنوى تعلق دارد. آثار گرانسنگِ او نيز از سرچشمه اين
سه جهان معنوى سيراب مىشوند: قلمرو معنوى هند، جهان روحانى اسلام و دنياىِ
انديشههاى مغربزمين.
مسلمانى برخاسته از سرزمين هند، آموخته قرآن، تعليمديده وِدانتا و فرهيخته
عرفان ايرانى- عربى؛ اما سخت متأثر از پيچيدگى فلسفه غرب، و با برگسون و
نيچه آشنا، ما را در عروج فزايندهاى بهقلمرو معنوى خويش هدايت مىكند.
اقبال عارف نيست، اما تقديسشده مولاى روم است. نه هگلگراست و نه پيرو
برگسون، ليكن فيلسوفى نگرورز است. سرچشمه توانايى فكرى او اما در جاى دگر
نهفته است؛ در ديانت و در ايمان او. اقبال ديندار است، ديندارى كه خود را
وقف خدا كرده است. با اين همه ايمان او كوتهبينانه و كودكانه نيست، سرتاسر
متهورانه و مردانه است، آتشين است و پيكارگر. و پيكار او تنها در راه خدا
نيست، بلكه مبارزهاى براى اين جهان نيز هست. زيرا ايمان اقبال ادعاى
فراگيرى و جامعيت دارد و بى هيچ ترديد، خواستِ آزادگى و آزادانديشى دينى را
نيز در بردارد. رؤياى او بشريتى متحد بهنام و در خدمت خداست.
(هسه ادامه مىدهد): در نگاه راهيان سفرِ معنوى بهمشرقزمين، گستره دانش و
فرهيختگى اقبال و شوق خيالپردازىِ پُر ظرافت او بهعنوان نبوغ مهم و مِهِين
اين انديشمندِ توانا، جلوهگر نخواهد شد، بلكه قدرت عشق و نيروى خلاقيتِ
شاعرانه اوست كه تحسينبرانگيز است. مسافران اين راه، او را بهخاطر آتشى
كه در سينه نهان دارد و بهخاطر جهانِ تصاوير شعرهايش گرامى خواهند داشت؛ و
كتاب «جاويدنامه» او را چون ديوان شرقى- غربى دوست خواهند داشت». (تا اينجا
پيشگفتار هسه بر ترجمه جاويدنامه بهزبان آلمانى)
يك سال بعد از انتشار ترجمه آلمانى «جاويدنامه»، ترجمه تركى آن منتشر شد.
بانو شيمل در آن سالها در آنكارا تدريس مىكرد و در درسها و سخنرانىهايش
درباره اين اثر مهيّج و زيبا و ژَرف، نكتههاى بسيار گفت؛ چنانكه از او
خواستند تا «جاويدنامه» را بهزبان تركى نيز ترجمه كند. البته ترجمه تركى
«جاويدنامه» بهنثر انجام گرفت.؛ ولى با تفسيرى جامع كه در سال 1958 ميلادى
در آنكارا بهچاپ رسيد. پرفسور شيمل در كتاب خاطرات خود كه با عنوان
«مشرقزمين و مغربزمين؛ زندگى غربى- شرقىِ من» در پائيز 2002 ميلادى
بهزبان آلمانى منتشر شده است، اشارات بيشترى بهچگونگى ترجمه «جاويد نامه»
بهزبان تركى دارد. او خاطر نشان مىكند كه مشوق او براى ترجمه «جاويدنامه»
بهزبان تركى، دوستان ترك وى بودند؛ ولى مبتكر اصلى اين كار وزير اسبق
فرهنگ تركيه «حسنعلى يوچل» بود كه نهتنها بهپيشرفتهاى اجتماعى تركيه
علاقه بسيار داشت و خانه او محل رفت و آمد نويسندگانِ منتقد ترك بود، بلكه
ذوق شاعرى هم داشت و اشعارى نيز در گراميداشت مولانا جلالالدين سروده بود.
بانو شيمل اشاره مىكند كه «حسنعلى يوچل» تسهيلاتى براى انتشار اين كتاب
فراهم آورد و از هيچ كمكى براى ترجمه و چاپ كتاب كوتاهى نكرد؛ تا جايى كه
كتابخانه خصوصى خود را هم در اختيار وى گذاشت. انتشار اين كتاب در آن زمان،
قبول خاص و اقبال عام را بههمراه داشت. جالب آنكه از ميان نامههاى
تشكرآميزى كه بخاطر ترجمه «جاويدنامه» بهدست شيمل رسيد، نامه پيشخدمت
رستورانى از شرق آناتولى بود كه در نامهاش مىنويسد، تصور اقبال از اسلام
همان تصور رؤيايى است كه او هم از اسلام دارد و از شيمل بهخاطر ترجمه اين
كتاب سپاسگزارى مىكند. ناگفته نگذارم كه ترجمه تركى «جاويدنامه» تاكنون
چندين بار تجديد چاپ شده است و آخرين چاپ آن در سال 2000 ميلادى بهبازار
آمد.
سال 1958 ميلادى براى بانو شيمل سال پُرخاطرهاى بود. نهتنها در آلمان و
تركيه، كه در كشور زادگاه اقبال نيز كسانى چون جاويد اقبال و ممتاز حسن،
مبتكر اصلى تأسيس «اقبال آكادمى پاكستان»، او را بهعنوان محقق و مفسر آثار
اقبال مىشناختند. وى درباره نخستين سفرش بهپاكستان مىنويسد: «سال 1958
ميلادى سالى بود كه من براى اولين بار بهپاكستان دعوت شدم تا درباره اقبال
سخنرانى كنم. ديدار با پسر اقبال، جاويد، با دختر اقبال، منيره، با همسفرش
عطيه بيگم و با عده بيشمارى از دوستان و ياران اقبال بهآنجا كشيد كه از آن
روزهاى بهارى تا بهامروز، پاكستان وطن دوم من شده است. اكنون كه چند دهه
از آن ايام مىگذرد. براى من بيش از پيش آشكار شده است كه انديشههاى اقبال
تا چه حد زنده و پوياست؛ و اينكه چگونه هر كس بهلحاظ نگرش مذهبى يا سياسى
خود، مىتواند افكار و آثار او را تفسير كند. در «يادواره اقبال» در كراچى،
در لاهور، در پيشاور، و در فيضلآباد (و ناگهان كسى اعلام مىكند كه:
«اكنون خانم دكتر شيمل درباره اقبال و كشاورزى سخنرانى خواهند كرد!!»)، در
مجلس بزرگداشت اقبال در سيالكوت و در دهلى و حيدرآباد دكن، در لكنهو و در
دكا، و فراموش نكنيم جلسات گراميداشت او در شهرهاى اروپا و در آمريكا و
كانادا را؛ و در همه جا- چنانكه دوستى از پنجاب با گشادهرويى مىگفت- اين
منم كه «سالك راه اقبال» گشتهام.
اما بهرغم تمام تحقيقات مستمر و دنبالهدار كه درباره اقبال انجام دادهام
و با وجود كتابها و مقالههايى كه در طول اين سالها بهزبانهاى گوناگون
درباره او نگاشتهام، برايم از جذابيت آثار و گيرايى افكار اقبال ذرهاى
كاسته نشده است. برعكس، با هر بار مطالعه آثار و اشعار او، جنبهاى ديگر و
منظرى تازهتر از افكارش براى من مشكوف و معلوم مىشود. كافى است كه
بهانديشههاى اقبال در پرتو اكتشافات علمى جديد نگاه كنيم، بهپيام او در
مورد تكامل فرد كه حتى پس از مرگ جسمانى نيز پايان نمىگيرد، بهدعوت اقبال
بهكوشش و تلاش خستگىناپذير و بهتأكيد او بر اصل توحيد فراگير در اسلام.
اين همه بهنظر من داراى اهميت بسيار است؛ آنهم نهتنها براى مسلمانان.
بىگمان تفسير پويا و قرائت پرتحرك او از اسلام و دادن ويژگىهاى شخصوار
بهخداوند، كه اقبال در تقابل با عرفان سنتى- كه تا اندازهاى متأثر از
نفوذ عناصر يونانى است- بر آن تأكيد داشت، دشمنانى براى او پديد آورده است؛
زيرا چنين مىنمايد كه اين نگرش اقبال در تضاد با برداشتى ايستا از جهان
قرار دارد كه بعد از قرون وسطى در سرزمينهاى وسيعى از جهان اسلام رواج
داشت. اقبال ادعاهاى خود را آگاهانه اغراقآميز بيان مىكرد تا از اين طريق
مخاطبان خود را بهبازنگرى و تأملِ همه جانبه در مسايل برانگيزاند. البته
تضادهايى نيز در انديشههاى او يافتهاند؛ ولى اقبال را نبايد صرفاً همانند
فيلسوفى در نظر گرفت كه مىخواهد بهپديدهها نظم و نظام دهد. او بيشتر
پيامآورى انديشمند و شاعرى متفكر بود كه افكارش بر مدار يك مضمون اصلى
مىگشت؛ و آن همانا نيرو بخشى و تقويت فرد بود در گستره جامعه اسلامى و
بهطور كلى در جامعه بشرى. اما اين تقويت در نزد اقبال تنها با تقربِ مدام
بهخداوند مىتواند متحقق شود. بهمنظور نزديك شدن بهاين هدف بود كه اقبال
بهمطالعه و تحقيق در نظامهاى فكرى گوناگون در شرق و غرب پرداخت و از آنها
كليّتى پوينده و زنده و متحرك پديد آورد و بهصورت نثر و نظم و بهزبانهاى
انگليسى و فارسى و اردو بهتصوير كشيد. در حقيقت، باور دينى او انگيزه كنش
و خط اصلى رفتار سياسىاش را مشخص مىكرد. برخى از مفسرانِ آثارش حتى
انگيزههاى سياسى او را مقدم مىشمارند؛ اما بهگمان من جايگاه ممتاز اقبال
در تاريخ تفكر جديد اسلامى زمانى بيش از پيش قابل درك خواهد شد كه رابطه
خدا- انسان را در كانون انديشههاى او قرار دهيم. زيرا از اين طريق است كه
تنش محسوس ميان پيام شاعرانه او و درونمايه «پيامبرانه» يا حتى سياسى
پيامش، بهيكباره از ميان برداشته مىشود. و اگر برخى از خوانندگان آثارش،
همواره از مضامين تكرارى شعرهاى او- بهرغم گوناگونى تصويرها- شكوه و شكايت
دارند، شايد بىفايده نباشد كه بهاين اشاره او توجه كنند كه در سال 1910
ميلادى در «يادداشتهاى پراكنده» خود نوشته است: «اگر مىخواهى كه در غوغا
و هياهوى اين جهان صدايت شنيده شود، بگذار كه تنها يك انديشه بر جان و روح
تو مستولى گردد. تنها آنانكه انديشهاى يگانه دارند، انقلابهاى سياسى و
اجتماعى را پديد مىآورند، امپراتورىها را برپا مىسازند و بهجهان نظم و
قانون مىدهند».
اقبال خود، بىهيچ ترديدى، داراى چنين فكر راهنما و انديشه يگانهاى بود و
بيش از يك ربع قرن در معرفى و عرضه آن كوشش و مجاهدت نمود. انديشهاى كه
متأثر از نگرانى و تشويش او براى هموطنان مسلمانش و نيز براى تمام بشريت
بود؛ چرا كه اقبال پيوسته بر اين باور بود كه هدف شعر بايد شكل دادن
بهانسان باشد».
حال پرفسور آنهمارى شيمل بر اساس چنين شناختى از شخصيت اقبال لاهورى و بر
پايه مطالعات همهجانبه و تحقيقات دامنهدار در آثار و انديشههاى وى و نيز
با پيگيرى تأثير و نفوذ آراء و افكار اقبال در جهان اسلام، زندگينامهاى با
عنوان «اقبال؛ فيلسوف و شاعرِ پيامگزار» تأليف كرده است. اين كتاب حيات
معنوى اقبال را بهعنوان متفكرى مسلمان كه بيشتر زبان شعر را براى بيان
افكارش برگزيده است، بازتاب مىدهد. پروفسور شيمل در آغاز اين كتاب رابطه
خدا و انسان و جهان را در آثار اقبال بررسى مىكند و اقبالِ فيلسوف را
بهخواننده معرفى مىكند. وى سپس به«انديشههاى سياسى اقبال» مىپردازد و
متذكر مىشود كه «با آنكه اقبال همواره از دمكراسى بهعنوان مطلوبترين و
مناسبتترين ساختار حكومتى كه با اسلام نيز سازگارى دارد، دفاع مىكند، ولى
در اينجا و آنجا انتقادهايى بُرنده هم بهدمكراسى دارد». «اقبالِ شاعر» يكى
ديگر از فصلهاى كتاب زندگينامه اقبال را دربر مىگيرد. اما نزديك بهنيمى
از اين كتاب را «تحليل جاويدنامه» اقبال تشكيل مىدهد. پروفسور شيمل در اين
فصل، بهجذابترين و مهمترين اثر اقبال مىپردازد و منظومه «جاويدنامه» را
تقريباً سطر بهسطر بازخوانى و تحليل و تفسير مىكند.
استاد شيمل پيش از تأليف زندگينامه اقبال، چندين تحقيق درباره اقبال بهچاپ
رسانده و چند ترجمه از آثار او را نيز منتشر كرده بود. افزون بر ترجمه
«جاويدنامه» بهزبانهاى آلمانى و تركى، كه پيشتر بهآنها اشاره كردم، كتاب
«پيام مشرق» و «زبور عجم» و نيز گزيدهاى از سرودههاى اقبال را با عنوان
«مزامير فارسى» و همچنين مجموعهاى از اشعار و مقالههاى او را با عنوان
«پيام شرق» ترجمه و منتشر كرد. علاوه بر اينها تأليفات و تحقيقاتى نيز در
طول چهار دهه گذشته انتشار داده است كه يا مستقيماً درباره آثار اقبال است
و يا بهگونهاى در رابطه با شخصيت و افكار او قرار دارد.
نخستين كار تحقيقى در اين زمينه، كتاب «بال جبرئيل» است كه در سال 1963
ميلادى در لَيدِن منتشر شد. اين اثر، پژوهشى گسترده در انديشههاى دينى
اقبال است و براى شناخت شخصيت اقبال داراى اهميتى خاص است. در اينجا بايد
بهاين نكته اشاره كنم كه برخلاف بسيارى از ياران و پيروان اقبال، مثلاً
كسانى چون زندهياد على شريعتى، و حتى بر خلاف نگرش پسر اقبال، دكتر جاويد
اقبال كه بهتفسير سياسى آراء و افكار اقبال گرايش دارند، توجه پرفسور
شيمل، بهعنوان محقق تاريخ اديان، بيشتر بهجنبههاى دينى افكار او و
توانايى اقبال در پيوند اَشكال سنتى شعر فارسى با انديشههاى جسورانه جديد
است. او شناخت گسترده و دريافت شهودى اقبال از اديانِ گوناگون را جذاب و
جالب و تحسينبرانگيز مىداند. نه تنها شيمل كه اغلب انديشمندان غربى كه با
آثار و افكار اقبال آشنا شدهاند، پيش از هر چيز تفسير جديد و جسورانه او
از قرآن و نيز نگرش منتقدانه و انديشههاى پويا و پُرتحرك او را تحسين
مىكنند؛ يعنى آنچه اقبال بهعنوان بديل در مقابل تفسيرهاى سنتى از قرآن و
جهانبينى شبهعرفانى و تسليمطلبانه قرار داده است. مثلاً آنجا كه از زبان
حلاج مىگويد:
واىِ درويشى كه هوئى آفريد
باز لب بربست و دَم در خود كشيد
حكم حق را در جهان جارى نكرد
نانى از جو خورد و كردارى نكرد
خانقاهى جُست و از خيبر رميد
راهبى ورزيد و سلطانى نديد
نقش حق دارى؟ جهان نخچير توست
هم عنان تقدير با تدبير توست
و جاى ديگر مىگويد:
مذهب زندهدلان خواب پريشانى نيست
از همين خاك، جهانِ دگرى ساختن است
يكى از آثار مهم پرفسور شيمل كتاب «امپراتورى مغول هند» است كه در آن
بهتاريخ و فرهنگ و هنر شبه قاره هند در شكوفاترين دوران آن پرداخته است؛
يعنى عصر دولت گوركانى كه با سلطنت ظهيرالدين بابر در سال 932 هجرى قمرى
(1526 ميلادى) آغاز و در واقع با مرگ اورنگ زيب بهسال 1118 هجرى قمرى
(1707 ميلادى) بهپايان رسيد. گرچه بهلحاظ تاريخى امپراتورى مغول هند تا
سال 1275 هجرى (1857 ميلادى) ادامه داشت؛ اما شايد تنها نزديك بهدو سده از
آن را بتوان دوره رونق فرهنگ و هنر در سرزمينهاى زير سلطه اين امپراتورى
دانست. شيمل در كتاب خود، جاى پاى بابر را در لشكركشى بهجلگه پنجاب و تصرف
شهر لاهور بهسال 932 هجرى (1525 ميلادى) دنبال مىكند و تا مرگ اسفبار
بهادرشاه ثانى در سال 1862 ميلادى در تبعيدگاهش در شهر «رانگون» پايتخت
برمه ادامه مىدهد. بانو شيمل در پيشگفتار كتاب مىنويسد: «من از دوران
نوجوانى بهتاريخ امپراتورى مغول علاقهمند بودم. در شانزده سالگى در دفتر
يادداشتهايم درباره فرهنگ اسلامى، نه تنها عكسهايى از تاجمحل و ديگر اماكن
و آرامگاههاى سرزمين هند، بلكه تصاوير دوازده تن از شاهان مغول نيز نقش
بسته بود. از زمان نخستين سفرم بههند و پاكستان در سال 1958 ميلادى تا
كنون، در سفرهايى كه تقريباً همه ساله بهاين سرزمينها دارم، فرصت ديدار از
تمام آثار باستانى و اماكن مقدس كه در اين كتاب از آنها نام بردهام، پيدا
مىكنم و بهشكرانه مهماننوازىهاى ميزبانانم، در خانوادههاى بزرگ با
ظريفترين آداب و سننى كه از آن دوران بهجا ماندهاست، آشنا مىشوم». جالب
آنكه پرفسور شيمل در اين كتاب نيز بهتأثير ادبيات فارسى اين دوران بر
اقبال و همچنين نشانههايى از اين دوران در سرودههاى اقبال اشاره دارد.
براى نمونه در آنجا كه بهزنان دربار شاهان گوركانى مىپردازد، بهقطعهاى
از «جاويدنامه» اشاره مىكند كه اقبال در آن چهره «شرفالنسا» و قصر او را
در جنت فردوس (كه همان نماد آرامگاه شرفالنسا در لاهور است) بهتصوير
مىكشد:
گفتم اين كاشانهئى از لعلناب
آنكه مىگيرد خراج از آفتاب
اين مقام اين منزل اين كاخ بلند
حوريان بر درگهش احرامبند
اى تو دادى سالكان را جستجو
صاحب او كيست؟ با من بازگوى
گفت:«اين كاشانه شرفالنساست
مرغ بامش با ملائك همنواست
قلزم ما اين چنين گوهر نزاد
هيچ مادر اين چنين دختر نزاد
خاك لاهور از مزارش آسمان
كس نداند راز او را در جهان
حال بهديگر آثار پروفسور شيمل در اين گستره اشارهاى مىكنم. «پاكستان،
قصر هزار دروازه» عنوان كتاب ديگرى در اين زمينه است. در كتاب «تاريخ
ادبيات هند» فصلى به«ادبيات كلاسيك اردو از آغاز تا اقبال» اختصاص دارد.
«از سنايى تا مولوى و اقبال» عنوان تحقيقى كوتاه است از پروفسور شيمل كه
انتشارات دانشگاه كابل آنرا بهسال 1977 ميلادى منتشر كرد. ترجمه
«افسانههايى از پاكستان» و تأليف كتاب «سهم آلمان در پژوهشهاى
زبانشناسىِ پاكستان» دو اثر ديگر از بانو شيمل است كه گرچه مستقيماً
بهاقبال پرداخته نشده است، اما فضاى فرهنگى سرزمينى را كه اقبال در آن رشد
و نمو كرده است، بهخواننده مىشناساند. افزون براين، هدف پروفسور شيمل از
ترجمه و تأليف چنين آثارى، بهدست دادن تصويرى نسبتاً كامل از فرهنگ و
ادبيات شبهقاره است. لذا اين تأليفات، مكملِ ديگر تحقيقات وى در اين حوزه
است. در دو كتاب ديگر، «اسلام در هند و پاكستان» و «اسلام در شبهقاره هند»
نيز در فصولى بهاقبال و تأثير او بر تاريخ معاصر شبه قاره پرداخته شده
است. پرفسور شيمل سفرنامهاى نيز در سال 1994 ميلادى بهزبان آلمانى منتشر
كرده است بهنام «كوه، كوير، اماكن مقدس؛ سفرهاى من بهپاكستان و
هندوستان». در كتاب «زيباترين سرودههاى شاعران هند و پاكستان» كه ترجمه
گزيده اشعار 50 شاعر فارسىزبان، اردو و سندىزبان و پشتو و پنجابىزبان
است، شعرهاى اقبال در فصل «شاعران مكتب لكنهو» گنجانده شده است.
البته آنچه در اينجا برشمردم تنها تحقيقات و تأليفات و ترجمههايى است كه
بهصورت كتاب منتشر شده است و در برگيرنده تمامى آثار پروفسور شيمل درباره
اقبال نيست. براى مثال بهمقالهها و سخنرانىها و خطابههايى مىتوان
اشاره كرد كه در مجلهها و نشريههاى علمى و تخصصى و نيز در جشننامهها و
يادوارهها بهچاپ رسيده است. بنابراين مىبينيم كه مطالعات و تحقيقات
پروفسور شيمل در باره اقبال از چه گستردگى و ژَرفايى برخوردار است. از
اينرو پروفسور شيمل را بايد يكى از اركان اصلى حوزه «اقبالشناسى» دانست.
در كنار اقبال، و پيشتر و بيشتر از او، مولانا جلالالدين محمد رومى در
كانون تحقيقات بانو شيمل قرار دارد. بگذريم كه قصه عشق شيمل بهمولاى روم،
داستان شورانگيز ديگريست كه راوى ديگرى بايد و مجلسى ديگر. بارى، اين دو
متفكر و عارف برجسته مشرقزمين، محور اصلى تحقيقات و تأليفات پروفسور شيمل
را تشكيل مىدهند و بهسان دو بال سيمرغ، اين كهنسال بانوى فرزانه را كه از
اوان جوانى دلباخته عرفان شرق بوده است، بهجهان بيكران عرفان راهبر
بودهاند.
بر اين گفتار، چه پايانى بهتر و زيباتر از شعرى از اقبال كه بىگُمان زبان
حال گرامى بانو اين مجلس نيز هست.
با مقامى درنمىسازيم و بس
ما سراپا ذوق پروازيم و بس
هر زمان ديدن، تپيدن كار ماست
بى پَر و بالى پريدن كار ماست
Vielen Dank fuer Ihre
Aufmerksamkeit
Khosro Naghed, Oktober 2002
از توجه شما سپاسگزارم
خسرو ناقد، مهرماه 1381
*
انتشار در کتاب: عرفان پلی ميان فرهنگها. مجموعه مقالات همايش بزرگداشت
پرفسور آنهماری شيمل. انتشارات دانشگاه تهران و انتشارات مؤسسه توسعه و
تحقيقات علوم انسانی. تهران، چاپ اول 1383.
* تجديد چاپ در کتاب: آشنايی از آن سوی افق. مجموعه سخنرانیهای سمينار
بزرگداشت پرفسور آنهماری شيمل. تهران، نشر باز: چاپ اول 1383.
کتابشناسی آثار آنِماری شيمل