» صفحه اول

» کتاب‌ها

» مقاله‌ها

» نقدها

» ترجمه‌ها

» گفت‌و‌گوها

» سخنرانی‌ها

» گزارش‌ها

» کتابشناسی آثار

 

 

گزينه مرگی ناگزير

نگاهی ديگرگون به «آنتيگونه» ژان آنوی

 

براى ياران دبستانى ام:
مجيد افشارى، خفته در گورستان شيراز
جمشيد اسماعيل خانى، مهمان ابدى تهران
حميد مظفرى، در تئاتر شهر سراغش را بگيريد
 

خسرو ناقد
در حالى كه چند زن و مرد روى صحنه در حال گپ زدن، بافتن ژاكت، بازى با نرد و گيم بوى هستند، يك نفر جلوى صحنه ايستاده است و شخصيت هاى نمايش را به تماشاگران معرفى مى كند. همه شخصيت ها آدم هاى عادى اند كه امروزه در هر شهرى مى توان سراغ گرفت. طرز لباس پوشيدنشان هم امروزى و عادى است، يا شلوار جين و تى شرت و مانتوى آبى رنگ و سياه به تن دارند يا پيراهن سفيد و شلوار سياه و كفش كتانى پوشيده اند. همه با زبان مردم كوچه و بازار صحبت مى كنند. صحبت از سيگار، اتومبيل، كافه، مترو، موبايل، اينترنت و اين جور چيزها است. پيرمردى كه روى صندلى نسبتاً بلندى نشسته است، رداى سياهى به تن و عينك طبى دودى به چشم دارد و در حالى كه دست راستش بى جان روى زانويش افتاده، با دست چپ ريش سفيد خود را مرتب مى كند و گهگاه به روزنامه هايى كه كنار دستش روى ميز كوچكى قرار دارند، نگاه مى كند. در پس پشت پيرمرد، سه نفر مرد جوان با ته ريش و لباس هاى شخصى يك شكل - پيراهن هاى سفيد با يقه هاى بسته و شلوارهاى سياه - روى چهارپايه هاى چوبى كوتاهى نشسته اند و در حالى كه دو نفرشان تخته نرد بازى مى كنند، نفر سوم مدام با تلفن همراه صحبت مى كند و گاهى هم نگاهى به بازى نرد مى اندازد. پسر جوانى با كلاه ايمنى ويژه موتور سوارى در گوشه تاريك صحنه ايستاده است و با آستين پيراهنش صحبت مى كند. دو زن ميانسال روى نيمكتى سفيد با بالش هاى قرمز نشسته اند. يكى ژاكت مى بافد و ديگرى موهاى طلايى عروسكى را شانه مى زند. دختر جوانى با آرايش صورت غليظ و كلاه حصيرى بزرگى، كنار ستونى روى صندلى نشسته است و ناخن هاى دستش را سوهان مى زند. جوان خوش سيمايى كه موهاى سرش را روغن زده، به ستون تكيه داده است و در حين بازى با گيم بوى، با دختر جوان خوش و بش و شوخى و خنده مى كند. در گوشه صحنه، جدا از اين جمع، دخترى باريك اندام و رنگ پريده، بدون هيچ آرايشى، لباس سياه پوشيده و در حالى كه روى زمين چمباتمه زده و زانوهايش را در بغل گرفته، به نقطه نامعلومى خيره شده است.

* * *
نخستين صحنه نمايش درام «آنتيگونه» ژان آنوى را آنگونه كه در بالا آمد، مى توان به تصوير كشيد. به رغم ظاهر مدرن نمايش، خاستگاه درام «آنتيگونه» همان تراژدى كهن سوفوكلس است. آنوى خود هم درام «آنتيگونه» را تراژدى اى مى خواند كه حوادث آن همچون سرنوشتى محتوم، خود به خود شكل مى گيرد و ناگزير كسى را از آن گريزى نيست اما برداشت آنوى از سرنوشت، با تراژدى سوفوكلس تفاوت دارد. در «آنتيگونه» سوفوكلس، قانون الهى و بشرى در تضاد با يكديگر قرار دارند، در حالى كه در «آنتيگونه» آنوى، ما در جهانى بى خدا به  سر مى بريم كه رفتار و كنش دو شخصيت اصلى آن تنها بر مبناى قانونى است كه از نگرش آنان از  زندگى نشأت مى گيرد. آنوى مناظره مهيج و جدل پرجاذبه دو شخصيت اصلى نمايش را در كانون درام خود قرار داده است: يكى «كرئون» پير كه نگرشى مثبت نسبت به حيات دارد و در سخت ترين لحظات نيز به زندگى «آرى» مى گويد و ديگرى «آنتيگونه» جوان كه با ديدى منفى به زندگى مى نگرد و به آن «نه» مى گويد و آماده است تا تمام پيامدهاى تلقى خود از زندگى را نيز بپذيرد.
چنين مى نمايد كه «كرئون» زندگى را با تمام دشوارى ها و سختى هاى آن دوست دارد، يا حداقل تحمل مى كند. زندگى براى او مثل كتابى است كه آدمى با علاقه مى خواند، مثل كودكى است كه بازى مى كند يا مثل شبى كه به انتها مى رسد. زندگى براى كرئون چيزى نيست جز قراردادى ميان انسان ها كه به روند زندگى نظم و انضباط لازم را مى دهد، از پوچى آن مى كاهد و در خدمت «اندكى خوشبختى» قرار دارد. آنتيگونه اما حيات همراه با دروغ و ظاهرسازى و خودفروشى را نفى مى كند. او همين كه از زبان كرئون مى شنود «شايد تمام زندگى فقط اندكى خوشبختى باشد»، برآشفته مى شود و قاطعانه در برابر نگرشى كه ادامه زندگى را به هر قيمتى پذيرا است، مى ايستد. آنتيگونه كه اكنون نعش برادر عاصى خود را برخلاف حكم حكومتى با خاك پوشانده است، مى داند كه سزاى سرپيچى اش مرگ است. با اين همه مصمم است تا جسد برادرش را به خاك بسپارد و روح او را از سرگردانى برهاند.

مرگ در انتظار آنتيگونه نشسته است اما او آماده پذيرش پيامد نافرمانى خود است. او نه تنها قانون را زير پا مى گذارد، بلكه قاعده بازى حيات را هم بر هم مى زند. آنتيگونه مرگ خود را از كرئون مى خواهد و همزمان با آن، كل حيات را نفى مى كند. او خواستار آزادى حق نفى زندگى است. از سوى ديگر، كرئون به مرگ آنتيگونه راضى نيست، مى خواهد او را از مجازات مرگ برهاند، آن هم نه به اين خاطر كه آنتيگونه برادر زاده و همسر آينده فرزند او «همون» است، بلكه به اين سبب كه «نه گفتن» آنتيگونه به زندگى، نه تنها منافع نظام را به مخاطره مى اندازد و ممكن است به توده مردم هم سرايت كند و آنان را بر او بشوراند، بلكه نگرش مثبت او به زندگى را هم  زير سئوال مى برد. كرئون مى داند كه در اين نمايش نقش قهرمان را به آنتيگونه داده اند، ولى حاضر نيست نقش ضد قهرمان را به عهده گيرد. با آنكه چندين بار برآشفته مى شود و خشمگين، اما در عين حال سر سازگارى دارد. زبان به پند و اندرز مى گشايد اما آنتيگونه اهل سازش نيست، آن هم سازشى كه آدمى را به خيانت و دروغ و حتى به جنايت موظف مى كند و در عوض «اندكى خوشبختى» به او عطا مى كند.

آنتيگونه خواستار آزادى گسترده و بى حد و مرز است كه آزادى انتخاب مرگ را نيز به عنوان تنها راه رهايى از اين دنياى پوچ در بردارد. «يا همه چيز يا هيچ چيز»، حرف آخر آنتيگونه اين است. در واقع مقاومت او را نمى توان به  حساب ايستادگى در مقابل قدرت حاكم گذاشت، بلكه او از زندگى رويگردان است. سخن آخرش اين است: «من بايد نه بگويم و بميرم.» در نگاه نخست چنان مى نمايد كه دو گزينه در پيش روى آنتيگونه قرار دارد: مرگ يا زندگى. كرئون هم در طول مناظره مى كوشد تا او را بر سر دوراهى مرگ و زندگى قرار دهد و از اين طريق ترس در دل او بگرداند و او را به خاموشى و تمكين وادارد. حتى وقتى مى بيند كه تصور مرگ نه براى آنتيگونه كه براى هر انسانى دشوار و حتى غيرممكن است، او را به شكنجه تهديد مى كند. چه كسى تاب تحمل درد و عذاب را دارد؟ بازوهاى نحيف آنتيگونه را با خشم چنان مى فشارد كه دخترك براى لحظه اى خاموش مى شود. حال كافى است كه آنتيگونه آرام گيرد و همانند هزاران هزار، سر به راه در پى «اندكى خوشبختى»، ازدواج كند و از جوانى اش لذت برد. تنها هزينه   اى كه بايد بپردازد، خاموشى است، لب به سخن بستن است.
- «مى فهمى، آنتيگونه؟»
- «من نمى خواهم بفهمم. من اينجا نيامده ام كه تو را بفهمم، آمده ام كه به تو نه بگويم و بميرم.»
واكنش آنتيگونه ذاتى است، يا شايد آنچنان كه كرئون مى گويد، حاصل غرور و نخوتى است كه از پدرش «اوديپوس» به  ارث برده است. هر انتخاب ديگرى جز مرگ هويت او را زير سئوال مى برد، به معناى پايان هستى او است. چرا كه هستى آنتيگونه با نيستى اش گره خورده است. آنتيگونه، آنتيگونه است چون آزاد است و براى نجات آزادى بايد بميرد. او نفى حيات را حق خود مى داند. سرنوشت محتوم او چنين است، چنان كه سرنوشت كرئون. هر دو اسير دست تقديرند. گزينه اى در كار نيست، هر چه هست، سراب است.راستى براى رهايى از اين تنگنا، براى كرئون جز دادن فرمان مرگ و براى آنتيگونه جز تن دادن به  مرگ، راه گريزى متصور است؟


* * *


در ميان درام نويسان معاصر فرانسه، «ژان ژيرودو» و ژان آنوى از جايگاهى ويژه برخوردارند. البته بايد دانست كه جهش تكاملى آنوى جوان - چه به  لحاظ مضمون و موضوع و درونمايه آثارش و چه به  لحاظ صورى - بدون آشنايى با آثار نمايشى استاد معنوى و سرمشق او، يعنى ژان ژيرودو كه يك نسل پيش از آنوى پا به دنياى تئاتر گذاشته بود، به  دشوارى قابل تصور است. براى اثبات اين واقعيت، نيازى به نظريه پردازى و گمانه زنى نيست، آنوى خود در نوشته اى كه به هنگام مرگ ژيرودو، به سال ،۱۹۴۴ در رثاى او نگاشت، به وضوح به اين واقعيت اذعان دارد:
«من بدون استاد رشد كردم و تا سال ۱۹۲۸ فقط «پل كلودل» را در قلب و آثار «لوئيجى پيراندلو» و «جورج برنارد شاو» را در جيب داشتم؛ با اين همه تنها بودم. تنها با ترس از آنكه به  زودى بيست ساله مى شوم، تنها با عشق به تئاتر و نمايش و با هراس از خام دستى و ناپختگى ام. در دورانى كه فقط نمايش هاى تصنعى روى صحنه مى آمد، چه كسى مى توانست رمز و راز كار را به من نشان دهد؟ هزار بار نوشته هاى «آلفرد موسه» و «پى ير ماريوو» را خوانده بودم اما اينها همه از ما دور بودند و با دنياى ما فاصله داشتند، اسطوره شده بودند. نوشته هايشان به  دورانى برمى گشت كه هنوز زبان محاوره فرانسوى نقطه و ويرگول داشت و جمله ها مى رقصيدند اما مى دانستم كه رازى سر به مهر وجود دارد كه دير زمانى است ناپديد شده و از يادها رفته است و من به تنهايى ياراى كشف دوباره آن را ندارم. هجده ساله بودم. وضع تحصيلم نامعلوم بود و گذران زندگى دشوار و اين اضطراب فلج كننده و بى تجربگى و اين دست هاى نكرده كار. مسلماً كلودل قادر به كشف راز شده بود يا حداقل به رازى ديگر پى برده بود اما او چون تنديسى عظيم، غير قابل دسترسى بود. مثل شمايلى مقدس برفراز قله كوهى دور از دست بود و امكان پرس و جو از او وجود نداشت. اما چيزى نپاييد كه بهارى بى نظير، بهارى ملايم و لطيف «خيابان مونتانيه» را با شكوفه پوشاند. من هرگز آن درختان بلوط را، آن هواى عطرآگين را دوباره نخواهم يافت. آه، ژيرودوى عزيز! حال چه كسى به تو خواهد گفت كه در شب هاى اجراى «زيگفريد»، آن مرد جوان در ميان تماشاچيان چه حال غريبى داشت و بر او چه گذشت؟ من هرگز جرات نكردم به تو بگويم كه در آن شب ها وجود من همزمان سرشار بود از نوميدى و شادى، مملو از غرور و تواضع. من هرگز به تو نگفتم كه در شب هاى اجراى نمايش «زيگفريد» تو، به ناگهان خود را دريافتم. من هنوز به  شب هاى بهار ۱۹۲۸ مى انديشم كه تنها تماشاگرى بودم كه حتى در صحنه هاى مضحك و خنده دار نيز مى گريست.»
اعتراف صادقانه آنوى به نقش و تاثير ژيرودو در حيات هنرى او، چيزى از اهميت شخصيت مستقل او نمى كاهد. آنوى هيچگاه به تقليد از ژيرودو برنخاست. او ادامه دهنده راهى بود كه ژيرودو آغاز كرده بود، ولى هرگز از او دنباله روى نكرد. ميان «استاد» و «شاگرد»، تفاوتى به  مسافت تجربه يك نسل وجود داشت. رويكرد آنوى به آثار نمايشى يونان و روم باستان حاصل آشنايى او با ژيرودو بود، ولى نبوغ و خلاقيت آنوى در كوشش او براى اصالت بخشيدن دوباره به ديالوگ به منزله هسته اصلى درام و نشاندن آن در كانون نمايش نهفته است. آنوى در مضمون و شكل نمايش تا حدى از الگوهاى استادش ژيرودو پيروى كرد، اما از همان آغاز، پيام و درونمايه معنوى كارهايش، به خود او تعلق داشت. در يك كلام: به دور از انصاف است اگر كه راه و روش ژان آنوى و خلاقيت هنرى او را منحصراً به پيروى از سبك ژيرودو محدود كرد همچنانكه خطا خواهد بود اگر نسنجيده، آنوى را در شمار نويسندگان اگزيستانسياليست فرانسه و در رديف كسانى چون ژان پل سارتر قرار دهيم.در هر حال شناخت دقيق ويژگى هاى آثار نمايشى ژان آنوى، مستلزم تعمق و تامل در همه آثار او و نفوذ به جهان انديشيدگى اوست.

انتشار در: روزنامه شرق. دوشنبه 10 اسفندماه 1383.
متن شرق به صورت html
متن شرق به صورت pdf

 

 

نقدنوشته‌ها

 © 2003-2008 naghed.net

 editor[At]naghed.net