|
در
وايمار سراغ پارك
شهر را بگيريد. از
پارك شهر تا «ميدان
بتهوون» راه چنداني
نيست؛ يكي از ميدانهاي
اصلي شهر است. ميداني
است زيبا و گسترده
كه به باغي سرسبز
و بانشاط ميماند.
در گوشه ميدان
بتهوون دو صندلي
سنگي بزرگ به چشم
ميخورد كه روبهروي
هم قرار گرفتهاند.
يكي رو به شرق دارد
و يكي رو به غرب. هر
دو صندلي را از يك
قطعه سنگ خارا تراشيدهاند؛
از يك جنس با رگههايي
از بلور نيلگون.
صندليها روي فرشي
از سنگ خارا با نقشهاي
ايراني مفرغ قرار
دارند. ارائههاي
اين فرش خارا همچون
نقشهاي زرين
گونِ خاتمهاي
شهر زادگاه من شيراز،
چشم نواز است. جلوتر
برويد! صندليها
خالي است و شما را
به نشستن و نظاره
كردن دعوت ميكند.
نگاه كنيد! درست
در ميان فرش خارا،
ميان دو صندلي،
غزلي از حافظ نقش
بسته است، با خط
زيباي نستعليق؛
و در دو سوي فرش دو
قطعه شعر از گوته
به چشم ميخورد
به زبان آلماني.
گويي كه اين دو
بزرگ، دور از اغيار
در اين گوشه از جهان
به گفتوگو نشسته
اند. ميزبان گوته
است كه در وايمار
ساكن است و ميهمان
حافظ؛ او كه از وطن
سفر نگزيده بود
به عمر خويش، حال
در غربت سرود عشق
ميخواندكه:
عمريست
تا به راه غمت رو نهادهايم
روي و رياي
خلق به يكسو نهادهايم
تاق و رواق
مدرسه و قال و قيل
علم
در راه
جام و ساقي مه رو
نهادهايم
هم جان
بدان دو نرگس
جادو سپردهايم
هم
دل بدان دو سنبل هندو
نهادهايم... تا
آنجا كه:
گفتي كه
حافظا دل سرگشتهات
كجاست
در حلقههاي
آن خَم گيسو نهادهايم
چهار
سال پيش از اين كه
رؤساي جمهور آلمان
و ايران از اين يادمانِ
سنگي پرده برداري
كردند، همه جا
سخن از «گفتوگوي
فرهنگها» بود و
اين صندليهاي
سنگي كه روبروي هم
نشستهاند، نظارهگر
و شاهد نخستين مجلس
بحثي بودند كه ميان
شرق و غرب آغاز شد.
آري، اين صندليها
نُماد گفتوگوي
فرهنگهاست،
گفتوگو ميان شرق
و غرب، گفتوگويي
كه ديرزماني است
قطع شده بود و ميبايست
دوباره در اين مكان
از سر گرفته ميشد.
اما امروز گويي چند
صد سال است كه
گفتوگويي در ميان
نبوده است؛ مثل
آنكه هرگز كسي روي
اين صندليهاي
سنگي ننشسته
است؛ اصلاً انديشهاي
به نام «گفتوگوي
فرهنگها» در ميان
نبوده است. نسيمي
دماغ پرور بوده
است كه در طوفان
تعصب و تنگ نظري
گم شده و به دست فراموشي
سپرده شده است.
آغازگر
اين گفتوگو گوته
بود. نزديك به دويست
سال پيش از اين،
گوته سوار بر مركب
خيال رهسپار شرق
ميشود و با فرزانگان
مشرق زمين به
گفتوگو مينشيند؛
با فردوسي، انوري،
نظامي، ملاي روم،
سعدي، حافظ و جامي.
حاصل اين گفتوگو،
دفتري است كه گوته
«ديوان غربي شرقي»اش
مينامد. در همين
دفتر است كه او با
انديشهاي والا
مينويسد: «راستي
چه كامكارند آنان
كه همواره ميان
شرق و غرب در گشت و
گذارند و در اين
دو جهان نيك مينگرند
و بهترينها را
برميگزينند».
شايد اين سخن گوته
استنباط تازهاي
است از يكي از آيات
قرآن؛ آنجا كه ميفرمايد:
«مژده ده آنان را
كه بهسخنان گوش
فرا ميدارند و
از بهترين آنها
پيروي ميكنند،
ايشان را خدايشان
هدايت كرده است و
در شمار خردمندانند».
و هم اوست كه سرلوحه
ديوان خود را با
اين سخنان آغاز ميكند:
آنكه خود
را ميشناسد و ديگران
را
اينجا نيز
باز خواهد شناخت
كه مشرق
زمين و مغرب زمين
ديگر از
هم جداشدني نيستند
* * *
... و حال
صندليهاي سنگي
شهر وايمار، انگار
كه دويست سال است
خالي است. در 12 ژوئيه
سال 2000 ميلادي، وقتي
از «يادمان گفتوگوي
فرهنگها» پردهبرداري
شد، اميدي شادي آفرين
به آغاز دوباره
گفتوگوي فرهنگها
و تمدنها در دلها
افتاد كه پايان
دوران ستيز و جدال
را نويد ميداد.
اما انديشه
«گفتوگوي فرهنگها»
در واقع فقط طرحي
ابتدايي بود كه در
برابر نظريه «برخورد
تمدنها» پديد آمده
بود؛ بدون هيچ
پشتوانه نظري و
ساختارِ كاربُردي.
حرفي بود كه از دل
برخاسته بود و لاجرم
در دلها رخنه كرد.
از اين رو آنچه محمد
خاتمي به نام
«گفتوگوي فرهنگها»
در سطح جهاني مطرح
كرد، از همان آغاز
پيدا بود كه نميتواند
آنتي تز و نَقيضُ
الدَعوي نظريهاي
به شمار آيد كه
ساموئل هانتيگتون
چند سال پيش از آن
پايههاي تئوريك
آن را ريخته بود و
مباحثي جدي و جالب
را ميان انديشمندان
و نظريهپردازان
جهان به دنبال
داشت. در فرآيند
اين بحثها و جدلهاي
نظري و پرسش و
پاسخهاي بسيار بود
كه گوشههاي تاريك
و روشن نظريه او هويدا
شد. آنچه اما از همان
آغاز پيدا بود و سير
رويدادها نيز بر
آن مهر تأكيد زد،
نزديكي نظريه هانتينگتون
بود با روح زمان و
دوري طرح گفتوگوي
فرهنگها از واقعيتهاي
كنوني جهان.
با اين همه
طرح «گفتوگوي
فرهنگها» در جهان
و به ويژه در جهان
غرب با اقبال عمومي
روبرو شد و نه تنها
مجمع عمومي سازمان
ملل متحد، يكصدا
آن را رد و تصويب كرد
و سال 2001 ميلادي را
«سال گفتوگوي
فرهنگها» نام
گذارد، بلكه فرهيختگان
سرزمينهاي گوناگون
نيز در تحقق اين
طرح كوشش بسيار نمودند
و كوشيدند با فهم
پيچيدگي و دشواري
مسائل سرزمينهاي
شرق، خاصه با درك
آنچه جهان اسلام
اكنون با آن روبهروست،
از طرح ساده گفتوگوي
فرهنگها، به نظريهاي
بنيادين دست يابند
كه بر اساس آن بتوان
به حل تضادهاي شرق
و غرب و رفع مسائل
كنوني جهان رسيد
و خود را براي چالشهاي
آينده آماده
ساخت.
اما چرا
پروژه «گفتوگوي
فرهنگها» ناتمام
ماند؟ چرا جنگ و
ستيز در گوشه و كنار
جهان شدت گرفته و
تروريسم برخاسته
از بنيادگرايي
اسلامي جهان را
به وحشت انداخته
است؟ چرا قدرتهاي
سلطهگر، سياستي
را در پيش گرفتهاند
كه بيشتر به تشديد
اختلافات منطقهاي
و درگيريهاي
خصمانه و گسترش
تروريسم انجاميده
است تا رشد دمكراسي
و تحقق حقوق بشر؟
چرا فضاي حاكم بر
كشورهاي اسلامي
روز به روز تنگتر
و امكان حل مسائل
از راه گفتوگو كمتر
و كمتر ميشود؟ چرا
اصلاحات اجتماعي
و برقراري حاكميت
قانون و احترام
به ارزشهاي انساني
در كشورهايي خاورميانه
و از آن جمله در
ايران با موانعي
جدي روبهرو شده
و به بن بست كشانده
شده است؟ در واقع،
ناتمام ماندن و
شايد ناكامي پروژه
«گفتوگوي فرهنگها»،
افزون بر فقدان
پايههاي مستحكم
نظري و عدم راهكارهاي
عملي، ريشه در بيپاسخ
ماندن اين پرسشها
و لاينحل ماندن
اين تناقضات دارد.
ميدانيم
كه از همان آغاز
طرح اين پيشنهاد،
نگاهها به جهان
اسلام دوخته شده
بود. چون اگر طرح
«گفتوگوي فرهنگها»
را كوششي براي خنثي
و بياثر كردن نظريه
«برخورد تمدنها»
در نظر بگيريم، ميبايست
در جهان اسلام، يعني
يكي از طرفهاي اصلي
اين گفتوگو،
تغيير و تحولاتي
پديد آيد و آنچنان
شرايطي بوجود آيد
كه گفتوگويي
سازنده ممكن گردد.
براي مثال فضايي
آزاد و به دور از
تحديد انديشه و
تهديد انديشمندان
و تكفير منتقدان
در كشورهاي اسلامي
پديد آيد تا در سايه
آن بتوان در سطح ملي
به گفتوگو نشست
و سپس در گستره جهاني
گفتوگوها را
ادامه داد. اما ميدانيم
كه در اغلب كشورهاي
اسلامي كوشش براي
تغييرات اساسي
تاكنون ناكام مانده
است. براي مثال در
ايران كه خود مبتكر
طرح گفتوگوي فرهنگها
بود، تلاشهاي
گستردهاي به منظور
اصلاح امور و فراهم
آوردن زمينه
گفتوگو، چه در
گستره داخلي و چه
در سطح جهاني، صورت
گرفت كه با مخالفت
و عكسالعمل شديد
گروههاي سنتي
اقتدارگرا مواجه
شد كه گسترش اصلاحات
و برقراري حاكميت
قانون را تهديدي
براي ادامه حيات
سياسي و تحديد حيطه
قدرت و از دست
دادن منافع خود ميبينند.
اما ببينيم
كه طرف ديگر گفتوگو
در غرب، چگونه
دشواريهاي جهان
اسلام و موانع موجود
بر سر راه شروع
گفتوگوها را ارزيابي
ميكند. در همان
نخستين گفتوگو
كه با شركت رؤساي
جمهور آلمان و ايران
و دو استاد برجسته
اروپايي، پروفسور
هانس كوهن و اسلام
شناس سرشناس پروفسور
يوزف فان اِس، در
12 ژوئيه سال 2000 در وايمار
برگزار شد، پرسشهايي
با مبتكر اين طرح،
يعني محمد خاتمي،
در ميان گذاشته
شد تا او با پاسخگويي
به آنها، به شرح و
بسط طرح پيشنهادي
خود بپردازد و تناقضات
آنرا برطرف كند. هانس
كوهن در اين گفتوگو،
نظريه برخورد تمدنهاي
هانتينگتون را كه
در آن برخورد خصمانه
اسلام و جهان غرب
به صورت نظريهاي
كمابيش منسجم
تدوين شده است، نظريهاي
محال ميداند. هر
چند كه خطر وقوع
آنرا در شهري، خياباني،
مدرسهاي يا در
خانوادهاي رد نميكند.
افزون بر اين، براي
وي اهميت بسيار
دارد كه پيشنهاد
طرح «گفتوگوي
فرهنگها» از جهان
اسلام آمده است.
او معتقد است كه
اگر اين پيشنهاد
را يكي از كشورهاي
غربي مطرح كرده
بود، در پذيرش آن
با چنين اتفاق
رأي روبرو نميشديم.
اما مسألهاي
كه در اين ميان بيش
از هر چيز براي
اغلب انديشمندان
غربي داراي اهميت
است، معضل سنت و
تجدّد است كه جوامع
مسلمان از دير زمان
با آن دست به گريبانند.
كوهن با ابراز خرسندي
از اين امر كه
خاتمي نيز به پيچيدگي
مسأله سنت و مدرنيته
واقف است، ميگويد
كه اين مسأله براي
اديان ابراهيمي،
اعم از يهوديت، مسيحيت
و اسلام، از اهميت
بسيار برخوردار
است. او بر اين باور
است كه سنت در اين
اديان، به خصوص
سنت كليساي كاتوليك،
برخاسته از قرون
وسطي است و ريشه
در آن دوران دارد.
اما مدرنيته، آنچنان
كه ما آنرا فهم ميكنيم،
با روشنگري فيلسوفان،
از دكارت تا كانت
و نيز با گاليله
آغاز شد و در قرن هفده
ميلادي با برداشت
تازهاي از دولت
و تصوري از دمكراسي
پا گرفت. حال اين
پرسش همواره مطرح
ميشود كه چرا مدرنيته
در دنياي مسيحي
پا گرفت و رشد كرد؛
حال آنكه ميتوانست
در جهان اسلام
اتفاق افتد؛ در آيين
بودايي روي دهد،
در ژاپن يا چين و يا
حتي در ايران. اما
مدرنيته در اروپا
رخ نمود.
عاملي كه
موجب پيدايش مدرنيته
گرديد، وقوع نهضت
اصلاح دين در اروپا
بود. مدرنيته، به
گونهاي كه در
اروپا رخ نمود،
بدون دين پيرايي
بيگُمان غيرممكن
ميبود. آزادي انسان
مسيحي از قيود سنتهاي
دست و پاگير، شرط لازم
آزادي فرد بود. يعني
آنچه دستاورد
اصلي مدرنيته
است؛ با همه مشكلات
و معضلاتي كه براي
انسان مدرن به ارمغان
آورده است. در اسلام
چنين نهضتي روي نداده
است. يهوديت تا
حدي جبران مافات
كرد؛ اگر كه كوششهاي
روشنگرانه «موزس
مندلسزون»، دوست
«گوتهولد افرائيم
لسينگ» را در نظر
بگيريم.
يورگن هابرماس،
يكي ديگر از انديشمندان
اروپايي، مسأله
را از منظري ديگر
مينگرد. او معتقد
است كه تعاليم
اديان بزرگ جهاني
در صورتي به حيات
خود ادامه ميدهند
كه همچنان از نيروي
آرام بخش و مسالمتآميز
قصص ديني نافذ،
انگارههاي پُرقدرت
و نيز تبيينهاي
گويا و متقاعدكننده
و براهين كلامي
بهره جويند. وي اما
تأكيد دارد كه اين
نيرو صرفاً از طريق
ارتباط و مفاهمهاي
سالم و خالي از قهر
و خشونت گسترش مييابد
و تنها از اين طريق
ميتواند بر نسلهاي
آينده تأثيري وجودي
گذارد؛ و نه از طريق
تلقين و تمكين،
بلكه از راه اقناع
عقلاني انسانهايي
كه در مناسبات
آزاد خويش، همانگونه
كه ميتوانند
بگويند «آري»، مختارند
كه «نه» بگويند.
هابرماس
پلوراليسم ديني
را نه صرفاً ضرورتي
ملي كه ضرورتي جهاني
ميداند. در گفتمان
ديني هم، ديدگاههاي
متعارض بايد امكان
رقابت داشته باشند
تا از اين طريق،
توان بالقوه آنها
در صحنه رقابت،
فعليت يابد. گفتوگوي
درون فرهنگي يا
درون ديني و نيز
گفتوگوي فرهنگها
و گفتمان بين الادياني،
در صورتي ممكن ميگردد
كه دولتها عرصه
را براي مباحثه و
مفاهمه طرفين
با يكديگر باز نگاه
دارد. به اين ترتيب
ميبينيم كه چالش
اصلي جهان اسلام
و متفكران مسلمان،
ورود به مباحث و مسائلي
است كه دنياي مدرن
فرا روي آنان قرار
داده است. بايد پذيرفت
كه از دادن پاسخ
به اين پرسشهاي
اساسي و از يافتن
راهكارهايي مناسب
براي اين مسائل،
هيچ گريزي نيست.
در واقع پرسش
اساسي انديشمندان
اين است كه جهان
اسلام چه راهكاري
براي حل اين مسائل
دارد. آيا ميتوان
قرائتي جديد از قرآن
به دست داد بدون
آنكه مورد قهر و
غضب قرار گرفت؟ آيا
در اسلام، دين پيرايي
ممكن است؟ اصولاً
اصلاحات در جوامع
اسلامي ميتواند
صورت پذيرد؟ پرسشهايي
كه تا كنون كمابيش
بيپاسخ و مسائلي
كه همچنان لاينحل
مانده است.
البته
اين همه به معناي
آن نيست كه مثلاً
ايران درست همان
راهي را طي كند كه
جوامع اروپايي پيمودهاند.
اما پاسخ به اين
پرسشهاي اساسي
و يافتن راهي
سازگار با هويت ملي
و منطبق با اعتقادات
و باورهاي ما ايرانيان،
مستلزم بوجود آمدن
فضايي مناسب و امن
و آماده شدن محيطي
آزاد و آرام در
جامعه است كه در
پناه آن بتوان
گفتوگويي سازنده
را در سطح ملي آغاز
كرد و خود را با
تحولات پُرشتاب
جهان همگام نمود.
نبايد فراموش كرد
كه شرق مسلمان
دير زماني است كه
از كاروان دانش و
فناوري جديد عقب
مانده و در برزخ
سنتهاي دست و
پاگير و دنياي پُرشتاب
مدرن سرگردان
است. ما ايرانيان
اما حداقل هم جامعهاي
پُرتحرك و جوان و
هم توان و تجربه كافي
را در خود سراغ داريم
تا در آستانه هزاره
سوم ميلادي، به
اين چالش تن در دهيم
و با ياري خرد جمعي
و حفظ هويت ملي و
تكيه بر كرامت انساني،
از اين سرگرداني
و سكون خلاصي يابيم.
در كنار نقد مدرنيته،
بايد دستاوردهاي
منبعث از آزاديهاي
فردي و شكوفايي
دانشهاي گوناگون
و گسترش دمكراسي و
احترام به حقوق
بشر و نيز پذيرش
حاكميت قانون را
در جوامع غربي به
ديده گرفت.
و در اين
ميان آيا انديشه
«گفتوگوي فرهنگها»
قادر خواهد بود
تا واگراييها و
«خطوط گسل» را از
سر بگذراند و با
تكيه بر همگراييها
و «نقاط پيوند» و
همبستگيها و پيوستگيهاي
فرهنگي و خويشاونديهاي
معنوي ديرپاي،
خاور و باختر و شمال
و جنوب را به هم نزديكتر
كند و به مثابه
پادزهري مؤثر در
رفع بحرانها و
ايجاد تفاهم متقابل
به كار گرفته شود؟
و يا دير يا زود به
دست فراموشي
سپرده خواهد شد؟
بايد باور
كنيم كه نه توانمندي
اقتصادي و قدرتمندي
نظامي و لشكركشي
و «صدور دمكراسي»
و نه ايجاد رعب و وحشت
از طريق بمب
گذاري و انفجار و
كشتار انسانهاي
بيگناه و نه تلاش
در جهت دستيابي به
سلاحهاي هستهاي
مخرب و مرگ زا، هيچ
يك جهان را از
بحران كنوني و انسانها
را از اضطراب و تشويش
و احساس ناامني
رهايي نخواهد
داد.
... و هنوز
پرسش ما
پابرجاست: آيا صندليهاي
سنگي شهر وايمار
براي هميشه خالي
خواهند ماند؟
|