naghed.net

 

 



» صفحه اول

» کتاب‌ها

» مقاله‌ها

» نقدها

» ترجمه‌ها

» گفت‌و‌گوها

» سخنرانی‌ها

» گزارش‌ها

» کتابشناسی آثار

 

زبان فارسی؛ وطن اصلی جمالزاده

 

فصلنامه نگاه نو

 

خسرو ناقد

ژوئيه سال ۱۹۹۰ ميلادی بود که سيد محمدعلی جمالزاده در يكی از نامه‏هايش از ژنو به‏من نوشت: «حاضرم و دلم می‏خواهد كه بعضی از چيزهايی كه به‏شكل داستان و يا كتاب و يا مقاله و يا خاطرات و يا يادداشت نوشته‏ام و هنوز به‏چاپ نرسانده‏ام و حاضر دارم، به‏صورت قابل قبولی به‏چاپ برسد و تا عمر باقی است (شايد شنيده باشيد كه صد ساله شده‏ام و شكر خدا را به‏جا می‏آورم و هنوز هم با قلم و كاغذ سر و كار دارم). پس از انقلاب ايران كتابی از من در ايران به‏چاپ نرسيده است. كتاب «كلاغه به‏خانه‏اش نرسيد» هم هنوز به‏چاپ نرسيده است و شايد امكان‏پذير باشد كه آنرا با كمك دوستانه شما به‏چاپ برسانم. محتاج رسيدگی از طرف خودم است كه چون مغلوب سن و سال هستم كار آسانی نيست». در پاسخ نامه‌اش نوشتم که آماده‌ی خدمتم.

 

 يک سال گذشت و ديگر خبری از جمالزاده نرسيد. در ۳۰ سپتامبر ۱۹۹۱ نامه‌ای تأثرآور از او دريافت کردم. نوشته بود: «با سلام و دعای بسيار خالصانه با تأخير بسيار و تقديم معذرت بعرض ميرساند که ارادتمند روزگار سخت پريشانی دارد و زنم (۸۴ ساله) در بيمارستان در حال نزع است و خدا ميداند چه عاقبتی خواهد داشت. اميد نجات بسيار کم است چون مرضش مرض پاژکين‌سون است و بسيار صعب‌العلاج است علی‌الخصوص که مغزش محتاج عمل جراحی است و مغز را چند سال پيش يک‌بار عمل کرده‌اند و عمل دوباره را بسيار بسيار خطرناک و بس غير ممکن ميدانند. خودم هم زياد پير شده‌ام بحساب هجری قمری صد ساله هم شده‌ام و حال خوشی ندارم باين جهت و جهات متعدد ديگری که با شرح آن دلم نميخواهد شما را ملول سازم بعرض ميرسانم که فعلاً از جمع‌آوری و رونويسی داستانهائی که صحبتش را با جناب‌عالی بميان آوردم منصرف هستم شايد باز روزگار بهتری نصيبم شود در آن وقت آدرس شما را کنار گذاشته‌ام و باز اسباب زحمت خواهم شد مقصود اين است که شايد قبل از چشم‌بستن ابدی اين چند داستان هم بچاپ برسد و از ميان نرود در صورتيکه اگر از ميان هم برود آسمان بزمين نخواهد آمد».

 

جمالزاده در روز هفدهم آبان سال ۱۳۷۶ در سن يکصد و شش سالگی درشهر ژنو چشم از جهان فروبست و تا امروز که اين قلم بر روی کاغذ می‌لغزد، آخرين داستان‌های او که عنوان «کلاغه به‌خانه‌اش نرسيد» را برای آنها برگزيده بود هنوز منتشر نشده است. پس از انقلاب و تا همين چند سال پيش، كتابی در ايران از جمالزاده منتشر نشده بود؛ تا آنکه نخستين بار در سال ۱۳۷۷ خورشيدی يادواره‏ای نفيس و ماندگار در يکمين سالگرد مرگش منتشر شد و يک سال پس از آن، انتشار آثار او به‌همت «هيأت امنای انتشار آثار جمالزاده» و به‌کوشش علی دهباشی آغاز شد و تا امروز بسياری از کتاب‌های جمالزاده در ايران نشر و بخش شده است.

 

باری، جمالزاده نزديك به‌‏نود سال از عمر صد و چند ساله خود را در غربت گذراند؛ خواسته يا ناخواسته؟ نمی‏دانم، فقط در اين سالهای طولانی دوری از وطن، من خود به‏تجربه دريافته‏ام كه هر كس چند سال از عمر خود را در غربت سپری كرده باشد، می‏داند كه قصه تنهايی و غربت، قصه‏ای است كه هر جا حكايت شود غم‏افزاست و جانكاه؛ حال خواه در كوير لوت و بيابان برهوت باشد، خواه در كنار رودخانه سن و درياچه ژنو. از اين‏رو براين باورم كه جمالزاده نيز از اين قاعده مستثنی نبود. شايد بهترين گواه اين مدعا را بتوان در لابلای نامه‏هايش يافت. برای نمونه او در نامه‏ای به‌بانوی گرانقدر سيمين دانشور از جمله می‏نويسد: «ژنو بلاشك يكی از قشنگ‏ترين شهرهای دنياست (بعضی اشخاص معتقدند كه قشنگ‏ترين شهر است) و من هم زنِ خوب و خانه خوب و مزاج سازگاری دارم ولی تنها مانده‏ام و گاهی اين تنهايی معنوی به‏جايی می‏رسد كه آن شعر معروف بر زبانم جاری می‏شود كه نه در غربت دلم شاد و نه رويی در وطن دارم».۱

 

او با آنکه می‏دانست كه می‏خواهد در غربت بماند، ولی شايد خود هم تا پايان كار ندانست كه چرا؟ آيا هراس از فساد گسترده در ايران بود؟ كه او آن را درد واقعی جامعه می‏دانست كه علاجش مشكل است و نه با مذهب می‏شود آن را مداوا كرد و نه با سياست و تنبيه.۲ جمالزاده با اين سخن انگشت بر زخمی ديرين می‏گذاشت و در نامه‏ای نيز دليل نرفتن به‏ايران را ترس از رشوه‏خواری و فساد گسترده می‏داند و می‏نويسد: «مكّرر به‏دوستانم گفته‏ام كه می‏ترسم به‏ايران بروم و از يك طرف عصبانی بشوم و عنانِ اختيار از دستم بيرون برود و حتی جذبه رشوه، از جاده بيرونم بيندازد و دارای قوه و قدرتی كه بتوانم در مقابل امكان ثروتمند شدن- از راه رشوه و دخل و مداخل و عايدات نامشروع- استقامت بورزم، نباشم و آدم محولی، يعنی ناپاك و آلوده و پُر سر و صدا و پُرمدعا و بی‏كاره از آب درآيم. حالا هم بی‏كاره و بی‏مصرف هستم ولی لااقل قدرت اينكه كار نامشروع و عمل زشتی انجام بدهم، ندارم»۳

يا ترس از جفت ارتشاء و تبرا از همزاد فساد، يعنی سنت استبدادی بود؟ كه «حجت را بر او تمام كرد كه بلای اساسی آن تاريخ و فرهنگ يك استبداد سنتی و يك سنت استبدادی زودرس و ديرپاست كه خواه ناخواه از مرزهای دولت مركزی هم گذشته، و نه فقط حكومت‏های محلی و ايلی، و درجات ديوانی و عيون اعيانی را فرا گرفته، بلكه به‏وجوه عامّه و وجود اشخاص نيز راه يافته است. و از همين‏رو برداشت او از استبداد، صِرف ديكتاتوری يا حكومت مطلقه نيست، بلكه نوعی خودسری و خودرايی است كه در سطوح گوناگون اجتماع و اِشكال متعدد روابط اجتماعی، زبردست را صاحب همه حقوق می‏سازد و زيردست را از هرگونه حقی می‏اندازد. جمالزاده، هم از اين استبداد نفرت دارد و هم از آن می‏ترسد».۴ در هر حال اين بيت از صائب بی‏گمان زبان حال جمالزاده است، آنجا كه می‏گويد:

دل رميده ما شكوه از وطن دارد

 عقيق ما دل پُر خونی از يمن دارد


هر كه اما می‏خواهد كه از بسياری غم و درد غربت اندكی بكاهد، بايد تدبيری كند و چاره‏ای بينديشد؛ وگرنه نه تنها غم غربت از پای می‏افكندش كه سهل است، هويتش را هم از او می‏ستاند و بر باد می‏دهد. نه‏آنجايی می‏شود و نه اينجايی؛ برزخ‏نشينی می‏شود كه حتی اگر هم محيطی كه در آن زندگی می‏كند ظاهری «بهشتی» داشته باشد، روزگارش اما «دوزخی» است. جمالزاده هم چنين كرد و چون مصمم بود كه در اروپا بماند، برای رهايی از مهلكه بی‏هويتی، عشق به‏زبان فارسی را در خانه‌ی جان خود جای داد و تمام عمر دست به‏دامان فرهنگ و تاريخ و ادبيات ايران شد و از اين رهگذر نه تنها خود را كه بسياری را نيز از بی‏هويتی نجات داد و هم نشان داد كه چگونه می‏توان عمری را دور از وطن گذراند، بی‏آنكه بیوطن شد.

 

من در جايی در پاسخ به‌پرسش خبرنگاری گفته‌ام: «در هر کجای جهان که باشم، وطن من گستره پهناور زبان فارسی است. من هويت خود را در گستره اين زبان جستجو کردم و يافتم. به‌جرأت می‌گويم که ملّيت و مذهب من هم در زبان فارسی است که معنا پيدا می‌کند».۵ حال می‌گويم که در واقع زبان فارسی «وطن» اصلی جمالزاده شد و در اين عرصه پهناور بود كه او هويت ايرانی خود را يافت و در «وطن‏دوستی» شهره عالم شد و خوش درخشيد. ولی دلباختگی عميق جمالزاده به‌زبان فارسی و دلبستگی او به‏فرهنگ و ادبيات ايران و نيز وطن‏دوستی او، هيچگاه با تنگ‏نظری و تعصب و ناسيوناليسم خشك و بی‏مغز همراه نبود، بلكه همواره با بلند نظری و سعه صدر و با تسامح و تساهل به‏اين امور می‏نگريست. او در مورد آميختگی سنجيده زبانها و آميزش آگاهانه فرهنگ‏ها و تمدن‏ها، تعصبات بی‏مورد نشان نمی‏داد و در جايی در اين باره می‏نويسد:

 «زبان حالت رودخانه جوشانی را دارد. بايد سرچشمه آن پاك و قوی باشد تا اگر خاشاكی در آن وارد شود، خودِ رودخانه به‏قوّت و قدرت خود آن را از ميان ببرد و محو سازد. و اين بسته به‌اين است كه جوان‏های ما دارای افكار قوی و صحيح و تازه و جوان باشند و ذوق و فهم آنها از روی قواعد منطقی و عاقلانه و استوار ارتقا بيابد و خلاصه آنكه مرد فكر خود باشند و بر اسب اعتقاد و ايمانی سوار باشند كه در محيط و آب و هوای مملكت خودمان تربيت شده باشد و آب و علفِ جلگه‏های خودمانی را خورده و نوشيده باشد. مسلم است كه دروازه‏های مملكتمان را نمی‏توانيم به‏روی افكار جديد ببنديم و اگر ببنديم، به‏خودمان و به‏مملكتمان و به‏دنيا و به‏تمدن خيانت كرده‏ايم ولی افكار ديگران را نيز از راه خامی و بلاتشخيص پذيرفتن، كار معقولی نيست و همان طور كه وقتی از انگلستان پارچه وارد می‏كنيم، نزد خياط می‏بريم كه مناسب قد و قامت و ذوق و سليفه خودمان برايمان لباس بدوزد، در مورد قبول افكار جديد و قديم بيگانگان بايد آنهايی را بپذيريم كه برای ما مناسب و به‏ترقی و پيشرفت و رفاه مادی و معنوی هموطنان مفيد و مناسب باشد و تا با اطلاع به‏احوالِ آب و خاك و مردم خودمان آن افكار را در ديگ فكر و تجربه به‏طوری كه قابل هضم باشد، حاضر نساخته‏ايم، به‏ميدان نياوريم و فكر مردم ساده را مشوش نسازيم. خلاصه آنكه چون خيلی عقب مانده‏ايم، خيلی عاقلانه و با حزم و احتياط و به‏قول فرنگی‏ها rational (بخردانه) عمل نماييم كه بيهوده وقت و انرژی صرف نشود».۶

 

جمالزاده خود نمونه خوبی در اين زمينه به‏دست داده است كه بی‏گمان در عرصه‏های ديگر نيز می‏تواند سرمشق و الگو قرار گيرد: او با آگاهی و هوشياری و با تكيه بر سنت‏های كهن داستانسرايی در ايران، از هنر داستان‏نويسی اروپايی بهره گرفت و نخسين داستان كوتاه ايرانی را با سبك و شيوه‏ای جديد پديد آورد و از اين طريق به‏گستره‏ای از ادب فارسی كه در تنگنای سنت‏های دست و پاگير گرفتار آمده بود، هويتی تازه بخشيد. او طلايه‏دار داستان‏نويسی نوين ايران شد و راهگشای نسلی كه امروز خود را مديون هدايت می‏داند ولی كمتر از نقش جمالزاده در پيدايش اين گستره آگاهی دارد. و اين در حالی است كه هدايت جمالزاده را بزرگ خود می‏دانست. البته جمالزاده در خَلق اولين اثر ادبی خود يعنی «فارسی شكر است»، بيشتر به‏نثر داستان و به‌جنبه‏های ترقی زبان فارسی توجه داشته است تا درونمايه و ساختار و موضوع و مضمون داستان؛ و خود نيز می‏گويد كه منظورش «به‏دست دادن نمونه‏ای از فارسی معمولی و متداوله امروزه» بوده است.  او در ادامه می‌گويد: «در اين داستان می‏خواستم به‏هموطنانم بگويم كه اختلاف تربيت و محيط، دارد زبان فارسی را، كه زبان بسيار زيبا و شيرينی است، فاسد می‏سازد و استعمال كلمات و تعبيرات زياد عربی و فرنگی ممكن است كار را به‏جايی بكشاند كه افراد و طبقات مختلف مردم ايران كم‏كم زبان يكديگر را نفهمند».۷

 

از اين رو علامه محمد قزوينی نيز كه جمالزاده داستان «فارسی شكر است» را اول بار در حضور وی و تنی چند از دوستانش در برلين خواند و مشوق اصلی جمالزاده برای ادامه داستان نويسی بود، در تأييد جمالزاده و تشويق و ترغيب او به‏ادامه كار، بيش از همه بر زبان و انشاء داستان او تأكيد دارد. علامه قزوينی بعد از انتشار اولين چاپ كتاب «يكی بود يكی نبود»، در نامه‏ای به‏جمالزاده- به‏سبك و شيوه نگارش خاص و بی‌بديل خود- در باره اين كتاب می‏نويسد: «شهداللَّه كه از عمر خود برخوردار شدم و حلاوت عبارت روان‏تر از ماء زلال و گواراتر از رحيق و سلسال آن، كام روح و قلب بلكه تمام وجود مرا شيرين نمود. الحق در شيرينی و سلاست انشاء و روانی عبارت و فصاحت لفظ و بلاغت معنی و انتخاب مواضيع نمكين و در عين اينكه زبانِ رايج محافل بلكه كوچه‏های تهران است از كلمات عاميانه و بازاری و مبتذل پاك بوده نمونه كامل‏العيار زبان فارسی حاليه است و اظهر صفات بارزه آن شيرينی و حلاوت است كه هيچ لفظی ديگر پيدا نمی‏كنم برای تعبير از اين حسی كه انسان از اين نوع انشاء می‏كند»۸

 

به‌هر تقدير، جمالزاده در سالهای طولانی زندگی در اروپا پيوندی پايدار با ايران و فرهنگ و تاريخ ايران و زبان و ادبيات فارسی برقرار كرد و به‏منظور استحكام و استمرار اين پيوند، در كنار مطالعه در زمينه‏های متفاوت و متنوع و همزمان با تأليف و ترجمه و انتشار كتابها و مقاله‏های بيشمار و نقد و بررسی نشريات و كتابهای گوناگون، با ايرانيان فرهنگ دوست و ادب‏پرور نيز در گوشه و كنار جهان به‏مكاتبه و مراوده پرداخت. جمالزاده رسمی پسنديده و عادتی مرضيه داشت و كمتر پيش می‏آمد كه نامه‏ای را بی پاسخ گذارد. اين عادت مرضيه او را من خود تجربه کرده‌ام. البته او در نامه‏هايش به‏سلام و عليك و حال و احوال پرسی و تعارفات معمول و مرسوم اكتفا نمی‏كرد و به‏نسبت موضوع كتاب و يا مضمون نامه‏ای كه دريافت كرده بود، نكاتی جالب و اشاراتی جذاب در لابلای نامه‏هايش می‏گنجاند و در عين حال نقد و نظرش را نيز به‏شيوه و سبك خاصی كه داشت مطرح می‏كرد و اگر هم با مخاطبش انس و الفت و همزبانی و همدلی پيدا می‏كرد، نامه‏هايش از فرط صميميت به‌«نامه‏های عاشقانه» می‏مانْد. يك دو نامه از ميان نامه‏هايی كه جمالزاده به‏دكتر غلامحسين يوسفی نوشته، نمونه خوبی از اين دست نامه‏هاست:

ژنو - نوروز ۱۳۵۱ مبارك‏باد

پريشب مدام خواب می‏ديدم و صبح برای زنم به‏تفصيل حكايت كردم: در شهرِ غريبه‏ای با شما بودم و از طرف ميرزا محمدخان قزوينی كه ساكن آن شهر بود دعوت شده بودم و شما تازه وارد بوديد و مصمم بودم شما را با خود بدانجا ببرم و با هم صحبت‏های دور و درازی داشتيم و سرانجام به‏ميهمانی نرفتيم و شما مژده می‏داديد كه خواهرتان هم با همسر عزيزش وارد خواهند شد و برای آنها بايد منزلی دست و پا كنيم. حالا ديگر بسياری از جزييات خواب از خاطرم رفته است.

 قربان دوست بسيار عزيز و صفا پيشه‏ام می‏روم. اغلب به‏ياد شما هستم و چهره واقعاً گرم و خندان و گيرنده شما در مقابل نظرم است و به‏ياد روزهای معدودی كه با هم در «گليون» (Glion) بوديم و چقدر خوش گذشت، باز بسيار خوش می‏شوم و به‏قول خودتان ايقان پيدا می‏كنم كه «بهشت همانا صحبت ياران همدم است».


 دكتر يوسفی بسيار عزيزم‏

 قربان دوست سر تا پا مهربانی و لطف و صفايم می‏روم. باز چشمم به‏خط قشنگ و محكم آن دوست ديرينه روشن گرديد. واقعاً خوشوقت شدم و عطر آن ايام خوش و آن همه ساعت‏های فراموش‏نشدنی كه با هم گذرانده‏ايم در مشام جانم از نو زنده شد. افسوس كه روزگار كمتر موافق دلخواه آدميان است. در هر صورت خدا را شكر كه باز هر دو زنده‏ايم و نفسی می‏كشيم و می‏توانيم لااقل به‏وسيله كاغذ و قلم قدری با هم صحبت بداريم. آخرين‏بار كه نعمت ديدارتان برايم دست داد ايامی بود كه در مريضخانه بستری بودم و امروز از خود می‏پرسم كه آيا باز تا زنده هستم ديداری نصيبم خواهد گرديد يا نه؟»

 

 البته در همين نامه‏ها نيز جمالزاده نكته‏ای يا پرسشی را پيش می‏كشد و به‏موضوعی می‏پردازد كه برای مخاطبش جالب و سودمند است. مثلاً در يكی از اين نامه‏هايش به‏زنده‏ياد دكتر يوسفی، در باب جوانمردان و عياران و مضمون «فتوت» اشاراتی دارد و در نامه ديگری در باره «حسن مقدم» اطلاعاتی به‏دست می‏دهد؛ موضوعاتی كه ظاهراً دكتر يوسفی پيرامونشان پرسش‏هايی مطرح كرده يا در موردشان مشغول تحقيق بوده است.

 در ميان نامه‏های جمالزاده، چند نامه‏ای كه او در اوايل دهه چهل شمسی در پاسخ به‏نامه‏های خانم سيمين دانشور نوشته، از جذابيت خاصی برخوردار است؛ خاصه نامه‏ای كه در نوروز ۱۳۴۱ نوشته شده و افزون بر مطالبی نقدگونه درباره كتاب «شهری چون بهشت»، نكات و اشارات بسياری نيز در متن نامه نهفته است كه شخصيت جمالزاده را به‏بهترين وجه می‏نماياند. مثلاً آنجا كه می‏نويسد: «نوشته‏ايد كه همسر جلال آل‏احمد هستيد. اين را نيز پاداش خدايی برای اين مرد حق‏جو و حق‏پرور می‏دانم و اميدوارم كه جريان شهود و سنوات كه خاصيت دواهای مسّكن را دارد و هر جوش و خروشی را روزی به‏حد معقول تخفيف می‏دهد و مانند «راپسودى» (فرانتس) ليست، پس از آن طوفان و رگبار دهشت‏آميزی كه در ابتدا دل را به‏لرزه می‏آورد، آن سكون و آرامی دل‏پذيری كه تابيدن آفتاب ملول را به‏خاطر می‏آورد، به‏روی گندم‏هايی كه هنوز از رطوبت باران مرواريدهای غلطان بر سر تا به‏پای خود دارند، اعصاب اين رفيق شفيق ما را آرامتر سازد تا يكديگر را بهتر بفهميم و بيشتر دوست بداريم».۹ اين اشارات کنايه‌ها البته در پاسخی كه جمالزاده به‏نامه و انتقادهای جلال آل‏احمد داده است، روشن‏تر و واضح‏تر به‏چشم می‏آيد.

 

نظرات جمالزاده درباره انقلاب بهمن ۵۷ ايران، سبب واكنش‏هايی متفاوت و اغلب تند- چه از جانب موافقان و چه از جانب منتقدان و مخالفان انقلاب- شد؛ تا جايی كه كار به‏ناسزاگويی و بستن تهمت به‌جمالزاده كشيد و او در يكی از نامه‏هايش به‏من نوشت: «در هر صورت من كه جمالزاده نام دارم و تاكنون كتابهايم رويهمرفته بی‏خريدار و طالب نمانده است و البته با انواع مشكلات و از آن جمله تكفير و دشنام و حتی مهدورالّدم واقع شدن، يعنی اگر پس از صدور چنين حكمی كه فلان كس مهدورالدم است، اگر كسی او را به‏قتل برساند كسی از قاتل نخواهد پرسيد كه‏ای مرد چرا اين پيرمرد را كشتی و قاتل ابداً مورد تحقيق و محاكمه واقع نخواهد گرديد... عجبا كه جوانان ما در اين اوقات حساس‏تر از سابق شده‏اند و به‏آسانی بنای بدگويی و حتی فحش و دشنام را می‏گذارند و اسناد تلخ و بیاساس هم گاهی به‏طرف می‏بندند كه مايه تعجب است».

البته بيشتر انتقادها و اعتراض‏هايی كه به‏پيرمرد می‏شد، پايه و اساس و منطق درستی نداشت و در واقع جزو ايرادات بنیاسراييلی به‏شمار می‏آمد. مثلاً اينكه چرا از انقلاب با نام «انقلاب ايران» ياد می‏كند و نه «انقلاب اسلامی»! يا تكرار همان انتقادات قديمی آل‏احمد از كتاب «صحرای محشر». عده‏ای هم كه ابراز نظرهای او نسبت به‏انقلاب ايران را مطابق ديدگاه‏های خود نمی‏ديدند، به‏خشم آمدند و اشتغال جمالزاده در «دفتر بين‏المللی كار» در ژنو، بين سالهای ۱۳۱۰ تا ۱۳۳۵ را بهانه قرار دادند و به‏او تهمت‏های ناروا بستند و به‏تعرضات ناجوانمردانه‏ای عليه او دست زدند. و اين همه در حالی بود كه جمالزاده به‏وضوح وقوع انقلاب در ايران را مثبت ارزيابی می‏كرد و در عين حال نكات ضعف و كمبود و كاستی‌های آنرا نيز از نظر دور نمی‏داشت.

 

در يكی از نامه‏هايش می‏خوانيم: «نظر اساسی و قطعی من درباره انقلاب ايران مبنی بر دو حقيقت است كه می‏توان هر دو را حقيقت تاريخی ناميد. متجاوز از ۲۵۰۰ سال در مملكت ايران هميشه در حقيقت استبداد مطلق حكمفرما بوده است كه جزييات آن تا اندازه‏ای بر ما معلوم است و گاهی باور نكردنى. حالا خودتان می‏توانيد حساب كنيد كه چنين استبدادِ بی حد و اندازه‏اى، در مدت ۲۵۰۰ سال تا چه اندازه توليد فساد (دروغ و تملق و نفاق و دورويی و بى‏غيرتی و بى‏شرافتی و بى‏عفتی و جنايت و خيانت) می‏كند. در هر صورت، اكنون پس از ۲۵۰۰ سال در ايران انقلاب عجيبی كه حتی در مطبوعات خارجه به‏قلم آدم‏های با نام و نشان خواندم كه نوشتند Sans Precedent و بى‏سابقه است و به‏طور معجزه‏آسايی ظهور كرد و در مدت بسيار بسيار كوتاهی پادشاه كم فهم و از خود راضی را كه لشكری مركب از هفت صد هزار نفر آدم جوان مسلح داشت و در حدود بيست و پنج هزار مشاور آمريكايی آنها را تربيت می‏كردند و در دست داشتند، همه را جاروب كرد و دور انداخت. برای من در گوشه قلب و در زوايا و خفايای وجودم دو آرزو نهفته است: اول آنكه مردم ايران ديگر از جور و آزار شاه و شاهنشاه (خواه آريامهر باشد يا نباشد) رهايی بيابند. دوم آنكه فساد- كه زاييده همين نوع سلطنت‏ها و حكومت‏هاست و با گرسنگی و ترس و بى‏سوادی و نادانی ايجاد می‏گردد- كم‏كم و به‏مرور ايام از ميان برود. امروز كه ۱۵ ارديبهشت ۱۳۶۰ است، يقين دارم كه آرزوی قلبی اولم برآورده شده و تحقق يافته است و ديگر هرگز ما مردم ايران رعيت و غلام و چاكر و جان‏نثار هيچ شاه و پادشاهی نخواهيم گرديد. ثانياً چون فساد را زاده استبداد می‏دانم و معتقدم كه استبداد كم‏كم از ميان خواهد رفت (و يا كم‏كم كمتر خواهد شد)، در نتيجه فساد هم تقليل خواهد رفت. خواهيد گفت كه اين انقلاب كنونی ما معايب و نواقصی دارد. ابداً منكر نيستم و شايد احدی هم منكر نباشد. من شخصاً خوب می‏دانم كه هر انقلابی در دنيا برای مردم بى‏گناه هم مشكلاتی ايجاد می‏كرده است و به‏اصطلاح چه بسا كه تر و خشك را با هم می‌سوزانيده است و انقلاب را مانند سيلی می‏دانم كه بلاانتظار روان گرديده است و لطمه‏های بسيار بدانچه در مسير خود دارد، وارد می‏سازد. باز به‏شهادت تاريخ، اين قبيل كيفيات موقتی بوده است و رفته‏رفته مسير تعادلی را پيموده و به‏حال طبيعی خود برگشته است. همه بايد دعا كنيم و آرزومند باشيم كه دوره شدت و تب و بحران انقلاب كنونی ايران هر چه زودتر مظفرانه و در نفع و صلاح كامل ملك و ملت ايران سير طبيعی خود را به‏پايان رسانده به‏جايی برسد كه منظور هر ايرانی با ايمان و پاك و وطن‏دوست و آزادی‏خواهی است. برای اينكه به‏اين هدف مبارك برسيم، حُسن نيّت و شعور و درّاكه آگاه و اطلاعات كافی لازم است و بديهی است كه دلالت خيرخواهانه كه خالی از غرض و مرض باشد و گاهی به‏صورت «مخالف» و به‏قول فرانسوی‏ها Opposition (اُپوزيسيون) تجلی می‏نمايد هميشه در اين موارد نه تنها ضرری نداشته، بلكه مفيد و سودمند هم بوده است».۱۰

 

جمالزاده در نامه‌ای که در آغاز اين گفتار به‌آن اشاره کردم، نوشته بود که عنوان آخرين کتابش «كلاغه به‏خانه‏اش نرسيد» است. اين عنوان را كه جمالزاده برای آخرين اثرش در نظر گرفته بود، هم در تداوم سه کتاب‌ پيشين او يعنی «يکی بود يکی نبود»، «غير از خدا هيچكس نبود» و «قصه ما به‏سر رسيد» قرار دارد، و هم قصه تنهايی و غربت جمالزاده را در خود نهفته دارد و از اشتياق درونی او به‏بازگشت به«خانه‏اش» خبر می‏دهد. باری، من در اين تنهايی و غربت و اشتياق با جمالزاده هم‌داستانم. نمی دانم، ولی شايد بتوان با اين جمله که بر پيشانی يکی از کتاب‌هايش نقش بسته است، زندگی صد و چند ساله جمالزاده را خلاصه کرد. «نشاط من در همين قصه‏سرايی و از دور با هموطنان صحبت داشتن است».۱۱

 

 

پانوشت‏ها:
 -----------------------------------------------
۱- برگزيده آثار سيد محمدعلی جمالزاده، به‏كوشش علی دهباشی. تهران ۱۳۷۸. ص ۷۱۶.
۲- ياد سيد محمدعلی جمالزاده، به‏كوشش علی دهباشی. تهران ۱۳۷۷. ص ۳۱۸.
۳- برگزيده آثار. ص ۷۱۹.
۴- به‏اختصار از: ياد سيد محمدعلی جمالزاده، ص ۸۸ -۱۸۷.

۵- «وطن من گستره زبان فارسی است». گفت‌وگوی روزنامه همشهری با خسرو ناقد. ۱۹ ارديبهشت‌ماه ۱۳۸۱.
۶- برگزيده آثار. ص ‏۳۶ - ۴۳۵.
۷- از صبا تا نيما، يحيی آرين‏پور. تهران ۱۳۵۱. جلد دوم، ص ۲۸۲.
۸- برگزيده آثار، ص ۸۲۵.
۹- همانجا، ص ۲۵ -۷۲۴.
۱۰- نقل به‏اختصار از: برگزيده آثار. ص ۷۱۱ – ۷۰۲.
۱۱- - ديباچه كتاب «قصه ما بسر رسيد»، سيد محمدعلی جمالزاده. تهران ۱۳۵۷
. ص ۱۲

 

 

 انتشار در: فصلنامه نگاه نو. شماره 72. بهمن 1385.

 

مقاله‌ها

 editor[At]naghed.net

 © 2003-2006 naghed.net