naghed.net

 

 



» صفحه اول

» کتاب‌ها

» مقاله‌ها

» نقدها

» ترجمه‌ها

» گفت‌و‌گوها

» سخنرانی‌ها

» گزارش‌ها

» کتابشناسی آثار

 

جمالزاده و «آن جوان غضبناک»

 

 

 

خسرو ناقد

سيد محمدعلی جمالزاده در سال‌های طولانی زندگی در اروپا پيوندی پايدار با ايران و فرهنگ و تاريخ ايران و زبان و ادبيات فارسی برقرار كرده بود. او به‏منظور استحكام و استمرار اين پيوند، در كنار مطالعه در زمينه‏های متفاوت و متنوع، و همزمان با تأليف و ترجمه و انتشار كتاب‌ها و مقاله‏های بيشمار و نقد و بررسی نشريات و كتاب‌های گوناگون، با ايرانيان فرهنگ دوست و ادب‏پرور نيز در گوشه و كنار جهان به‏مكاتبه و مراوده می‌پرداخت.

 

جمالزاده رسمی پسنديده و عادتی مرضيه داشت و كمتر پيش می‏آمد كه نامه‏ای را بیپاسخ گذارد. اين عادت مرضيه او را من خود تجربه کردم. البته او در نامه‏هايش به‏سلام و عليك و حال و احوالپرسی و تعارفات معمول و مرسوم اكتفا نمی‏كرد و به‏نسبت موضوع كتاب و يا مضمون نامه‏ای كه دريافت كرده بود، نكاتی جالب و اشاراتی جذاب در لابلای نامه‏هايش می‏گنجاند و در عين حال نقد و نظرش را نيز به‏شيوه و سبك خاصی كه داشت مطرح می‏كرد و اگر هم با مخاطبش انس و الفت و همزبانی و همدلی پيدا می‏كرد، نامه‏هايش از فرط صميميت به‌«نامه‏های عاشقانه» می‏مانْد.

 

 در ميان نامه‏های جمالزاده، چند نامه‏ای كه او در اوايل دهه چهل شمسی در پاسخ به‏نامه‏های سيمين دانشور نوشته، از جذابيتی خاص برخوردار است؛ خاصه نامه‏ای كه در نوروز 1341 نوشته شده و افزون بر مطالبی نقدگونه درباره كتاب «شهری چون بهشت»، نكات و اشارات بسياری نيز در متن نامه نهفته است كه شخصيت جمالزاده را به‏بهترين وجه می‏نماياند. مثلاً آنجا كه به‌سيمين دانشور می‏نويسد:

«نوشته‏ايد كه همسر جلال آل‏احمد هستيد. اين را نيز پاداش خدايی برای اين مرد حق‏جو و حق‏پرور می‏دانم و اميدوارم كه جريان شهود و سنوات كه خاصيت دواهای مسّكن را دارد و هر جوش و خروشی را روزی به‏حد معقول تخفيف می‏دهد و مانند «راپسودی» (فرانتس) ليست، پس از آن طوفان و رگبار دهشت‏آميزی كه در ابتدا دل را به‏لرزه می‏آورد، آن سكون و آرامی دل‏پذيری كه تابيدن آفتاب ملول را به‏خاطر می‏آورد، به‏روی گندم‏هايی كه هنوز از رطوبت باران مرواريدهای غلطان بر سر تا به‏پای خود دارند، اعصاب اين رفيق شفيق ما را آرامتر سازد تا يكديگر را بهتر بفهميم و بيشتر دوست بداريم».

 

در نامه‌ای ديگر می‌نويسد: «مرقوم فرموده‌ايد "اگر انتقادهايی به‌شما می‌شود به‌دل نگيريد". باور بفرماييد که اگر هم به‌دل بگيرم بسيار زود زدوده می‌شود و اين مرد حتی موجب تفريح خاطرم می‌گردد و جوانها را می‌بينم که دلشان می‌خواهد منی که اين همه ادعا دارم وارد ميدان بشوم و قيماس خان زنگی را با يک ضرب عمود هفتاد منی خُرد و خمير بکنم و فرياد هل‌من ناصر ينصربی را به‌گوش فلک برسانم تا جوانان ناکام و دلسوخته و عصيانی، گروه به‌گروه دورم را بگيرند و به يک چشم به‌هم زدن آبها را از نو در جوی بيندازيم و ايران را نجات بدهيم و هموطنان را سعادتمند و متمدن و سربلند بسازيم... من هم اگر به‌جای شوهر عزيز و شريف شما بودم و «در مکان او در چنين زمانی» بودم عصبی می‌شدم. خانم عزيز می‌خواهيد باور بکنيد يا نکنيد برای همين است که به‌ايران نمی‌آيم و مکرر به‌دوستانم (از سی چهل سال پيش به‌اين طرف) گفته‌ام كه می‏ترسم به‏ايران بروم و از يك طرف عصبانی بشوم و عنانِ اختيار از دستم بيرون برود و حتی جذبه رشوه، از جاده بيرونم بيندازد و دارای قوه و قدرتی كه بتوانم در مقابل امكان ثروتمند شدن- از راه رشوه و دخل و مداخل و عايدات نامشروع- استقامت بورزم، نباشم و آدم محولی، يعنی ناپاك و آلوده و پُر سر و صدا و پُرمدعا و بی‏كاره از آب درآيم. حالا هم بی‏كاره و بی‏مصرف هستم ولی لااقل قدرت اينكه كار نامشروع و عمل زشتی انجام بدهم، ندارم».

 

اين اشاره‌ها و کنايه‌های جمالزاده البته در پاسخی كه او به‏نامه و انتقادهای جلال آل‏احمد داده است، روشن‏تر و واضح‏تر به‏چشم می‏آيد. به‌خصوص آنجا که در نامه‌ای در پاسخ به‌انتقادهای آل‌احمد که مدعی شده بود جمالزاده «مأموريت چهل‌ساله» در فرنگ داشته و از دولت حقوق می‌گرفته و نيز در پاسخ به‌برخورد شديدی که به‌کتاب «صحرای محشر» داشته است، می‌نويسد:

«می‌بينم خيلی غضبناک هستيد و وقتی نامه‌ی شما را خواندم اين جوانان انگليسی امروز در نظرم مجسم شدند که در عالم ادب و هنر به‌آنها اسم «غضبناک»  an angry young man داده‌اند و در حقيقت جوهر تمدن و انقلاب‌های معنوی هستند و يقين دارم وقتی اين مطالب را برای من نوشتيد، صورتتان گُل انداخته بوده است و در چشمانتان شراره‌ی غضب و عصبانيت شعله‌ور بوده است و از همين راه دور از تماشای آن لذّت بردم. لابد سواد نامه‌ی خودتان را که با ماشين نوشته‌ايد داريد. در عالم دوستی (يا هر اسمی می‌خواهيد به‌آن بدهيد) استدعا دارم آن را جای مطمئن و محکمی بگذاريد که مفقود نشود و وقتی که به‌سن پنجاه سالگی رسيديد بار ديگر آن را بخوانيد. آن وقت من ديگر زنده نخواهم بود ولی از همان راه دور (چون خيلی احتمال می‌دهم که در همين جا مدفون بشوم) چند دقيقه‌ای به‌رسم درددل باز با من صحبت بداريد».

 

جمالزاده در روز هفدهم آبان سال 1376 در يکصد و شش سالگی درشهر ژنو چشم از جهان فروبست و همانگونه نيز که خود احتمال می‌داد در گورستان اين شهر به‌خاک سپرده شد. بی‌فايده نيست که به‌بهانه‌ی سالمرگ محمدعلی جمالزاده، با خواندن مکاتبات ‌آل‌احمد و جمالزاده پای صحبت‌هايشان بنشينيم؛ هم حرف و حديث آن پير جهان‌ديده را بشنويم و بخوانيم و هم از شور اشتياق‌های «آن جوان غضبناک» آگاه شويم. اين نامه‌ها به‌گُمانم در ميان آثار به‌جا مانده از جلال آل‌احمد و جمالزاده موجود است!

21 آبان 1385

 انتشار در:

مقاله‌ها

 editor[At]naghed.net

 © 2003-2006 naghed.net