naghed.net

 

 

 

   

 

» صفحه اول

» کتاب‌ها

» مقاله‌ها

» نقدها

» ترجمه‌ها

» گفت‌و‌گوها

» سخنرانی‌ها

» گزارش‌ها

» کتابشناسی آثار

 

از دور با هموطنان صحبت داشتن

به بهانه سالمرگ جمالزاده

 

خسرو ناقد

سيد محمدعلى جمالزاده نزديك به ‏نود سال از عمر صد و چند ساله خود را در غربت گذراند؛ خواسته يا ناخواسته؟ نمى‏دانم، فقط من خود، در اين سالهاى طولانى دورى از وطن، به‏تجربه دريافته‏ام كه هر كس چند سال از عمر خود را در غربت سپرى كرده باشد، مى‏داند كه قصه تنهايى و غربت، قصه‏اى است كه هر جا حكايت شود غم‏افزاست و جانكاه؛ حال خواه در كوير لوت و بيابان برهوت باشد، خواه در كنار رودخانه سن و درياچه ژنو. از اين‏رو براين باورم كه جمالزاده نيز از اين قاعده مستثنى نبود. شايد بهترين گواه اين مدعا را بتوان در لابلاى نامه‏هايش يافت. براى نمونه او در نامه‏اى به بانوى گرانقدر سيمين دانشور از جمله مى‏نويسد: «ژنو بلاشك يكى از قشنگ‏ترين شهرهاى دنياست (بعضى اشخاص معتقدند كه قشنگ‏ترين شهر است) و من هم زنِ خوب و خانه خوب و مزاج سازگارى دارم ولى تنها مانده‏ام و گاهى اين تنهايى معنوى به‏جايى مى‏رسد كه آن شعر معروف بر زبانم جارى مى‏شود كه نه در غربت دلم شاد و نه رويى در وطن دارم».1 او با اينكه مى‏دانست كه مى‏خواهد در غربت بماند، ولى شايد خود هم تا پايان كار ندانست كه چرا؟ آيا هراس از فساد گسترده در ايران بود؟ كه او آن را درد واقعى جامعه مى‏دانست كه علاجش مشكل است و نه با مذهب مى‏شود آن را مداوا كرد و نه با سياست و تنبيه.2 جمالزاده با اين سخن انگشت بر زخمى ديرينه مى‏گذاشت و در نامه‏اى نيز دليل نرفتن به‏ايران را ترس از رشوه‏خوارى و فساد گسترده مى‏داند و مى‏نويسد: «مكّرر به‏دوستانم گفته‏ام كه مى‏ترسم به‏ايران بروم و از يك طرف عصبانى بشوم و عنانِ اختيار از دستم بيرون برود و حتى جذبه رشوه، از جاده بيرونم بيندازد و داراى قوه و قدرتى كه بتوانم در مقابل امكان ثروتمند شدن- از راه رشوه و دخل و مداخل و عايدات نامشروع- استقامت بورزم، نباشم و آدم محولى، يعنى ناپاك و آلوده و پُر سر و صدا و پُرمدعا و بى‏كاره از آب درآيم. حالا هم بى‏كاره و بى‏مصرف هستم ولى لااقل قدرت اينكه كار نامشروع و عمل زشتى انجام بدهم، ندارم».3
 يا ترس از جفت ارتشاء و تبرا از همزاد فساد، يعنى سنت استبدادى بود؟ كه «حجت را بر او تمام كرد كه بلاى اساسى آن تاريخ و فرهنگ يك استبداد سنتى و يك سنت استبدادىِ زودرس و ديرپاست كه خواه ناخواه از مرزهاى دولت مركزى هم گذشته، و نه فقط حكومت‏هاى محلى و ايلى، و درجات ديوانى و عيون اعيانى را فرا گرفته، بلكه به‏وجوه عامّه و وجود اشخاص نيز راه يافته است. و از همين‏رو برداشت او از استبداد، صِرف ديكتاتورى يا حكومت مطلقه نيست، بلكه نوعى خودسرى و خودرايى است كه در سطوح گوناگون اجتماع و اِشكال متعدد روابط اجتماعى، زبردست را صاحب همه حقوق مى‏سازد و زير دست را از هر گونه حقى مى‏اندازد. جمالزاده، هم از اين استبداد نفرت دارد و هم از آن مى‏ترسد».4 در هر حال اين بيت از صائب بى‏گمان زبان حال جمالزاده است، آنجا كه مى‏گويد:
 دل رميده ما شكوه از وطن دارد
 عقيق ما دل پُر خونى از يمن دارد
 هر كه اما مى‏خواهد كه از بسيارى غم و درد غربت اندكى بكاهد، بايد تدبيرى كند و چاره‏اى بينديشد؛ وگرنه نه تنها غم غربت از پاى مى‏افكندش كه سهل است، هويتش را هم از او مى‏ستاند و بر باد مى‏دهد. نه‏آنجايى مى‏شود و نه اينجايى؛ برزخ‏نشينى مى‏شود كه حتى اگر هم محيطى كه در آن زندگى مى‏كند ظاهرى «بهشتى» داشته باشد، روزگارش اما «دوزخى» است. جمالزاده هم چنين كرد و چون مصمم بود كه در اروپا بماند، براى رهايى از مهلكه بى‏هويتى، عشق به‏زبان فارسى را در خانه جان خود جاى داد و تمام عمر دست به‏دامان فرهنگ و تاريخ و ادبيات ايران شد و از اين رهگذر نه تنها خود را كه بسيارى را نيز از بى‏هويتى نجات داد و هم نشان داد كه چگونه مى‏توان عمرى را دور از وطن گذراند، بى‏آنكه بى وطن شد. در واقع زبان فارسى «وطن» اصلى جمالزاده شد و در اين عرصه پهناور بود كه او هويت ايرانى خود را يافت و در «وطن‏دوستى» شهره عالم شد و خوش درخشيد. ولى دلباختگى عميق جمالزاده به زبان فارسى و دلبستگى او به‏فرهنگ و ادبيات ايران و نيز وطن‏دوستى او، هيچگاه با تنگ‏نظرى و تعصب و ناسيوناليسم خشك و بى‏مغز همراه نبود، بلكه همواره با بلند نظرى و سعه صدر و با تسامح و تساهل به‏اين امور مى‏نگريست. او در مورد آميختگى سنجيده زبانها و آميزش آگاهانه فرهنگ‏ها و تمدن‏ها، تعصبات بى‏مورد نشان نمى‏داد و در جايى در اين باره مى‏نويسد: «زبان حالت رودخانه جوشانى را دارد. بايد سرچشمه آن پاك و قوى باشد تا اگر خاشاكى در آن وارد شود، خودِ رودخانه به‏قوّت و قدرت خود آن را از ميان ببرد و محو سازد. و اين بسته به اين است كه جوان‏هاى ما داراى افكار قوى و صحيح و تازه و جوان باشند و ذوق و فهم آنها از روى قواعد منطقى و عاقلانه و استوار ارتقا بيابد و خلاصه آنكه مرد فكر خود باشند و بر اسب اعتقاد و ايمانى سوار باشند كه در محيط و آب و هواى مملكت خودمان تربيت شده باشد و آب و علفِ جلگه‏هاى خودمانى را خورده و نوشيده باشد. مسلم است كه دروازه‏هاى مملكتمان را نمى‏توانيم به‏روى افكار جديد ببنديم و اگر ببنديم، به‏خودمان و به‏مملكتمان و به‏دنيا و به‏تمدن خيانت كرده‏ايم ولى افكار ديگران را نيز از راه خامى و بلاتشخيص پذيرفتن، كار معقولى نيست و همان طور كه وقتى از انگلستان پارچه وارد مى‏كنيم، نزد خياط مى‏بريم كه مناسب قد و قامت و ذوق و سليفه خودمان برايمان لباس بدوزد، در مورد قبول افكار جديد و قديم بيگانگان بايد آنهايى را بپذيريم كه براى ما مناسب و به‏ترقى و پيشرفت و رفاه مادى و معنوى هموطنان مفيد و مناسب باشد و تا با اطلاع به‏احوالِ آب و خاك و مردم خودمان آن افكار را در ديگ فكر و تجربه به‏طورى كه قابل هضم باشد، حاضر نساخته‏ايم، به‏ميدان نياوريم و فكر مردم ساده را مشوش نسازيم. خلاصه آنكه چون خيلى عقب مانده‏ايم، خيلى عاقلانه و با حزم و احتياط و به‏قول فرنگى‏ها rational (بخردانه) عمل نماييم كه بيهوده وقت و انرژى صرف نشود».5
 جمالزاده خود نمونه خوبى در اين زمينه به‏دست داده است كه بى‏گمان در عرصه‏هاى ديگر نيز مى‏تواند سرمشق و الگو قرار گيرد: او با آگاهى و هوشيارى و با تكيه بر سنت‏هاى كهن داستانسرايى در ايران، از هنر داستان‏نويسى اروپايى بهره گرفت و نخسين داستان كوتاه ايرانى را با سبك و شيوه‏اى جديد پديد آورد و از اين طريق به‏گستره‏اى از ادب فارسى كه در تنگناى سنت‏هاى دست و پا گير گرفتار آمده بود، هويتى تازه بخشيد. او طلايه‏دار داستان‏نويسى نوين ايران شد و راهگشاى نسلى كه امروز خود را مديون هدايت مى‏داند ولى كمتر از نقش جمالزاده در پيدايش اين گستره آگاهى دارد. و اين در حالى است كه هدايت جمالزاده را بزرگ خود مى‏دانست. البته جمالزاده در خَلق اولين اثر ادبى خود يعنى «فارسى شكر است»، بيشتر به‏نثر داستان و به جنبه‏هاى ترقى زبان فارسى توجه داشته است، تا درونمايه و ساختار و موضوع و مضمون داستان؛ و خود نيز مى‏گويد كه منظورش «به‏دست دادن نمونه‏اى از فارسى معمولى و متداوله امروزه» بوده است و اينكه: «در اين داستان مى‏خواستم به‏هموطنانم بگويم كه اختلاف تربيت و محيط، دارد زبان فارسى را، كه زبان بسيار زيبا و شيرينى است، فاسد مى‏سازد و استعمال كلمات و تعبيرات زياد عربى و فرنگى ممكن است كار را به ‏جايى بكشاند كه افراد و طبقات مختلف مردم ايران كم‏كم زبان يكديگر را نفهمند».6 از اين رو علامه محمد قزوينى نيز كه جمالزاده داستان «فارسى شكر است» را اول بار در حضور وى و تنى چند از دوستانش در برلين خواند و مشوق اصلى جمالزاده براى ادامه داستان نويسى بود، در تأييد جمالزاده و تشويق و ترغيب او به‏ادامه كار، بيش از همه بر زبان و انشاء داستان او تأكيد دارد. علامه قزوينى بعد از انتشار اولين چاپ كتاب «يكى بود يكى نبود»، در نامه‏اى به‏جمالزاده- به‏سبك و شيوه نگارش خاص خود- در باره اين كتاب مى‏نويسد: «شهداللَّه كه از عمر خود برخوردار شدم و حلاوت عبارت روان‏تر از ماءزلال و گواراتر از رحيق و سلسال آن، كام روح و قلب بلكه تمام وجود مرا شيرين نمود. الحق در شيرينى و سلاست انشاء و روانى عبارت و فصاحت لفظ و بلاغت معنى و انتخاب مواضيع نمكين و در عين اينكه زبانِ رايج محافل بلكه كوچه‏هاى تهران است از كلمات عاميانه و بازارى و مبتذل پاك بوده نمونه كامل‏العيار زبان فارسى حاليه است و اظهر صفات بارزه آن شيرينى و حلاوت است كه هيچ لفظى ديگر پيدا نمى‏كنم براى تعبير از اين حسى كه انسان از اين نوع انشاء مى‏كند».7
 بارى، جمالزاده در سالهاى طولانى زندگى در اروپا پيوندى پايدار با ايران و فرهنگ و تاريخ ايران و زبان و ادبيات فارسى برقرار كرد و به‏منظور استحكام و استمرار اين پيوند، در كنار مطالعه در زمينه‏هاى متفاوت و متنوع و همزمان با تأليف و ترجمه و انتشار كتابها و مقاله‏هاى بيشمار و نقد و بررسى نشريات و كتابهاى گوناگون، با ايرانيان فرهنگ دوست و ادب‏پرور نيز در گوشه و كنار جهان به‏مكاتبه و مراوده پرداخت. جمالزاده رسمى پسنديده و عادتى مرضيه داشت و كمتر پيش مى‏آمد كه نامه‏اى را بى پاسخ گذارد. البته او در نامه‏هايش به‏سلام و عليك و حال و احوال پرسى و تعارفات معمول و مرسوم اكتفا نمى‏كرد و به‏نسبت موضوع كتاب و يا مضمون نامه‏اى كه دريافت كرده بود، نكاتى جالب و اشاراتى جذاب در لابلاى نامه‏هايش مى‏گنجاند و در عين حال نقد و نظرش را نيز به‏شيوه و سبك خاصى كه داشت مطرح مى‏كرد و اگر هم با مخاطبش انس و الفت و همزبانى و همدلى پيدا مى‏كرد، نامه‏هايش از فرط صميميت به «نامه‏هاى عاشقانه» مى‏ماند.

در ميان نامه‏هاى جمالزاده، چند نامه‏اى كه او در اوايل دهه چهل شمسى در پاسخ به‏نامه‏هاى خانم سيمين دانشور نوشته، از جذابيت خاصى برخوردار است؛ خاصه نامه‏اى كه در نوروز 1341 نوشته شده و افزون بر مطالبى نقدگونه درباره كتاب «شهرى چون بهشت»، نكات و اشارات بسيارى نيز در متن نامه نهفته است كه شخصيت جمالزاده را به‏بهترين وجه  مى‏نماياند. مثلاً آنجا كه مى‏نويسد: «نوشته‏ايد كه همسر جلال آل‏احمد هستيد. اين را نيز پاداش خدايى براى اين مرد حق‏جو و حق‏پرور مى‏دانم و اميدوارم كه جريان شهود و سنوات كه خاصيت دواهاى مسّكن را دارد و هر جوش و خروشى را روزى به‏حد معقول تخفيف مى‏دهد و مانند «راپسودى» (فرانتس) ليست، پس از آن طوفان و رگبار دهشت‏آميزى كه در ابتدا دل را به‏لرزه مى‏آورد، آن سكون و آرامى دل‏پذيرى كه تابيدن آفتاب ملول را به‏خاطر مى‏آورد، به‏روى گندم‏هايى كه هنوز از رطوبت باران مرواريدهاى غلطان بر سر تا به‏پاى خود دارند، اعصاب اين رفيق شفيق ما را آرامتر سازد تا يكديگر را بهتر بفهميم و بيشتر دوست بداريم»8 اين اشارات البته در پاسخى كه جمالزاده به‏نامه و انتقادهاى جلال آل‏احمد داده است، روشن‏تر و واضح‏تر به‏چشم مى‏آيد.
 نظرات جمالزاده درباره انقلاب بهمن 57 ايران، سبب واكنش‏هايى متفاوت و اغلب تند- چه از جانب موافقان و چه از جانب منتقدان و مخالفان انقلاب- شد؛ تا جايى كه كار به‏ناسزاگويى و بستن تهمت به جمالزاده كشيد و او در يكى از نامه‏هايش به‏من نوشت: «در هر صورت من كه جمالزاده نام دارم و تا كنون كتابهايم رويهمرفته بى‏خريدار و طالب نمانده است و البته با انواع مشكلات و از آن جمله تكفير و دشنام و حتى مهدورالّدم واقع شدن، يعنى اگر پس از صدور چنين حكمى كه فلان كس مهدورالدم است، اگر كسى او را به‏قتل برساند كسى از قاتل نخواهد پرسيد كه‏اى مرد چرا اين پيرمرد را كشتى و قاتل ابداً مورد تحقيق و محاكمه واقع نخواهد گرديد... عجبا كه جوانان ما در اين اوقات حساس‏تر از سابق شده‏اند و به‏آسانى بناى بدگويى و حتى فحش و دشنام را مى‏گذارند و اسناد تلخ و بى اساس هم گاهى به‏طرف مى‏بندند كه مايه تعجب است». البته بيشتر انتقادها و اعتراض‏هايى كه به‏پيرمرد مى‏شد، پايه و اساس و منطق درستى نداشت و در واقع جزو ايرادات بنى اسراييلى به‏شمار مى‏آمد. مثلاً اينكه چرا از انقلاب با نام «انقلاب ايران» ياد مى‏كند و نه «انقلاب اسلامى»! يا تكرار همان انتقادات قديمى آل‏احمد از كتاب «صحراى محشر». عده‏اى هم كه ابراز نظرهاى او نسبت به‏انقلاب ايران را مطابق ديدگاه‏هاى خود نمى‏ديدند، به‏خشم آمدند و اشتغال جمالزاده در «دفتر بين‏المللى كار» در ژنو بين سالهاى 1310 تا 1335 را بهانه قرار دادند و به‏او تهمت‏هاى ناروا بستند و به‏تعرضات ناجوانمردانه‏اى عليه او دست زدند. و اين همه در حالى بود كه جمالزاده به‏وضوح وقوع انقلاب در ايران را مثبت ارزيابى مى‏كرد و در عين حال نكات ضعف و كمبود و كاستى‏هاى آنرا نيز از نظر دور نمى‏داشت.
آنچه او در يكى از نامه‏هايش نوشته است، گونه ای تحليل باريک بينانه از انقلاب و آيندة آن است که شايد امروز هنوز هم راستی سخنانش تا حدی به قوت خود باقی است. او می نويسد: «نظر اساسى و قطعى من  درباره انقلاب ايران مبنى بر دو حقيقت است كه مى‏توان هر دو را حقيقت تاريخى ناميد. متجاوز از 2500 سال در مملكت ايران هميشه در حقيقت استبداد مطلق حكمفرما بوده است كه جزييات آن تا اندازه‏اى بر ما معلوم است و گاهى باور نكردنى. حالا خودتان مى‏توانيد حساب كنيد كه چنين استبدادِ بى حد و اندازه‏اى، در مدت 2500 سال تا چه اندازه توليد فساد (دروغ و تملق و نفاق و دورويى و بى‏غيرتى و بى‏شرافتى و بى‏عفتى و جنايت و خيانت) مى‏كند. در هر صورت، اكنون پس از 2500 سال در ايران انقلاب عجيبى كه حتى در مطبوعات خارجه به‏قلم آدم‏هاى با نام و نشان خواندم كه نوشتند  Sans Precedent  و بى‏سابقه است و به‏طور معجزه‏آسايى ظهور كرد و در مدت بسيار بسيار كوتاهى پادشاه كم فهم و از خود راضى را كه لشكرى مركب از هفت صد هزار نفر آدم جوان مسلح داشت و در حدود بيست و پنج هزار مشاور آمريكايى آنها را تربيت مى‏كردند و در دست داشتند، همه را جاروب كرد و دور انداخت. براى من در گوشه قلب و در زوايا و خفاياى وجودم دو آرزو نهفته است: اول آنكه مردم ايران ديگر از جور و آزار شاه و شاهنشاه (خواه آريامهر باشد يا نباشد) رهايى بيابند. دوم آنكه فساد- كه زاييده همين نوع سلطنت‏ها و حكومت‏هاست و با گرسنگى و ترس و بى‏سوادى و نادانى ايجاد مى‏گردد- كم‏كم و به‏مرور ايام از ميان برود. امروز كه 15 ارديبهشت 1360 است، يقين دارم كه آرزوى قلبى اولم برآورده شده و تحقق يافته است و ديگر هرگز ما مردم ايران رعيت و غلام و چاكر و جان‏نثار هيچ شاه و پادشاهى نخواهيم گرديد. ثانياً چون فساد را زاده استبداد مى‏دانم و معتقدم كه استبداد كم‏كم از ميان خواهد رفت (و يا كم‏كم كمتر خواهد شد)، در نتيجه فساد هم تقليل خواهد رفت. خواهيد گفت كه اين انقلاب كنونى ما معايب و نواقصى دارد. ابداً منكر نيستم و شايد احدى هم منكر نباشد. من شخصاً خوب مى‏دانم كه هر انقلابى در دنيا براى مردم بى‏گناه هم مشكلاتى ايجاد مى‏كرده است و به‏اصطلاح چه بسا كه تر و خشك را با هم مى‏سوزانيده است و انقلاب را مانند سيلى مى‏دانم كه بلاانتظار روان گرديده است و لطمه‏هاى بسيار بدانچه در مسير خود دارد، وارد مى‏سازد. باز به‏شهادت تاريخ، اين قبيل كيفيات موقتى بوده است و رفته‏رفته مسير تعادلى را پيموده و به‏حال طبيعى خود برگشته است. همه بايد دعا كنيم و آرزومند باشيم كه دوره شدت و تب و بحران انقلاب كنونى ايران هر چه زودتر مظفرانه و در نفع و صلاح كامل ملك و ملت ايران سير طبيعى خود را به‏پايان رسانده به‏جايى برسد كه منظور هر ايرانى با ايمان و پاك و وطن‏دوست و آزادى‏خواهى است. براى اينكه به‏اين هدف مبارك برسيم، حُسن نيّت و شعور و درّاكه آگاه و اطلاعات كافى لازم است و بديهى است كه دلالت خيرخواهانه كه خالى از غرض و مرض باشد و گاهى به‏صورت «مخالف» و به‏قول فرانسوى‏ها Opposition (اُپوزيسيون) تجلى مى‏نمايد هميشه در اين موارد نه تنها ضررى نداشته، بلكه مفيد و سودمند هم بوده است».9
نمی دانم، ولی شايد بتوان با اين جمله که بر پيشانی يکی از کتابهايش نقش بسته است، زندگی صد و چند ساله جمالزاده را خلاصه کرد. «نشاط من در همين قصه‏سرايى و از دور با هموطنان صحبت داشتن است».10

 
پانوشته‏ها:
 -----------------------------------------------
1- برگزيده آثار سيد محمدعلى جمالزاده، به‏كوشش على دهباشى، تهران، 1378. نشر شهاب، انتشارات سخن. ص 716.
2- ياد سيد محمد على جمالزاده، به‏كوشش على دهباشى، تهران 1377. ص 318.
3- برگزيده آثار، ص 719.
4- به‏اختصار از: ياد سيد محمد على جمالزاده، ص 88 -187.
5- برگزيده آثار، ص‏36 -435.
6- از صبا تا نيما، يحيى آرين‏پور، تهران 1351. جلد دوم، ص 282.
7- برگزيده آثار، ص 825.
8- همانجا، ص 25 -724.
9- نقل به‏اختصار از: برگزيده آثار، ص 711 -702.
10- ديباچه كتاب «قصه ما بسر رسيد»، سيد محمدعلى جمالزاده، تهران 1357. ص 12.

انتشار در: نشريه مهرگان. از انتشارات جامعه معلمان ايران. سال دوازدهم. شماره 3 و 4. پائيز و زمستان 1382.

 

 

 مقاله‌ها

 

 editor[At]naghed.net

 © 2003-2005 naghed.net