naghed.net

 

 



» صفحه اول

» کتاب‌ها

» مقاله‌ها

» نقدها

» ترجمه‌ها

» گفت‌و‌گوها

» سخنرانی‌ها

» گزارش‌ها

» کتابشناسی آثار

 

جنگ و جنگ‌طلبی

 

يک بررسی روانشناسانه

 ماهنامه آفتاب

 

خسرو ناقد

بررسی خود را با پرسش درباره معضلی آغاز می‌کنیم که امروز جهان با آن دست به‌گریبان است. پرسش پیش روی ما چنین است: چرا جنگ؟ چرا تمام تلاش های بین‌المللی و کوشش‌های سازمان ملل و تظاهرات گسترده ضد جنگ در گوشه و کنار جهان بی‌نتیجه ماند و ندای صلح‌طلبی وجدان‌های بیدار، جز صدای مهیب موشک‌های آمریکایی و انگلیسی و شیون زنان و گریه کودکان عراقی پژواکی نداشت؟ «انسان متمدن» دگربار همچون غارنشینان وحشی عصر حجر به‌جان یکدگر افتاده است؛ این بار نه با پاره سنگ که با سلاح‌های خوفناک انباشته در زرادخانه‌ها. شرم‌آورتر آنکه حتی سخن از بکارگیری سلاح های اتمی و شیمیایی به‌میان آمده است.

آری، باز عفریت جنگ سایه‌های شوم خود را بر جهان افکند ه است و قربانی می‌طلبد، ویرانی به‌بار می آورد، زن و مرد و کودک و پیر و جوان را از خانه و کاشانه شان آواره می کند و حلقه ای به زنجیر شوربختی بشر می افزاید. این بار در خاور میانه، در کناره خلیج فارس، در همسایگی سرزمین ما ایران، برای چندمین بار جنگ چهره کریه خود را به نمایش گذاشته است. نخستین جنگ در قرن بیست و یکم میلادی، با ابعادی گستره و جهانگیر آغاز شده است و پیامدهای آن می رود که نه تنها منطقه خاور میانه، که سیمای جهان را دگرگون سازد. هنوز زخم گران کشتگان و معلولان و قربانیان ایرانی و عراقی جنگ هشت ساله در دل و جان بازماندگانشان التیام نیافته و یاد روزهای دهشتناک حملات موشکی و صدای برخورد موشکهای مرگبار و بمباران شهرها در خاطر مردم ایران زنده است و هنوز مردم ستمدیده عراق از کابوس اولین جنگ خلیج فارس در سال 1991 میلادی بیدار نشده اند که باز ضجهء مادران و پدران داغدیده را از آنسوی مرزها می شنویم و شهرهای یکی پس از دیگری در آتش خشم و کین می سوزد و ساکنان جهان، بهت زده و درمانده، این فاجعه را به تماشا نشسته اند.

آیا علل اصلی بروز پدیده شوم جنگ را تنها باید در جهان سیاست و دنیای اقتصاد جست و جو کرد؟ بی تردید قدرت طلبی و زیاده خواهی و میل به جهانخواری قدرت های کوچک و بزرگ یکی از علل وقوع جنگهاست. ولی به گمانم پدیده جنگ پیچیده تر از اینهاست. من در این گفتار می کوشم تا با یاری گرفتن از آراء و افکار و نظرات دو متفکر بزرگ، آلبرت اينشتين و زیگموند فروید، و در پرتو تجربه دو جنگ جهانی، به این پدیده از منظری دیگر بنگرم و به دور از جار و جنجال های تبلیغاتی و تصاویر و گزارش های نه چندان واقعی شبکه های رادیویی و تلویزیونی جهان، یکی از جنبه های پیچیده این پدیده را  نشان دهم.

 

پیشینه جنبش صلح
در آغاز به رویدادهای هفتاد سال پیش از این نگاهی می کنیم؛ چند سال پیش از شروع دومین جنگ جهانی.
 سال 1932 میلادی است. فاشیست ها در ایتالیا قدرت را به دست گرفته اند و در آلمان نیز  حزب ناسیونال سوسیالیست کارگری آلمان به رهبری آدولف هیتلر با بحران آفرینی و ارعاب و ضرب و شتم مخالفان و دگراندیشان، زمینه استقرار نظام تمامیت خواه نازیسم را فراهم می آورد. در شرق اروپا نظام کمونیستی و در رأس آن استالین پایه های حکومت ترس و ترور خود را با «پاکسازی» معترضان و منتقدان و قتل مخالفان استحکام بخشیده است. آمریکای شمالی و بخش بزرگی از اروپا را بحران اجتماعی گسترده و رکود اقتصادی همه جانبه ای دربرگرفته است و میلیونها بیکار در وضعیت اسفباری روزگار می گذرانند. ژاپن سرزمین منچوری را در شمال شرقی چین اشغال کرده و دیرزمانی است که موسولینی، دیکتاتور ایتالیا، چشم طمع به حبشه و لیبی و شمال آفریقا و آلبانی و منطقه بالکان دوخته است. نظام های توتالیتر در گوشه و کنار جهان پا می گیرند و شبح شوم جنگ در راه است.

سال 1932 میلادی است. هنوز نه آلبرت اينشتين یهودی از آلمان رانده شده و نه زیگموند فروید یهودی از اتریش. اينشتين جنگ جهانی اول را تجربه کرده و کشتار و آوارگی هزاران هزار انسان و ویرانی شهرها را به عین دیده است. او با آگاهی و دانش به این واقعیت تلخ که اکنون با پیشرفته علم و فن آوری جدید و به ویژه با سوءاستفادهء مخرب از نظریه های علمی اش می توان جهان را به نابودی کشاند، به «عذاب وجدان» دچار گشته و سرسختانه علیه وقوع جنگ به پاخاسته است. در این سالها شهرت او بیشتر به خاطر کوشش های صلح دوستانه اش است تا نظریه های علمی اش. به باور او «هرگز جنگی خوب و صلحی بد وجود نداشته است». او خطر بروز جنگ جهانی جدیدی را احساس کرده است و در گفت و گویی می گوید: «هر جنگ حلقه ای است که به زنجیر بدبختی بشر افزوده می شود و مانع رشد انسان می گردد. از این رو سرپیچی عده ای هر چند کم از شرکت در جنگ، می تواندنمایشگر اعتراض عمومی علیه آن باشد. توده های مردم، اگر که در معرض تبلیغات مسموم قرار نگیرند، هرگز هوای جنگ در سر ندارند. باید به آنها در مقابل این تبلیغات مصونیت داد. باید فرزندان خود را در مقابل نظامیگری «واکسینه» کنیم؛ و این کار زمانی ممکن می گردد که آنان را با روح صلح طلبی تربیت کنیم. بدبختانه ملت ها با هدف های نادرست تربیت شده اند. در کتاب های درسی به جنگ ارج می نهند و وحشت و خرابی های آنرا نادیده می گیرند و از این طریق کینه توزی را به کودکان تلقین می کنند. سلاح ما خرد ماست، نه توپ و تانک. اگر تمام نیرویی که در یک جنگ به هدر می رود در خدمت سازندگی به کار می گرفتیم، چه جهان زیبایی می توانستیم بسازیم. یک دهم از نیروی تلف شده در جنگ جهانی اول و بخش کوچکی از ثروتی که برای تولید تسلیحات و گازهای سمی از میان رفت، کافی بود تا زندگی بایسته ای برای انسانهای کشورهای درگیر جنگ فراهم آورد و از فاجعهء گرسنگی و بیکاری جلوگیری کرد. ما امروز به همان اندازه که برای جنگ ایثار و ازخودگذشتگی نشان دادیم، باید در راه صلح نیز آمادهء فداکاری باشیم. هیچ چیز برای من مهمتر از مسألهء صلح نیست. نه سخن من و نه دانش من قادر به تغییر ساخت جهان نیست. اما شاید ندای من بتواند در خدمت امری بزرگ قرار گیرد؛ ندایی که اتحاد انسان ها و صلح در جهان را فریاد می زند».
ژوییه سال 1932 میلادی است. هنوز نهادی به نام «سازمان ملل متحد» تشکیل نشده است. «جامعه ملل» که از اوایل سال 1920 میلادی تأسیس شده است، دربرگیرندهء همهء کشورهای جهان نیست؛ نه ایالات متحدهء آمریکا در آن عضویت دارد و نه روسیهء شوروی، برزیل، مصر و ... تنها 45 کشور در «جامعه ملل» که مقر آن در ژنو است، عضویت دارند. ژاپن و آلمان در سال 1933 و ایتالیا دو سال بعد، این سازمان را ترک می کنند. عدم توانایی کافی برای مقاومت مؤثر در برابر تجاوزات توسعه طلبانهء برخی از کشورها – از آنجمله ژاپن، آلمان، ایتالیا و روسیهء شوروی – از اعتبار و اقتدار «جامعه ملل» به طور چشمگیری کاسته است. این سازمان به هنگام وقوع جنگ جهانی دوم که در واقع با تجاوز آلمان به لهستان در سال 1939 آغاز شد، نتوانست هیچ گونه عکس العملل از خود نشان دهد و عملاً تماشگر یکی از فجیع ترین حوادث تاریخ بشر شد.
در آن سالها جنبش های صلح طلبانه به گونه ای که امروز در جهان و به ویژه در اروپای غربی و ایالات متحدهء آمریکا فعالیت می کنند، وجود نداشت. تنها اقلیتی از آزاداندیشان صلح طلب در پی چاره جویی بودند تا افکار عمومی جهان را علیه جنگ طلبی بسیج کنند. در میان صلح طلبان آن دوران، از آلبرت اينشتين به عنوان یکی از مصمم ترین و فعال ترین مخالفان جنگ باید نام برد.

سی ام ژوییه سال 1932 میلادی است. اينشتين و دوستانش برتراند راسل، رومان رولان، اشتفان تسویگ، کارل فون اوسیتسکی و دیگران بر این باورند که بین المللی از دانشمندان و نویسندگان و روشنفکران جهان قادر خواهد بود در برابر بی مسئولیتی قدرتمندان سیاسی، افکار عمومی جهان را علیه جنگ طلبی و تسلیحات بسیج کند. در پیگیری این امر بود که آلبرت اينشتين به رغم آنکه اعتقاد چندانی نیز به روانشناسی نداشت، در نامه ای به زیگموند فروید از او می خواهد تا مسئله ممانعت از جنگ را از منظر روانشناسی بررسی کند.

 

پرسش اينشتين: چرا جنگ؟
اينشتين به عنوان محقق علوم طبیعی در جست و جوی راه حل عملی پیشگیری از وقوع جنگ است. او که به استدلال قیاسی دقیق عادت کرده، امیدوار است که با نظریه پردازی و طرح استدلال های محکم علمی، شوق انسانها به شرکت در جنگ را نه تنها تضعیف که به کل بتوان از میان برداشت. اينشتين نامه خود به فروید که تاریخ 30 ژوییه سال 1932 میلادی را بر پیشانی دارد، با این پرسش آغاز می کند: «آیا در مقابل فاجعهء شوم جنگ راه نجاتی برای بشریت وجود دارد؟»
اينشتين انسانی آزاداندیش بود. او به معنای واقعی کلمه «جهان وطنی» بود؛ شهروند جهان بود و از این رو احساسات ملت گرایانه/ ناسیونالیستی در وجودش طغیان نداشت. به همین دلیل نیز جنبه های تشکیلاتی مسئلهء ممانعت از جنگ برایش ساده می نمود. او در نامه اش به فروید تصور خود از تشکیل نهادی بین المللی که در موارد بروز اختلاف میان کشورها و دولتها، وظیفهء داوری و حکمیّت را به عهده می گیرد چنین بیان می کند: «برای دولتها این امکان وجود دارد که به منظور بررسی همهء اختلافات موجود، به تأسیس ارگانهای قانونگذاری و قضایی واحدی اقدام نمایند. وظیفه دولتها آن است که تمام قوانین موضوعه این ارگانهای مقننه را به رسمیت بشناسند، همهء اختلافات را در دادگاه ها مطرح کنند و تصمیمات آنرا بدون قید و شرط بپذیرند و اقدامات تعیین شده را به مرحله اجرا درآورند. اما در اینجا به اولین مشکل برمی خوریم: اگر برای اجرای تصمیمات متخذه، اختیارات و قدرت کافی در دست چنین نهادی قرار نداشته باشد، امکان تأثیرپذیری آرا چنین محکمه ای از عوامل غیر حقوقی بیرونی بسیار است. لاینفک بودن حقوق و قدرتِ واقعی انکارناپذیر است. زمانی آرا و تصمیمات نهادی حقوقی به عدالت اجتماعی مطلوب نزدیک می شود که به نام و به سود جمع باشد و ضمانت اجرایی نیز داشته باشد تا بتواند عدالت مطلوب را به دیگران بقبولاند. حال که ما دارای چنین سازمان مستقل و فرادولتی نیستیم که بتواند آرای خود را به صورت قانونِ مدون عرضه کند و تصمیمات خود را بی چون و چرا به مرحلهء اجرا درآورد، ناگزیر به این نتیجه می رسیم که چشم پوشی بدون قید و شرط دولت ها از بخشی از «حق حاکمیت» خود و تحدید آزادی عملشان، تنها را تأمین امنیت جهانی و بدون تردید تنها راه برقراری صلح و امنیت است».
می بینیم که تصورات اينشتين از تشکیل نهادی جهانی برای رفع اختلافات بین المللی، به تشکیلات «سازمان ملل متحد»، یعنی آنچه در سال 1945 میلادی پا گرفت و تا به امروز پابرجاست، بسیار نزدیک است. اما ما شاهد بودیم که این نهاد عریض و طویل نیز در شش دههء گذشته قادر به جلوگیری از بروز جنگ و درگیری های خونین منطقه ای نبوده است. متأسفانه در ماه های اخیر نیز سازمان ملل متحد به رغم تلاش های گسترده، قادر به حل اختلاف آمریکا و عراق از راه های مسالمت آمیز نبود و نه تنها مصوبات اجلاس عمومی، بلکه تصمیمات شورای امنیت این نهاد بین المللی نیز کاری از پیش نبرد و در مجموع قادر به ممانعت از جنگ نشد. در مورد مسئلهء فلسطین و اشغال این سرزمین نیز سازمان ملل و نهادهای وابسته به آن، بیش از پنج دهه است که به رغم ده ها مصوبه و تذکر، موفق به رفع اختلافات میان طرف های در گیر نشده است.
البته اينشتين در آن زمان نیز در طرح نظراتش، به ناتوانی تشکیلاتی و موانعی که بر سر تحقق چنین نهادی قرار دارد، به خوبی واقف بود. از این روست که پرسش «چرا جنگ؟» را این بار با کارشناس دانش روانشناسی و پدیدآورندهء روانکاوی جدید در میان گذاشته است و راهکار جلوگیری از جنگ را نیز نزد او می جوید. اينشتين در ادامهء نامه اش به فروید با اشاره به ضعف های چنین نهادی، می نویسد: «با نگاهی به تلاشهای بی تردید جدی و در عین حال بی نتیجه ای که در دهه های اخیر به منظور دستیابی به این هدف انجام شده است، نیروهای عظیم روانی را می توان احساس کرد که این کوشش ها را بی اثر می کنند. برخی از این نیروها آشکارا قابل شناختند. محدودساختن امتیازات حقوقی لایه های حاکم در هر کشوری با قدرت طلبی آنها در تضاد قرار دارد. این قدرت طلبی سیاسی اغلب از مجرای تلاشهای مادی اقتصادی قشر قدرت طلب دیگری تغذیه می شود. منظورم آن معدود افراد صاحب نفوذ در هر جامعه است که به ارزش های اجتماعی اعتنایی ندارند و جنگ و تولید و خرید و فروش تسلیحات برایشان به معنای منافع شخصی و گسترش دایرهء قدرتشان است.
حال این پرسش اساسی پیش می آید که چگونه این اقلیت قادر است تودهء مردم را جهت نیل با امیال و خواستهای خود به خدمت گیرد؟ (منظورم از توده مردم کسانی نیز هست که به عنوان سرباز با درجات مختلف، جنگ را حرفهء خود کرده اند؛ با این تصور که از این طریق به بهترین وجه در خدمت ملت خود قرار دارند و حتی در مواردی معتقدند که تجاوز بهترین شیوهء دفاع است). به نظر می رسد که نخستین پاسخ به پرسش فوق این است که اقلیت حاکم با در اختیار داشتن نهادهایی از قبیل مدارس، وسایل ارتباط جمعی و حتی در بیشتر مواقع با در دست داشتن تشکیلات مذهبی، قادر است بر احساسات توده وسیع مردم حکومت کند و آنان را به ابزار بی ارادهء نیل به هدفهای خود تبدیل کند.

اما این پاسخ روشنگر تمام مناسبات موجود نیست. چرا که در اینجا این پرسش پیش می آید که چرا توده ها اجازه می دهند که با وسایل مذکور، آنان را تا مرز جنون، خشم و قربانی شدن بکشانند؟ آیا این امر ناشی از وجود غریزهء نفرت و نابودی در درون انسانهاست؟ آیا این عارضه در حالت عادی خفته، ولی در مواقع غیرعادی پدیدار می گردد و قابل تحریک است و به سادگی به جنون توده ای می تواند تبدیل شود؟ چنین به نظر می رسد که درک تأثیرات این عقده شوم به حل مسئله یاری خواهد کرد و تنها کسی که به غرایز انسانی آشناست، قادر است به این پرسش ها پاسخ دهد. آخرین پاسخ باقی مانده آنکه آیا هدایت رشد روان انسان در جهتی که توان مقابله با جنون نفرت و نابودی را داشته باشد، امکان پذیر است؟ منظورم در اینجا نه فقط مردم عادی، بلکه بنا بر تجربیات زندگیم، درست همین به اصطلاح روشنفکرانند که بیش از همه و به سادگی تحت تأثیر تلقینات توده گیر قرار می گیرند؛ زیرا اینان بلاواسطه از تجربه های زندگی روزمره خود الهام نمی گیرند، بلکه به راحتی و کاملاً جلب آنچه که می خوانند می شوند».

 

پاسخ زیگموند فروید
مخاطب این نامه زیگموند فروید است. فروید سالها پیش از این، نظرات خود را پیرامون جنگ در مقاله ای طرح کرده بود. او در ماههای مارس و آوریل سال 1915 میلادی، درست شش ماه بعد از شروع جنگ جهانی اول، در دو مقاله با عناوین «سرخوردگی از جنگ» و «رابطهء ما با مرگ»، نظرات خود را دربارهء پدیده جنگ و مرگ بیان داشت. این دو مقاله بعدها در مجموعه آثار او زیر عنوان «مباحثی روزآمد دربارهء جنگ و مرگ» انتشار یافت. فروید، برعکس اينشتين، به کارگیری خِرَد و استدلال منطقی را راه مناسبی برای هدایت رشد روان انسانها در جهت مقابله با جنگ نمی داند. او معتقد است که معقول ترین و تیزبین ترین و زیرک ترین انسانها، تحت شرایطی، برده و مقهور احساسات و غرایز خود می گردند. او سهولت بسیج مشتاقانه انسانها برای شرکت در جنگ را در وجود غریزهء تخریب می داند و نه تنها امیدی به محو کامل تمایلات پرخاشگرانه انسانها ندارد، بلکه وجود آنرا لازمهء ادامه حیات می داند.
زیگموند فروید در آغاز نامه ای که در پاسخ به اينشتين می نگارد، خاطر نشان می کند که در واقع مخاطبان اصلی پرسش «چرا جنگ؟» دولتمردان جهانند و نه او. اما بعد می پذیرد که تنها در محدودهء دانش خود، یعنی از دیدگاه روانشناسی، به مسئلهء جلوگیری از جنگ بپردازد و در عین حال متذکر می شود که نباید از او انتظار داشت تا پیشنهادهایی عملی در این مورد ارائه دهد. فروید سپس با تأیید تقریبی سخنان اينشتين، بررسی خود را با توضیح بیشتر در مورد نسبت «حقوق» و «قدرت» آغاز می کند؛ یعنی آنچه آنیشتاین نیز در نامه اش به آن اشاره نموده بود. فروید می نویسد: «بررسی نسبت حقوق و قدرت بهتر نقطهء شروعِ بحث ماست. اجازه می دهید که من واژه «قدرت» را با واژه زننده و خشن «زور» تعویض کنم؟ امروز برای ما حقوق و زور در تضاد با یکدیگرند. با این همه به سادگی می توان نشان داد که اولی (حقوق) از دومی (زور) پدید آمده است و اگر به منشأ پیدایش مسئله بنگریم، حل آن به سادگی برایمان امکان پذیر خواهد بود.
 
نسبت «حقوق» با «زور»
اصولاً تضاد منافع میان انسانها با توسل به زور خاتمه پیدا می کند. این اصل در دنیای حیوانات نیز که انسان نباید خود را از آن جدا بداند، مصداق دارد. گو این که برای انسانها اختلاف عقیده نیز به تضاد منافع افزوده می شود که به بالاترین حد از انتزاع می رسد و برای خاتمه دادن به آن به روشی دیگر نیاز داریم. اما این مشکل بعدی ماست. در آغاز و در زمانی که انسان ها به صورت گَله زندگی می کردند، زور بازو بود که تعیین می کرد چه چیز به چه کسی تعلق دارد و از اراده و خواست چه کسی در پیشبرد کارها باید پیروی کرد. قدرت بازو به زودی جای خود را به استفاده از ابزار تولید داد. پیروزی از آنِ کسی بود که بهترین اسلحه ها را در اختیار داشت و یا به بهترین وجه از آنها می توانست استفاده کند. با پیدایش اسلحه، برتری فکری جای زور بازو را گرفت. هدف اصلی جنگ این بود که طرف مقابل با خساراتی که به او وارد می شود و با از بین بردن نیروی او ، مجبور به چشم پوشی از خواست ها و دعوی های خود شود. این امر زمانی کاملاً به نتیجه می رسید که پیروزی پیاپی بر قدرت رقیب و به یا عبارتی، نابودی و کشتن او امکان پذیر می بود. این شیوه برای فاتح دو امتیاز در بر داشت: نخست آنکه دشمن امکان تجهیز مجدد نداشت و دیگر آنکه سرنوشت او مایه عبرت دیگران می گشت. افزون بر اینها، کشتن دشمن سبب ارضاء یکی از غرایز انسان است که بعداً بدان پرداخته خواهد شد. البته نابودی دشمنِ مغلوب در تضاد با این اصل قرار دارد که با ارعاب دشمن می توان او را در خدمت خواست های خود مورد استفاده قرار داد. از این رو قدرتِ غالب به جای کشتن قدرتِ مغلوب، او را مقهور و مطیع خود می کند. به هر حال، می بینیم که منشاء پیدایش حاکمیت قدرت های بزرگ، زور صرف یا نیروی متکی به دانش آنهاست».
فروید معتقد است که امروز هم به رغم تغییر و تکامل شیوه های حکومتی، باز تنها راه رسیدن به حق، زور است. البته این بار نیز زور با همان هدف و ابزار عمل می کند و خود را در مقابل کسانی که به مقاومت برخاسته اند، باز می یابد؛ تنها با این تفاوت که این بار زور شکل فردی ندارد، بلکه قدرتی اجتماعی است. زیرا شکست زور فقط از طریق اتحاد اجزا جامعه امکان پذیر است. این اتحاد موجد حقوقی است که در برابر ابراز قدرت فردی هر یک از افراد جامعه قرار دارد. اما گذار از زور به حقوق جدید، منوط به شرطی روانشناسانه است؛ و آن این که اتحاد همگانی می باید ثبات و تداوم داشته باشد. اگر هدف اتحاد فقط مبارزه با قدرتی برتر باشد و پس از پیروزی از هم پاشیده شود، کاری از پپش نرفته است. چون نیروی بعدی که خود را قویتر می یابد، می کوشد که حاکمیتی مبتنی بر زور برپا سازد و این دور باطل تا ابد تکرار خواهد شد. از این رو همبستگی اجتماعی همواره باید پابرجا بماند، سازماندهی گردد و قوانین و مقرراتی پدید آید که از استیلای مجدد زور جلوگیری کند. از همه مهمتر، نهادهایی استقرار و استقلال یابند که بر اجرای قوانین نظارت کنند. در چنین شرایطی، غلبه بر زور فردی و انتقال قدرت به مجموعه ای بزرگ که مبتنی بر پیوند احساسی اعضایش قرار دارد، امکان پذیر می گردد. در جامعه ای متشکل از عناصر متساوی الحقوق، روابط موجود بسیار ساده خواهد بود؛ چرا که قوانین این مجموعه، آزادی های فردی را تعیین و تضمین و تحدید می کند و از این طریق، همزیستی اعضای جامعه را ممکن می سازد.

 

«صلح ابدی» 
فروید در اینجا طرحی را که از جامعه ایدآل/ کمال مطلوب خود ریخته است، پنداری بیش نمی خواند و می نویسد: «اما چنین آرامشی تنها در عالم نظر متصور است و در عمل وضعِ پیچیده ای پیدا می کند؛ چرا که اجتماع در آغاز دربرگیرنده افرادی با قدرت و امکانات نابرابر است.  مردان و زنان، پدران و مادران و فرزندان، و پس از جنگ و انقیاد، فاتح و مغلوب که به ارباب و بنده تبدیل می گردند. بنابراین حقوق اجتماعی مبین نابرابری موازنه قدرت می گردد. پایه های قوانین به وسیله و برای قدرت حاکم گذارده می شود و فرودستان از حقوق کمتری برخوردار خواهند شد. از این پس دو حوزهء تخطی و تحول حقوقی در جامعه پدید می آید. یکی شامل افرادی از قدرتمندان که می کوشند محدودیت های قانونی موجود را نادیده گیرند و از حاکمیت قانون به حاکمیت مجدد زور بازگردند. دیگر کوشش مدام محرومان جامعه است به منظور دستیابی به قدرت بیشتر و تغییر قوانین موجود و همراه آن دسترسی به اصل برابری قانونی. جریان دوم به ویژه زمانی معنا و اهمیت پیدا می کند که در نهاد جامعه واقعاً خواست جابجایی قدرت پدید آید. این امر در لحظات تاریخی متعددی به وقوع می پیوندد. در این حالت، حقوق به تدریج خود را با موازنه قدرت جدید تطبیق می دهد. یا آنکه طبقه حاکم – آنچنان که اغلب اتفاق می افتد – تن به این دگرگونی نمی دهد و در صورت پافشاری طرفین، شورش و طغیان و جنگ داخلی (انقلاب) در می گیرد و همراه با آن برای مدتی قوانین ملغی و زورآزمایی تازه ای آغاز می شود که با جایگزینی نظم حقوقی جدیدی پایان می گیرد. با این همه تغییر قوانین حقوقی از راه های مسالمت آمیز نیز امکان پذیر است که مستلزم دگرگونی فرهنگی اعضا جامعه است. خاصه آنکه ضروریات، احتیاجات و نقطه نظرات مشترک که برخاسته از همزیستی بر روی کره خاکی است، حل اختلافات را تسریع می کند و امکان رفع صلح آمیز آن را مرتباً افزایش می دهد.
با نگاهی گذرا به تاریخ بشر، می بینیم که همواره اختلافاتی میان یک یا چند موجودیت اجتماعی، اختلافاتی میان واحدهای کوچک و بزرگ شهری، منطقه ای، میان قبایل، اقوام، ملت ها، امپراتوری ها وجود داشته است که اغلب با زورآزمایی و جنگ خاتمه یافته است. چنین جنگ هایی یا با غارت و یا با انقیاد کامل و استیصال یکی از طرفین پایان می گیرد. البته در باره فتوحات جنگی نمی توان یکسان داوری کرد. برخی مانند مغولها و ترکها فقط بدبختی و سیه روزی به بارآوردند. در مقابل برخی با ایجاد واحدهای اجتماعی بزرگتر، به انتقال و تبدیل زور به به حقوق یاری رساندند و امکان توسل به زور را از میان برداشتند و با برپایی نظام حقوقی جدید، سبب رفع اختافات شدند. برای مثال فتوحات رومی ها، برای کشورهای سواحل مدیترانه، صلحی باارزش درپی داشت و هوس کشورگشایی پادشاهان فرانسه، کشوری مستعد صلح و جامعه ای شکوفا پدید آورد.

گرچه این سخن متناقض می نماید، ولی باید اذعان کرد که جنگ وسیله ای نامناسب برای برقراری «صلح ابدی» نیست؛ چرا که قادر است واحدهای بزرگی را پدید آورد که در محدودهء آنها قدرت مرکزی مقتدری، وقوع جنگ های تازه را غیر ممکن سازد. اما در واقع به درد این کار نیز نمی خورد، چون نتیجه فتوحات دوام نمی یابد و واحدهای جدید اغلب در اثر وحدت اجباری بخشهای مختلف، به زودی از هم می گسلند».
پیشتر دیدیم که اينشتين در نامه اش، تصور خود از تشکیل نهادی بین المللی به منظور حل اختلافات میان دولتها را مطرح کرد ، ولی همزمان به موانعی نیز که بر سر تشکیل چنین نهادی قرار دارد، اشاره نمود. فروید اما امید چندانی به تأثیر و کارآیی چنین نهادی ندارد. او در بررسیهای خود نیز به رغم ستایش از کوششهایی که تا آن زمان به منظور تشکیل و توسعهء «جامعه ملل» انجام گرفته است، به فقدان شرط لازم برای تحقق این امر اشاره می کند و می نویسد: «جامعه ملل ناتوان است و تنها زمانی قادر است قدرت و امکانات لازم را به دست آورد که اعضاء اتحادیه جدید، یعنی یکایک کشورهای عضو، چنین اقتداری را به او واگذار کنند. با آنکه پاگیری «جامعه ملل» یکی از نادرترین کوششهای تاریخ بشر، یا حتی نخستین کوشش، با ابعادی بدین گستردگی است، اما در حال حاضر نه تصور از اقتداری واحد و مبتنی بر اتفاق رأی وجود دارد و نه امید به تحقق آن. اینکه امروزه ملتها می کوشند ایدآل های ملی خود را بریکدیگر تحمیل کنند، بر کسی پوشیده نیست. برخی افراد پیشگویی می کنند که تنها بسط و نفوذ افکار بلشویکی در جهان قادر به ممانعت از جنگ خواهد بود. اما امروز ما با چنین هدفی فاصله دوری داریم و شاید تنها از طریق جنگ های داخلی هولناک قابل حصول باشد. بنابراین چنین به نظر می رسد که در حال حاضر کوشش برای جایگزین کردن قدرت مطلوب به جای قدرت واقعی، محکوم به شکست است. خطاست اگر در محاسبات خود این واقعیت را نایده گیریم که حقوق، بدواً زور صرف بوده است. چنانکه حتی امروز هم از اتکاء به زور نمی توان چشم پوشید».
به گُمانم بررسی موجز فروید از نسبت زور و حقوق و استدلال های او در این زمینه، هنوز هم به قوت خود باقیست. به ویژه امروز که بار دیگر جنگی تمام عیار در جریان است، وقتی ناتوانی سازمان ملل و حتی واماندگی اکثریت اعضای آن را در مقابله با اعمال قدرت و ترکتازی یکی از اعضای زورمند آن می بینیم، سخنان فروید و قطع امید از نقش و اقتدار نهادهایی چون «جامعه ملل» در آن دوران برای پیشگیری از وقوع جنگ، برایمان قابل درک است. ما در وقایع اخیر شاهد بودیم که سازمان ملل متحد و نهادهای وابسته به آن، با تمام کوششی که به منظور حل مسالمت آمیز مسئلهء عراق انجام دادند، باز قدر قدرتی و پافشاری دو کشور قدرتمند، یعنی ایالات متحده آمریکا و بریتانیا، همراه با رفتارهای مستبدانه دیکتاتور عراق، تمام مصوبات مجمع عمومی و شورای امنیت سازمان ملل را بی اثر کرد و این بار «زور» بر «حقوق بین الملل» فائق آمد.

 

بررسی پدیده جنگ در پرتو آموزه غرایز
اما آنچه در بررسی حاضر برای ما بیش از جنبه های حقوقی و تشکیلاتی مسئله اهمیت و جذابیت دارد، آگاهی از آراء و افکار فروید به عنوان دانشمندی آشنا به غرایز انسانی است. اينشتين در پرسش های خود از فروید، به نکته ای اشاره می کند که پاسخ فروید به آن، در واقع شروع بررسی روانشناسانه وی از پدیده جنگ است؛ یعنی آنچه اينشتين مشتاق شناخت از آن است و امید دارد که از این طریق به راهکاری به منظور جلوگیری از بروز جنگ دست یابد. فروید در این بخش از نامه اش به شرح کوتاه آموزه غرایز می پردازد و اشارات اينشتين که سهولت بسیج مشتاقانه انسانها برای شرکت در جنگ را در وجود «غریزه نابودی و نفرت» در نهاد انسان حدس می زد، تأئید می کند. وی سپس جنبه های گوناگون موضوع را به تفصیل بیان می کند. به گُمانم سخنان فروید در این بخش چنان روشن و صریح است که نیازی به توضیح و تفسر ندارد؛ از این رو من در اینجا متن بررسی روانشناسانه فروید از پدیده جنگ را بدون هیچ تفسیری بازگو می کنم.
فروید می نویسد: «ما معتقد به وجود چنین غریزه ای در انسانیم و در سالهای اخیر نیز کوشیده ایم تظاهرات این غریزه را پیگیری کنیم. فرض ما این است که غرایز انسان تنها به دو گونه است: یکی غریزه ای که خواهان صیانت و وحدت است. ما نام «غریزه شهوانی» را برای آن برگزیده ایم؛ تماماً به مفهوم عشق در نزد افلاتون. یا آن را «غریزه جنسی» می نامیم؛ با آگاهی گسترده از مفهوم عام پسند جنسیت. دیگر غریزه ای که خواهان انهدام و کشتار است و ما آن را «غریزه پرخاشگری» یا «غریزه تخریب» می نامیم. می بینیم که در واقع این فقط بیان تئوریک/نظری تضاد معروف میان عشق و نفرت است که شاید رابطه اولیه آن در قطبیت «جاذبه» و «دافعه» نهفته است؛ یعنی آنچه در زمینه تخصصی شما نیز دارای اهمیت است.
اما اجازه دهید که از ارزیابی خیر و شّر به این سرعت نگذریم. هر یک از این غرایز ضروری و حیاتی اند و اثرات مشترک و تأثیرات متقابل آنها، منشاء تظاهرات زندگیست. حال چنین می نماید که هیچ یک از این غرایز بدون دیگری قادر به فعالیت نیست و همواره یکی تا حد معینی با دیگری همراه است. به گونه ای که ما می گوییم: این درهم آمیختگی غرایز است که هدف را تعیین و یا تحت شرایطی، نیل به آن را ممکن می سازد. برای مثال صیانت نفس طبیعتاً منبعث از غریزه شهوانی است، ولی دقیقاً همین غریزه اگر قرار باشد به منظور و مقصود خود دست یابد،نیاز به تعرض دارد. همچنین غریزه عشق با هدفی مشخص، برای به چنگ آوردن شیء مورد نظر، به غریزه تصاحب نیازمند است. جداسازی تأثیرات این دو غریزه، مشکلی بود که مدتها سد راه ما در شناخت آنها شده بود.
به این ترتیب می بینید که رفتار انسانها دارای پیچیدگی مختص به خود است. به ندرت رفتاری را می توان یافت که تنها از یک غریزه متأثر شده باشد؛ چرا که هر کنش و رفتار به گونه ای خودانگیخته، آمیزه ای از غریزه عشق و تخریب است. قاعدتاً انگیزه های بسیاری باید همزمان با هم تلاقی کنند و بر هم تأثیر گذارند تا کنش و رفتار انسان امکان پذیر گردد. حال وقتی انسانها به جنگ فراخوانده می شوند، انگیزه های درونی مختلفی پاسخگوی توافق آنها با جنگ است؛ انگیزه های نیک و بد، انگیزه هایی که با صدای بلند بازگو می شوند و انگیزه هایی که با سکوت برگزار می شوند. ولی بی تردید میل به تعرض و تخریب جزو آنهاست. وقوع وحشیگری های بیشمار در تاریخ، مؤید وجود چنین تمایلاتی است و توانایی آنها را اثبات می کند. مسلماً آمیزش تمایلات و تلاشهای تخریبی با دیگر غرایز شهوانی و معنوی، ارضاء آنها را آسان تر می سازد. گاهی که سفاکی های تاریخ را می نگریم، این تصور در ما قوّت می گیرد که انگیزه های اصیل فقط بهانهء ارضاء امیال تخریبی بوده اند. برای مثال به نظر ما به هنگام وقوع وحشیگری های دادگاه های تفتیش عقاید مذهبی، انگیزه های معنوی در ضمیر خودآگاه جای گرفتند و انگیزه های تخریبی به گونه ای ناخودآگاه آنها را تقویت کردند؛ هر دو مورد مذکور امکان پذیر است.
 
غریزه مرگ
ما در نظریه پردازی هایمان به این نتیجه رسیده ایم که غریزه تخریب در درون هر موجود زنده ای فعال و در تلاش برای فروپاشی آن است. این غریزه می کوشد موجود زنده را به حالت عنصری بیجان بازگرداند؛ و به حق سزاوار است که غریزه مرگ نامیده شود. در حالی که غریزه عشق معرف کوشش های زندگی است. غریزه مرگ زمانی به غریزه تخریب تبدیل می شود که به کمک عضوی از اعضاء بدن، در مقابل شیء مورد استفاده قرار گیرد. به عبارت دیگر، موجود زنده با نابودی بیگانه از حیات خود محافظت می کند. اما بخشی از غریزه مرگ در درون موجود زنده فعال می شود. ما سعی کردیم شماری از پدیده های بهنجار و بیمارگونه را از درونی شدن غریزه تخریب استنتاج کنیم. ما حتی سنت شکنی کردیم و پا از محدودهء عقاید رایج بیرون گذاشتیم و عامل پیدایش «وجدان» را در چرخش غریزه پرخاشگری به درون انسان پیگیری کردیم. شما ملاحظه می کنید که چندان هم بی ضرر و بی خطر نیست اگر غریزه تخریب در مقیاسی وسیع درونی شود؛ چون وضع بیمارگونه و وخیمی را موجب می شود. در حالی که چرخش این غریزه به صورت مخرب به بیرون موجود زنده، می باید اثری تسکین دهنده، آرام بخش و مطبوع داشته باشد. هر چند به این طریق می توان به عذر بیولوژیکی تمام اعمال زشت و کوشش های خطرناکی کمک رساند که در واقع قصد مقابله با آنها را داریم. باید اذعان کرد که درونی یا بیرونی شدن غریزه تخریب، بیش از مقاومت ما در برابر آنها - که حتی مستلزم توضیح و تئوری و نظریه پردازی نیز است – به طبیعت انسان نزدیکتر است. شاید تصور کنید که نظریه های ما نوعی اسطوره شناسی است که حتی خوشایند نیز نیست. آیا هر دانش طبیعی به نوعی اسطوره شناسی منجر نمی شود؟ آیا در فیزیک جز این است؟
از مطالب فوق چنین استنباط می شود که امیدی به محو کامل تمایلات پرخاشگرانه انسانها نیست. می گویند در گوشه ای از این کره خاکی سرزمینی خوش آب و هوا یافت می شود که تمام نعم طبیعی و هر آنچه آدمی نیاز دارد به حد وفور در آن وجود دارد و اقوامی در کمال ملاطفت و مهربانی باهم زندگی می کنند و با زور و پرخاشگری و تعرض بیگانه اند. گر چه من نمی توانم باور کنم که چنین انسانهای خوشبختی وجود داشته باشند، با این همه مایلم در باره آنها بیشتر بدانم و با ایشان آشنا شوم. بلشویک ها نیز امیدوارند که بتوانند با مساوات و ارضاء نیازهای مادی جامعه، پرخاشگری انسانها را از میان بردارند. چه خیال باطلی! آنان در حال حاضر به حد کافی اسلحه در اختیار دارند و حتی زحمت این را به خود نمی دهند که پیروانشان را از کینه توزی نسبت به دیگران برحذر دارند. گذشته از اینها، می دانید که هدف ما محو کامل تمایلات پرخاشگرانه انسانها نیست، بلکه باید کوشید که این گرایش به گونه ای هدایت گردد که به جنگ منجر نشود.
حال اگر تمایل به جنگ از غریزه تخریب سرچشمه می گیرد، می توان با استمداد از رقیب او، یعنی غریزه عشق، به سادگی دستورِالعمل مقابله با جنگ را در آموزهء اسطوره ای غریزه یافت. هر آنچه موجد پیوند احساسی میان انسانها گردد، می باید در مقابله با جنگ به کار گرفته شود. این پیوندها به دوگونه اند: یکی در روابطی نظیر رابطه عاشقانه؛ حتی به مفهوم افلاتونی آن. آنگاه که روانکاوی از عشق سخن می گوید، شرمند نیست؛ چرا که دین هم به بیانی دیگر همین را می گوید: دیگران را همانند خودت دوست بدار. نوع دیگر این پیوند از طریق احساس یگانگی و همانندی پدید می آید. وجوهی که اشتراک مساعی استواری میان انسانها پدید آورد، به تحکیم احساس یگانگی و همانندی یاری می رساند. بخش بزرگی از جامعه بشری بر این وجوه بنا شده است.
حال اشاره شما به سوءاستفاده از اقتدار را بهانه قرار می دهم و به یکی دیگر از طرق غیر مستقیم ممانعت از ابراز تمایلات جنگ طلبانه می پردازم. یکی از جنبه های نابرابری ذاتی و تغییر ناپذیر انسانها این است که به دو گروه رهبر و پیرو تقسیم شده اند. گروه دوم، یعنی پیروان، که اکثریت عظیم را تشکیل می دهند، به مرجع مقتدری نیازمندند که قادر به اخذ تصمیم باشد و آنان هم کم و بیش، بدون قید و شرط از او تبعیت کنند. البته باید بیش از پیش در گزینش گروه هدایت کننده دقت و دغدغه نشان داد تا افرادی با استقلال فکری، جسور و حقیقت جو پرورش یابند و توده های فاقد استقلال  را هدایت و رهبری کنند. طبعاً اجتماعی مرکب از مردمانی که زندگی غریزی خود را مطیع و مقهور دیکتاتوری خرد کرده باشتد، کمال مطلوب به شمار می آید.
می بینید که در زمینه عملی حل مسایل مبرم جامعه، یاری طلبیدن از نظریه پردازان بیگانه با جهان، چندان نتیجه بخش نیست. بهتر آنکه برای حل هر مسئله ای، با پذیرش مخاطرات آن، از ابزاری که در دسترس است بهره جست.
 
علت برآشفتگی ما در برابر جنگ چیست؟    
اما در اینجا مایلم پرسشی را که برای من بسیار جالب است و شما در نامه تان به آن نپرداخته بودید، طرح کنم. راستی چرا ما در مقابل جنگ چنین سخت برآشفته می شویم؟ شما و من و بسیاری دیگر؟ چرا ما به جنگ نیز چون دیگر مصائب آزاردهنده زندگی تن در نمی دهیم؟ آخر جنگ که امری طبیعی به نظر می آید، علل زیست شناختی دارد و عملاً اجتناب ناپذیر است. از این گفته من وحشت نکنید. وقتی قصد بررسی موضوعی را داریم، شاید مجاز باشیم نقاب شایستگی و برتری را که در واقع فاقد آنیم برچهره زنیم و در پاسخ این پرسش بگوئیم: چون هر انسانی حق حیات دارد؛ چون جنگ زندگی سرشار از امید انسانها را تباه می کند؛ چون با اسارت کشیدن انسانها، آنان را خوار و خفیف می سازد و راهی اردوگاه ها می کند؛ چون بر خلاف میلش، او را به کشتار وامی دارد؛ چون ارزشهای مادی گرانبهایی که حاصل تلاش و کوشش و کار انسانهاست، نابود و ویران می کند؛ و ... افزون بر اینها، چون جنگ به شکل کنونی اش دیگر امکان تحقق آرمان قهرمانانه گذشته را دربرندارد و در جنگهای آتی به خاطر تکامل جنگ افزارهای مدرن، نابودی کامل یکی از طرفین و شاید هر دو طرف درگیر را درپی خواهد داشت. تمام اینها درست و چنان انکار ناپذیر که آدمی در حیرت است که چرا تا کنون اجماع و توافقی همگانی در جهت محو و از میان برداشتن جنگ بوجود نیامده است. درباره هر یک از این نکات می توان بحث و مناظره کرد. اما این پرسش پیش می آید که آیا جامعه نیز نسبت به زندگی افراد نباید حق و حقوقی داشته باشد؟ نمی توان همه جنگ ها را از اساس محکوم کرد. تا زمانی که امپراتوری ها و قدرتها و ملتهایی وجود دارند که بی رحمانه آماده نابودی دیگرانند، دیگران نیز باید خود را برای جنگ مسلح کنند.
به بحث مورد نظر برگردیم. به باور من علت اصلی برآشفتن ما در برابر جنگ این است که ما جر این چاره ای نداریم. ما صلح طلبیم، چرا که به دلایل اندامی/ ارگانیک باید چنین کنیم و به همین خاطر نیز نظراتمان به آسانی با استدلال توجیه پذیر است. این نظریه بدون توضیح قابل درک نیست. در زیر می کوشم منظورم را روشن تر بیان کنم: فرایند تکامل فرهنگی از زمانهای بسیار دور ادامه دارد. (می دانم دیگران با علاقه آن را تمدن می نامند). در حقیقت ما همه چیزمان را مدیون همین تکامل فرهنگی هستیم؛ از آنچه بهره برده ایم و از هر آنچه رنج می بریم برخاسته از فرایند تکامل فرهنگیست. تکاملی که علل و آغازش ناروشن، انجامش تامعلوم و برخی از ویژگی هایش به سادگی آشکار است. شاید زمانی این تکامل فرهنگی نسل بشر را از میان بردارد؛ چون کمابیش زیان بسیاری به کارکرد میل جنسی زده است؛ به طوری که امروزه زاد و ولد در میان نژادهای بی فرهنگ و لایه های عقب مانده جامعه بیش از ملل و لایه های اجتماعی با فرهنگ است. شاید این فرایند با اهلی شدن انواع مشخصی از حیوانات قابله مقایسه باشد. بدون تردید فرایند تکامل فرهنگی با خود تغییرات جسمانی نیز در برداشته است؛ اما این تصور که تکامل فرهنگی همان «فرایند تغییرات اندامی» است، هنوز قابل لمس نیست. تغییرات توأم با این تکامی فرهنگی، روشن و چشمگیرند. این تغییرات با بسط انتقال هدفهای غریزی و محدودیت هیجانات غریزی همراه اند. این واقعیت که پیشینیان ما لذت جوتر بوده و میل جنسی بیشتری از ما داشته اند، برای ما بی اهمیت و حتی غیر قابل تحمل است. این که مطالبات اخلاقی و زیباشناختی دلخواه ما تغییر کرده اند، علل اندامی دارد. از ویژگی های روانشناختی تکامل فرهنگی، دو ویژگی از اهمیت بیشتری برخوردارند: یکی قدرت یابی عقل که بر زندگی غریزی غلبه نموده است؛ و دیگری درونی شدن تمایلات پرخاشگرانه با همه پیامدهای سودمند و تمام عواقب خطرناکش.

نگرش روانی که فرایند تکامل فرهنگی به ما تحمیل کرده است، شدیداً در تضاد با جنگ قرار دارد. از این رو در مقابل جنگ برآشفته می شویم و قادر به تحمل آن نیستیم. این تنها مخالفتی عاطفی و وازنشی عقلانی نیست، بلکه برآشفتن ما صلح طلبان یک نابردباری ذاتی است؛ گویی حساسیتی بنیادیست در شدیدترین حالتش. در واقع چنین می نماید که تحقیری که جنگ بر زیباشناسی روا می دارد، چندان کمتر از وحشیگری هایش مایه بیزاری و مخالف ما با آن نیست.
تا کی باید در انتظار نشست تا دیگران نیز طلح طلب شوند؟ نمی دانم؛ اما شاید خیالبافی نباشد اگر به تأثیر دو عامل که در آینده ای نه چندان دور به جنگ و جنگ طلبی خاتمه خواهند داد، امید ببندیم: یکی نگرش فرهنگی و دیگری ترس موجه از جنگ آتی. نمی توان حدس زد که این راه از چه پیچ و خم هایی خواهد گذشت. اما به جرأت می توان گفت: هرآنچه تکامل فرهنگی را تقویت و تسریع کند، بی گمان کاربردی مثبت علیه جنگ دارد».

 

منابع:

1- Warum Krieg? Albert Einstein, Sigmund Freud. Zuerich 1972.

ترجمه فارسی اين کتاب را اينجا ببينيد!

2- Zeitgemaeßes ueber Krieg und Tod. In: Sigmund Freud. Kulturtheoretische Schriften. Frankfurt 1974.
 

انتشار در: ماهنامه آفتاب. سال سوم، شماره 24، فروردين 1382. نسخه (PDF)
 

مقاله‌ها

 

 editor[At]naghed.net

 © 2003-2006 naghed.net