|
نقد ادبى ايران جايگاه خوبى دارد
ايسنا:
حورا ياورى - مولف
ايرانى مقيم نيويورك و عضو مركز مطالعات ايرانى
دانشگاه كلمبيا - برخلاف بسيارى از نويسندگان و
منتقدان داخلى معتقد است نقد ادبى در ايران وضع
خيلى اميدواركننده اى دارد. ياورى كه به
تازگى كتاب «زندگى در آينه» پيرامون گفتارهايى در
نقد ادبى را در ايران منتشر كرده است گفت: اين
كتاب مجموعه اى از مقاله هايى است كه طى
ساليان گذشته با توجه به زمينه كار ى ام
و آشنايى با روانشناسى نوشته ام و
به صورت پراكنده در مجله هايى همچون
«نگاه نو»، «كلك» و يا «گفتگو» منتشر هم
شده اند، كه سعى كردم از زاويه نقد ادبى -
روان شناختى به متن هاى ادبى موجود در
اثر نگاه كنم. اما اين نقد ادبى -
روان شناختى برخلاف آنچه كه در دهه هاى
گذشته معمول بوده، كارش آسيب شناسى روان
نويسنده يا شخصيت هاى داستانى نيست،
بلكه كارش پيدا كردن نقطه هاى تلاقى
بين شعر، داستان، جامعه، فرهنگ و دورانى از تاريخ
است كه اين مقوله ها در آن دوران
به وجود آمده است. نقد گذشته از
ويژگى هاى ساختارى، زبانى و كلامى متن به نقد
اجتماع و فرهنگ مى رسد و اگر در
مقاله هاى كتاب دقت شود، ديده مى شود كه
در تمام متن ها هدف اين بوده است كه از طريق
ساختارهاى روايى كه در متن ها هست ارتباط
آنها را با ويژگى هاى فرهنگ، تاريخ و دورانى
كه اين متن ها به آنها متعلق هستند، پيدا
كنيم. ياورى گفت: مثلاً «تاريخ بيهقى» يك تكنيك
روايى دارد؛ اين تكنيك به كار گرفتن
داستان ها و روايت ها از دوره هاى
تاريخى ديگر است و افزودن آنها به متنى كه بيهقى
در زمان سلطان مسعود غزنوى دارد مى نويسد،
اما او چون نمى تواند حرفى را كه در زمانه
خودش بايد بزند به زبان بياورد، حرفش را از طريق
داستان ها، شعرها و روايت هايى كه از
دوره هاى تاريخى مختلف است مى گيرد و به
تاريخ خودش اضافه مى كند و آن را
اين گونه به زبان مى آورد؛ كه اين يعنى
در زمان بيهقى آزادى بيان وجود نداشته، اما ذهن
فرهيخته اى مثل ذهن بيهقى قادر بوده كه براى
اين مشكل زمانه اش راه حل بينديشد و آن
به كار گرفتن تكنيك روايى است. او با اشاره
به نوشته هاى جلال آل احمد نيز گفت:
آثار جلال هم نشان دهنده روندهايى است كه
جامعه و تاريخ ما در آنها طى شده است. يكى از آنها
به وجود آمدن انسانى است كه بايد به خود و
زندگى خودش پاسخ دهد؛ اين كه از خود بپرسد در
كجاى جهان ايستاده است و اين سرآغاز نوشتن
خودزندگينامه و اتوبيوگرافى مى شود به مفهوم
مدرنى كه امروز در غرب به آن اشاره مى كنند.
درواقع هدف كلى من در نوشتن اين مقاله ها در
كتاب نيز چنين بوده است. به هر حال طيف
گسترده دريافت كنندگان اين مقاله ها و
سخن ها- البته اگر ارزشى براى خوانده و شنيده
شدن داشته باشند- در ايران هستند و الزاماً كتابى
كه تمام منابعش را از ادبيات و تاريخ ايران
مى گيرد، بايد در ايران منتشر شود و
به دست كسانى برسد كه اين زمينه ها را
تعقيب مى كنند. او در ادامه درباره وضعيت نقد
ادبى در ايران توضيح داد: اگر كتاب هايى را
كه الان منتشر مى شوند با آثار ۵۰ سال گذشته
در همين زمينه مقايسه كنيم به تفاوت و فاصله
خوشحال كننده اى مى رسيم. بسيارى
از نمونه هاى نقد ادبى در گذشته به خصومت و
جنگ تن به تن بين ناقد و نويسنده بيشتر شبيه بوده
تا به نقد ساختارى يا ويژگى هاى كلامى، زبانى
و ادبى يك متن؛ در حالى كه امروز تقريباً در
بسيارى از نقدها درباره داستان ها مطلقاً
اشاره به نويسنده ندارند و بيشتر با اثر سر و كار
دارند كه در آن ديدگاهى فلسفى و تئوريك را دنبال
مى كنند، يعنى مى دانند از چه
زاويه اى دارند به متن نگاه مى كنند و
دنبال چه پاسخ هايى هستند.
|
سايت
كتاب:
گروهى از آمارگيران ماه ها وقت
صرف كردند تا راز پرفروش شدن رمان ها را كشف
كنند اما آنها در پايان تحقيق خود متوجه شدند كه
تحت فرمول آنها كتاب بسيار پرفروش «رمز داوينچى»
بايد در فروش شكست مى خورد. طبق گفته «آتاى
وينكلر» و گروهش، پرفروش ترين كتاب امسال
بايد فقط ۳۶ درصد شانس حضور در فهرست
پرفروش ترين ها را مى داشت. طبق
الگوى آنها در اين تحقيق آثار نويسندگان پرفروش
ملاك كار قرار گرفته بود اما به كتاب هاى هرى
پاتر نمره متوسط داده شد و تقريباً تمام آثار
چارلز ديكنز از دور خارج شد البته به جز يكى از
رمان هاى نه چندان معروفش به نام «مبارزه
زندگى» كه درباره كريسمس است. اين گروه با مقايسه
كتاب هاى نويسندگان پرفروش با گروه كنترل كه
متشكل از رمان هاى نه چندان موفق بود،
دريافتند كتاب هاى موفق سه مشخصه بارز دارند:
عنوان اين كتاب ها استعارى يا مجازى است نه
لفظى؛ اولين كلمه عنوان اين رمان ها ضمير،
فعل، صفت و يا سلام است و ساختار دستورى آنها يا
ملكى يا تركيبى از صفت و اسم است. طبق اين فرمول
بى نقص ترين عنوان ها از آن اين
نويسندگان هستند: «قتل خفته» (۱۹۷۶) كه آخرين
تريلر آگاتا كريستى بود و «مواد سياه او» اثر
فيليپ پولمن كه هر دو ۸۳درصد امتياز آوردند.
كمترين امتياز از آن رمان «عامل مرگ» اثر
«پاتريشيا كورن ول» بود كه ۹ درصد امتياز آورد. در
اين تحقيق نويسندگان بريتانيايى در زمينه عنوان
برتر، بيشترين امتيازها را از آن خود كردند كه در
اين ميان «جان له كاره» بيشترين امتياز را آورد.
جالب اينكه مجموعه كتاب هاى هرى پاتر فقط ۵۱
درصد امتياز را به خود اختصاص دادند چرا كه عناوين
آنها لفظى بوده هرچند به لحاظ ساختار دستورى
موردنظر اين گروه محقق، مشكلى نداشته و طبق
معيار هاى آنها بوده است. رمان «رمز داوينچى»
و «دوراهى» و «خانه تاريك» ديكنز نيز به دليل لفظى
بودن عناوين شأن امتيازى نياوردند. البته دن براون
مى تواند اميدوار باشد چون او با كتاب «كليد
سليمان» سال آينده جزء نويسنده هاى پرفروش
خواهد بود. هرچند اين عنوان هم مثل «رمز داوينچى»
عنوانى لفظى است ولى مى توان با توجه به
محتواى كتاب اين عنوان را مجازى دانست.
|
|
|
|
سايت كتاب:
«هرى پاتر و
شاهزاده دورگه» به عنوان پرفروش ترين كتاب
سال ۲۰۰۵ آمريكا معرفى شد. ششمين قسمت از سرى
كتاب هاى هرى پاتر در طول سال ۲/۷ ميليون
نسخه فروخت در حالى كه فروش ۱/۴ ميليون نسخه آن در
همان اولين روز انتشارش فروش سالانه تمام
كتاب ها را در آمريكا كنار زده بود.كتاب «يك
ميليون قطعه كوچك» پس از اينكه آپرا وينفرى آن را
براى باشگاه كتابخوانى خود برگزيد توانست رتبه دوم
فهرست پرفروش ترين كتاب هاى سال ۲۰۰۵
آمريكا را به خود اختصاص دهد. رولينگ چند هفته پيش
اعلام كرده بود كه نوشتن آخرين قسمت هرى پاتر را
در ماه ژانويه آغاز خواهد كرد. رولينگ در
وب سايت اختصاصى خود گفته بود كه زندگى بدون
هرى پاتر برايش قابل تصور نيست. بيش از ۳۰۰ ميليون
نسخه از كتاب هاى هرى پاتر در سطح جهان به
فروش رفته است. يك كتاب پرفروش ديگر در اين فهرست
«رمز داوينچى» دن براون است كه به رغم
انتشارش در سال ۲۰۰۳ توانست رتبه پنجم فهرست مزبور
را به خود اختصاص دهد. رمان قبلى دن براون با
عنوان «فرشته ها و شياطين» نيز يكى از
پرفروش ترين هاى سال بود و رتبه هشتم را
به خود اختصاص داده بود. فيلمى هم با
نقش آفرينى تام هنكس براساس رمان مشهور رمز
داوينچى ساخته شده كه قرار است در ماه مه عرضه
شود.
| | | |
|
|
حيات
معنوى گوته
|
|
هراسى
از سياسى بودن كارهايم ندارم
|
|
شاعر
غريب دلتنگى
| |
|
|
خاستگاه
حيات معنوى گوته
خسرو
ناقد
|
|
|
يوهان
ولفگانگ فون گوته را به جرات مى توان
اولين پيشگام و آغاز گر «گفت وگوى فرهنگ
و تمدن ها» ناميد. او با آفرينش آثارى
فراتر از زمان و مكان، گام در راه گفت وگوى
واقعى با فرهنگ ها و تمدن هاى ديگر
گذاشت، آن هم در روزگارى كه اثرات منفى
پيشداورى هاى قرون پيشين در ميان عامه مردم و
بخش بزرگى از نخبگان اروپايى هنوز از ميان نرفته
بود. با اين همه نمى توان از تاثيرات
انديشمندان «عصر روشنگرى» بر افكار و آثار گوته
غافل ماند. كسانى چون گوتهولد افرائيم لسينگ كه با
خلق درام «ناتان حكيم»، قلم بطلان بر
مطلق گرايى نژادى و قومى و مذهبى كشيد. لسينگ
اعتقاد داشت كه تنها زمانى بر پيشداورى هاى
شوم و فاجعه آميز ناشى از نابردبارى و تعصب
مطلق گرايانه مذهب ها و ملت ها
مى توان غلبه كرد كه هر مذهب و ملت و نژادى،
افزون بر احترام متقابل به ديگران، اين
بينايى و بصيرت را نيز داشته باشد كه تنها از راه
آزمون تجربى ايمان و اعتقادات خود و سرفراز بيرون
آمدن از اين آزمون است كه مى تواند ارزشمندى
و حقانيت آنها را به اثبات برساند. پيام
نهفته در درام لسينگ را مى توان در يك كلام
چنين خلاصه كرد: انسانى ترين اديان،
راستين ترين اديانند.
و گوته؟ گوته با
چنين پشتوانه هاى فرهنگى دست به آفرينش
ديوان غربى- شرقى زد، اثرى كه در كنار درام مشهور
فاوست از پرآوازه ترين آثار او به شمار
مى آيد و در زمره شاهكارهاى ادبيات جهان
محسوب مى شود. او در اين اثر آميزه اى
دلنشين از آثار بزرگان شرق را با تصورات و تخيلات
شاعرانه خود در هم آميخت و بدين سان
نخستين «بيان نامه منظوم گفت وگوى
فرهنگ ها» را در سرتاسر جهان انتشار داد.
عنوانى كه گوته با شجاعت و جسارت تمام در آن دوران
براى اين كتاب برگزيد، نشان از پنداره او از جهانى
دارد كه در آن غرب و شرق در كنار هم و در «دفتر و
ديوانى مشترك» با هم پيوند دوستى و پيمان مودت
مى بندند. اين تركيب غيرمنتظره در عنوان
كتاب، همراه با خلاقيت شاعر در هماهنگ و
همراه كردن موفقيت آميز كلام شاعران و
عارفان غرب و شرق، خواننده را
به گونه اى دلنشين و دل انگيز،
به تجربه يگانگى جهان و پذيرش گوناگونى آن
مى كشاند. پيوندى كه گوته در ديوان
به نمايش مى گذارد، چنان استوار و
پايدار است كه امروز به تدريج اثرات آن آشكار
مى شود و آرزوى ديرين گوته كه در
نامه اى براى ناشر آثارش نگاشته بود،
مى رود كه تحقق يابد. گوته در اين نامه
به هدف اصلى خود در آفرينش ديوان غربى- شرقى
اشاره مى كند و مى نويسد:
«دير زمانى است كه خود را در خلوت با ادبيات
مشرق زمين مشغول داشته و براى آشنايى
عميق تر با آن، شعرهاى بسيارى نيز
به سبك و معناى اشعار شرقى سروده ام.
قصدم اين است كه به گونه اى
دل زنده و دلپذير، غرب و شرق، گذشته و حال و
فرهنگ ايرانى و آلمانى را با هم پيوند دهم و طرز
فكر و آداب و سنن مردمان اين دو جهان را با هم
قرين و دمساز كنم.» او در جايى ديگر
مى نويسد: «راستى چه كامكارند آنان كه همواره
ميان شرق و غرب در گشت و گذارند و در اين دو جهان
نيك مى نگرند و بهترين ها را
برمى گزينند». اين سخن گوته استنباط
تازه اى است از يكى ديگر از آيات قرآن، آنجا
كه مى فرمايد: فَبَشِر عِبادِ اَلَّذينَ
يَستَمِعُونَ القَولَ فَيَتَّبِعُونَ اَحسَنَه
اُولئِكَ الَّذينَ هَديهُمُ اللَّهُ
وَاُولئِكَ هُم اُولُواالاَلبابِ. «مژده ده
آنان را كه به سخنان گوش فرا مى دارند و
از بهترين آنها پيروى مى كنند، ايشان را
خدايشان هدايت كرده است و در شمار خردمندانند.»
بايد دانست كه گوته در دوران دانشجويى و در سن
بيست و يك سالگى به تشويق و ترغيب دوستش
«يوهان گوتفريد هردر» به مطالعه قرآن روى آورد و
از همان آغاز شيفته زبان شعر گونه قرآن شد،
تا جايى كه آيات ۷۵ تا ۸۰ از سوره انعام را از
زبان لاتين به زبان آلمانى ترجمه كرد. گوته
معتقد بود كه با در نظر داشتن سبك قرآن كه با
مضمون و مقصود آن هماهنگى دارد، نبايد از تاثير
عظيم قرآن به شگفت آمد.
مشرق زمين براى
گوته خاستگاه فرهنگ و تمدن بشرى و سرچشمه حيات
فكرى و معنوى انسان بود. او خود در دامن معنويت
شرقى و با كلام كتاب مقدس، زبان به سخن گشوده
بود. دلبستگى او به سرزمين هاى شرق، در
ايام كودكى و با شنيدن قصه هاى كتاب هزار و
يك شب آغاز شده و با مطالعه داستان هاى
كتاب مقدس، ادامه يافته بود. در دوازده سالگى
به ميل خود نزد استاد به فراگيرى زبان عبرى
مى پردازد تا از اين راه بتواند بى هيچ
واسطه اى با مضمون و معناى كتاب مقدس آشنا
شود و از سرزمين ها و ملت هاى شرق و
رويدادهايى كه در طول قرون متمادى اين نقطه از
جهان را منزلتى خاص بخشيده است، تصويرى زنده
در ذهن خود مجسم كند. در ميان اوراق به جا
مانده از گوته، دست نوشته هايى يافت
مى شود كه نشان از علاقه او به يادگيرى
ديگر زبان هاى شرقى و به خصوص
زبان هاى عربى و فارسى دارد. حال
به سادگى مى توان تصور كرد كه دلبستگى
گوته به فراگيرى زبان هاى ملل و
سرزمين هاى بيرون از حوزه فرهنگى و جغرافيايى
غرب، برخاسته از شوق او براى ايجاد ديالوگ و
گفت وگو با فرزانگان و انديشمندان
سرزمين هاى دور و نزديك بوده است. هرچند كه
او جز زبان عبرى امكان يادگيرى زبان شرقى ديگرى را
پيدا نكرد، ولى اين امر حتى اندكى از شور و شوق
گوته براى آشنايى با تاريخ و تمدن و فرهنگ و
ادبيات مشرق زمين نكاست. گوته براى آگاهى و
شناخت از تاريخ و تمدن و فرهنگ و ادبيات
مشرق زمين، به مطالعه گسترده و بررسى
همه جانبه آثار متفكران و محققان و مترجمان
اروپايى پرداخت. بايد دانست كه از اواخر سده هجده
تا اوايل سده نوزده ميلادى، دانشمندان و پژوهندگان
و خاور شناسان غربى مجموعه اى از گنجينه
ادبى و تاريخى مشرق زمين را به زبان هاى
لاتين و انگليسى و آلمانى و فرانسوى ترجمه كرده و
انتشار داده بودند و پژوهش هاى
دامنه دارى نيز در اين زمينه آغاز شده بود.
در اين دوره تلاش كم نظيرى براى شناخت فرهنگ
و تمدن شرق در جريان بود، تا جايى كه فرهيختگان
اروپايى براى آشنايى با آثار فرهنگى و هنرى
مشرق زمين با هم در رقابت بودند و
مى كوشيدند تا در ترجمه و بررسى متون، دقت
بيشترى به خرج دهند و در مطالعات و تدقيقات
علمى از هم پيشى گيرند. اين جنب و جوش كه در جهت
آشنايى و شناخت هر چه بيشتر و عميق تر
از تاريخ و تمدن و فرهنگ و ادبيات سرزمين هاى
شرقى و به ويژه شاعران و عارفان و متفكران
ايرانى به راه افتاده بود، بعد از انتشار ديوان
غربى- شرقى شدت گرفت و تا اواخر قرن ۱۹ ميلادى نيز
ادامه يافت و در تاريخ ادبيات سرزمين هاى
آلمانى زبان از آن با نام «نهضت شرقى» ياد
مى شود. از اين رو براى گوته در آن دوران از
هر جهت تمام امكانات فراهم آمده بود تا بيش از پيش
خود را با تاريخ حيات فكرى مشرق زمين مشغول
دارد و با آثار ارزشمند حكيمان و عارفان و شاعران
شرق و با سير تكامل فرهنگ و ادبيات و هنرهاى
گوناگون در خاور زمين آشنا شود. او در فصل
پايانى ديوان غربى- شرقى از همه دانشمندان و
پژوهشگران و مترجمان كه با آثارشان موجبات آشنايى
او را با فرهنگ و تمدن مشرق زمين فراهم
آوردند، قدردانى مى كند و يادشان را
به عنوان «استاد» گرامى
مى دارد.
گوته از دو دوره از حيات
معنوى اش به عنوان نقاط عطفى نام
مى برد كه به او جوانى دوباره بخشيدند و
تصوير و تصور ديگرگونه اى از جهان و انسانيت
در برابر ديدگانش گشودند. دوره نخست زمانى بود كه
گوته ۳۷ساله، در ايام سير و سياحت در ايتاليا، با
مشاهده آثار عهد باستان و بناها و يادگارهاى دوران
تجديد حيات فرهنگى، به مكتب انسان گرايى روى
آورد. كتاب «سفر ايتاليا» حاصل اين دوره از حيات
گوته است. نزديك به سى سال بعد، دوره دوم حيات
معنوى اش آغاز مى شود. گوته در اين
دوران از سويى احساس مى كرد كه
آرمان هاى هنر كلاسيك و تصوراتى كه اين مكتب
از انسان و جهان و زندگى عرضه مى كند براى او
كافى و كامل نيست و سيرابش نمى كند. از سوى
ديگر، حوادث انقلاب فرانسه و جنگ هاى
ناپلئون، او را ناگزير به پذيرش اين واقعيت كرده
بود كه اين چنين رويدادهايى را نمى توان با
معيارهاى محدود تاريخ و فرهنگ مغرب زمين
ارزيابى كرد و درباره آنان داورى نمود، بلكه بايد
آنها را با مقياس عظيم تاريخ و تمدن بشرى
سنجيد. گوته در اين دوره، خسته از هياهوى دور و
نزديك جنگ هاى ناپلئون آزرده از شكست
«پروس ها» و اندوهگين از مرگ «فريدريش شيلر»
يار و همدل و همزبانش، به فرهنگ شرق پناه
مى برد و با مردمان آن ديار به گفت و
شنود مى نشيند و با فرزانگان و فرهيختگان شرق
دمساز مى شود. گوته سوار بر مَركبِ خيال
به سرزمين هاى دور مى راند، در
كوهسارها و دشت هاى گسترده مشرق زمين با
شبانان در مى آميزد و در واحه هاى
ريگستان، بيتوته مى كند و سحرگاهان با آب
زلال خود را صفا مى دهد و شاداب مى كند.
همراه با كاروان ها راهى شهر و بيابان
مى شود، جاده هاى پر فراز و نشيب و
سنگلاخى را مى پيمايد و به دروازه شيراز
مى رسد. در آنجا رحل اقامت مى افكند و
در باغ هاى شيراز منزل مى گيرد و گهگاه،
چون اتابكان و اميران فارس كه شيراز را
به عزم جدال ترك مى گفتند، او نيز به
قصد گشت و گذار و سير و سياحت، رو به اطراف و
اكناف مى گذارد. به مجلس شاعران و
سخن سرايان ايرانى راه مى يابد و از
هم نشينى و هم صحبتى ايشان چنان
به وجد مى آيد و از سخنانشان چنان مسحور
مى شود كه كلامشان را با دروازه هاى
بهشت و وسعت معرفتشان را با درياهاى بيكران قياس
مى كند. او در باغ هاى شيراز و در كنار
همزاد خود، مى ناب مى نوشد و آواز عشق
سر مى دهد، آب چشمه خضر بر سر
مى ريزد و جوانى دوباره
مى يابد.
گوته در كتاب حقيقت و مجاز كه در
شمار بزرگ ترين و مشهورترين آثار و
به مثابه زندگينامه او است، در باره اين دوره
از حيات معنوى اش مى نويسد: «گرچه آن
ديار اعجاب آور بود و طبيعتى وحشى داشت، گرچه
قوه تخيل نيرومندى هماره مرا به اين سو و آن سو
مى كشاند و گاه اينجا و گاه آنجا راهبر بود
(و هر افسانه اى گواه اين ادعا است) و گرچه
بيم آن مى رفت كه آميزه اى از افسانه و
واقعيت هاى تاريخى و آميخته اى از
اسطوره و دين، مرا سرگردان و متحير گرداند، ولى من
با چه اشتياقى به سرزمين هاى شرق پناه بردم،
با چه شور و شوقى خود را در كتاب سفر پيدايش
غوطه ور كردم و در ميان خيل گسترده شبانان-
با وجود تنهايى بزرگ- همزمان خود را در ميان
جمعى عظيم يافتم.» گوته از اين ايام
به نام «هجرت» ياد مى كند، هجرت
به معناى بازگشت، بازگشت به اصل و ريشه
خويش، بازگشت به معنويت شرقى كه همانا درك فطرى
وحدت وجود و دريافت عاشقانه يگانگى جهان رنگارنگ
است. دريغا كه اين تصور وحدانى كه غربيان در
دوره اى، نيم آشنايى با آن پيدا كردند-
به گفته سيد حسين نصر متفكر ايرانى و
مسلمان- به زودى به دست فراموشى سپرده
شد. از قرن هفدهم به بعد، مغرب زمين همه
نيروى فكرى و عقلى خود را مصروف تحقيق پيرامون
كميت صور گوناگون اشياء داشت و هر چند كه از اين
راه به گستره اى پهناور از علوم طبيعى
دست يافت كه ثمرات آشكار آن در قلمرو فيزيكى و
مادى در ميان تمام ملت ها احترام و ارزش
فراوانى پديد آورده است، اما از كوشش در راه پيوند
فيزيك و متافيزيك و آميزش ماديت و معنويت
به دور افتاد. «هاينرش هاينه» نيز در وصف
ديوان غربى- شرقى همين معنا را به كار گرفته
است و مى گويد: «اين دسته گلى از باغ
معنويت است كه غرب به شرق فرستاده است. از ديوان
غربى- شرقى چنان بر مى آيد كه غرب از
روحانيت رنجور و بى احساس خود بيزار شده و از
سينه مشرق زمين جوياى گرمى و صميميت
است.» بارى، گوته در سفر معنوى خود به جهان
خيال شاعران و دنياى انديشه متفكران و عالم روحانى
عارفان مشرق زمين، شادمانه به تماشاى پيوند
حكمت و شعر و آميزش عقل و عشق مى نشيند.
تعبيرى كه او از سفرش به سرزمين هاى شرق
به دست مى دهد، نه در آن روزگار و نه
امروز، خوشايند بسيارى نبود و نيست. آنانى كه- به
هر دليل- شرق و غرب را از هم دور و جدا
مى خواهند و نه ذوق و استعداد بهره ورى
از شادى و لذت نهفته در آشنايى و شناخت
فرهنگ ها و تمدن هاى ديگر را دارند و نه
از وسعت نعمت و بركت ناشى از تعاطى و تبادل افكار
و دادوستدهاى فرهنگى آگاهند. كج انديشانى
كه امروز- در آستانه قرن بيست و يكم ميلادى- با
تعصب و تنگ نظرى و كوته بينى، بر
باورهاى مطلق گرايانه مذهبى و قومى و نژادى
خود پا مى فشارند و خود را صاحب «حقيقت محض»
مى انگارند و ناگزير بى نياز از
گفت وگو و دادوستد و رفت و آمد با ديگر
ملت ها و مذهب ها و فرهنگ ها. و
گوته؟ اين شاعر و دانشمند و دولتمند آلمانى، با
بزرگ منشى و گشاده دلى و در كمال متانت
و فروتنى، سفر خيالى خود را
به سرزمين هاى شرق چنين به تصوير
مى كشد: «شاعر اكنون خود را به سان مسافرى در
نظر مى گيرد كه به مشرق زمين رسيده
است. شاد و سرخوش از آشنايى با آداب و رسوم
مردمان شرق و مسرور از گفت وگو و نشست و
برخاست با آنان. او خشنود از شناخت باورهاى مذهبى
و افكار و انديشه هاى بزرگان آن ديار است،
آرى او حتى اين ظن را وا نمى زند كه
مسلمان است.» با درك ژرفاى سخنان گوته
تازه درمى يابيم كه اقبال لاهورى آن متفكر و
مصلح و شاعر پاك نژاد مسلمان، چرا «پيام
مشرق» خود را، كه چيزى كمتر از صد سال پس از مرگ
گوته منتشر شد، در پاسخ به «ديوان غربى-
شرقى» او سرود و چرا در اين كتاب مولانا را با
گوته در باغ ارم هم نشين و هم صحبت كرد
و ستايش از درام فاوست را بر زبان مولانا
نهاد.
نكته دان آلمانى را در ارم/ صحبتى
اُفتاد با پير عجم / شاعرى كو همچو آن عالى
جناب / نيست پيغمبر ولى دارد كتاب/ خواند
بر داناى اسرار قديم / قصه پيمان ابليس و
حكيم / گفت رومى اى سخن را جان نگار/
تو ملك صيد استى و يزدان شكار/ فكر تو در كُنج دل
خلوت گزيد/ اين جهانِ كهنه را باز آفريد/
سوز و ساز جان به پيكر ديده اى/ در صدف
تعمير گوهر ديده اى/ هر كسى از رمز عشق
آگاه نيست/ هر كسى شايان اين درگاه
نيست / «داند آن كو نيكبخت و محرم
است / زيركى زِابليس و عشق از آدم
است».
| |
|
|
هراسى از سياسى بودن كارهايم
ندارم
ترجمه:
مجتبى پورمحسن

در
آخرين شماره مجله نيويوركر در سال
،۲۰۰۵ داستانى از اسماعيل كاداره
نويسنده آلبانيايى منتشر شد با نام
«اتحاديه نويسندگان آلبانيايى
در آينه يك زن». به همين
مناسبت دبوراتريسمن، دبير بخش
داستان نيويوركر با اين نويسنده ۶۹
ساله گفت وگو كرده است.
••• •در داستان
«اتحاديه نويسندگان ...» ممنوعيت
آزادى ادبى در دوران انور
خوجه با كمى طنز توصيف
شده و به غرور نويسندگان
جوان طورى پرداختيد كه به
نظر من در مورد همه نويسندگان جوان دنيا صدق
مى كند. مسئله اى كه
هم براى استعدادهاى تازه
شكفته ادبى امروز در نيويورك
صادق است و هم درباره
نويسندگان آلبانيايى آن
سال ها. اما فكر مى كنم كه
آن زمان اين قضيه
برايتان چندان خنده دار نبود.
آيا در آن سال ها احساس
مى كرديد كه كارهايتان سانسور يا
توقيف مى شود؟ زندگى
تحت نظام كمونيستى اساساً
تراژدى بود. اما يك تراژدى
آميخته با كمدى. نمى شد گفت
گرو تسك نه، چيزى ميان
اين دو زندگى اين شرايط را
مى توان به طور كلى با
اين اصطلاحات توصيف كرد،
يك كمدى تراژيك. وقتى
برمى گردم و به آثار نوشته
شده توسط همكاران
نويسنده ام در آن دوره
نگاه مى كنم ، مى بينم
كه همه آنها از عنصر طنز، هجو و مضحكه
استفاده مى كردند. اين
واقعيت نشان مى دهد كه
روح نويسندگان ما تحت تاثير
فضاى وحشيانه اى كه در
آن زندگى مى كردند كاملاً
له نشده بود. نويسندگان
بلوك شرق سابق - براى
مثال ميلان كوندرا - اغلب ادعا
كرده اند كه خنده و شوخى
راهى براى «نه» گفتن به
آن جهان است. مطمئناً آنچه بر
ما مى گذشت شوخى نبود. از
طرف ديگر نبايد تصور كنيد كه
نويسندگان و محافل آنها فاقد
توان انتقادى بودند. بگذاريد
توضيح دهم كه منظورم
چيست. در سال ۱۹۶۷ كه اتفاقات
داستان در اين زمان
مى گذرد من سه كتاب منتشر
كرده بودم (شعرهايم به
كنار): دو رمان «ژنرال ارتش
مرده» و «آخرين هيولا» و مجموعه
داستان «روزهاى قهوه خانه». دو
تا كتاب اول به دليل
«فساد» قدغن شده بودند اما بسيار
مشهور بودند چون پس از انتشار
ممنوع اعلام شده بودند.
اين دو كتاب به خاطر
ممنوعيت مشكلات زيادى
برايم به وجود آوردند اما به
دليل همين ممنوعيت باعث شدند
كه من از چشم مخاطبان
صاحب وزن و مقام
ويژه اى بشوم. اين يكى از
تناقضات عجيب و غريب
زندگى در آن دوره بود. اگر با
دولت مشكل داشتيد اگرچه
به شما مظنون مى شدند اما در
بعضى محافل مشخص صاحب
اعتبار مناسبى مى شديد. فكر
مى كنم اين چيزى است
كه باعث مى شود
نويسنده اى جوان احساس
غرور كند. چيزى كه ما
مى نوشتيم سانسور مى شد اما بدتر
از سانسور، خودسانسورى بود كه
به مرگ واقعى هنر
مى انجاميد. خوشبختانه من
سعى كردم مبتلا به
خودسانسورى نشوم. •اگرچه در
پانزده سال گذشته در
فرانسه زندگى كرده ايد اما بيشتر
اوقات درباره آلبانى مى نويسيد.
آيا كشورى كه در آن به
دنيا آمده ايد موضوعات ادبى
بهترى در اختيار شما قرار مى دهد يا
اينكه تصور مى كنيد نوشتن درباره
جايى ديگر سخت است؟ غيرمعمول
نيست كه يك نويسنده
به كشورى كه بخش
اعظم زندگى اش را در آن
گذرانده متصل بماند، همچنانكه
چندان عجيب نيست اگر از
سرزمين اصلى اش جدا شود.
من جايى بين اين دو
وضعيت هستم. در واقع تعداد
زيادى از داستان هايم نه
در آلبانى مى گذرد و نه
قصه اى از آنجا را روايت
مى كند. براى مثال داستان
«اهرام ثلاثه» كه در سال ۱۹۹۶
در آمريكا منتشر شد در مصر باستان
مى گذرد، اگرچه درونمايه اش
ايده جهانى درباره ديكتاتورى
است كه طبيعتاً شامل
آلبانى هم مى شود. «كاخ
روياها» در كنستانيتوپل و رمان ها و
داستان هاى ديگرم در مسكو،
شمال يونان و يك شهر
تراواى غيرواقعى مى گذرد
كه در ذهنم ساخته ام. تلاش
ويژه اى براى اينكه درباره
آلبانى بنويسم به كار
نمى بندم و هيچ مشكلى
هم احساس نمى كنم از
اينكه داستان هايم در
مكانى خارج از مرزهاى
آلبانى بگذرد. •ترك
كردن آلبانى، آن هم در
زمانى كه نظام كمونيستى
در حال فروپاشى بود برايتان
سخت نبود؟ متاسف نيستيد كه آنجا
نمانديد تا اولين سال هاى تغيير
را ببينيد؟ يا آن سال ها سخت تر
از دوره قبل تر بود؟ حالا زمان
زيادى را در آلبانى
مى گذرانيد؟ با وجود اينكه
فرصت هاى متعددى براى
مهاجرت داشتم اما در
خطرناك ترين و تاريك ترين
دوره در آلبانى ماندم. هرگز تصور
نمى كردم كه سقوط
كمونيسم در طول عمرم
اتفاق بيفتد. وقتى تصميم
گرفتم بروم به اين
دليل نبود كه خطرى مرا تهديد
مى كرد. حاكم ديكتاتور مرده بود
و رژيم تمايلى به مجازات
مردم نداشت. در «بهار آلبانيايى»
دلايلم براى ترك آلبانى و
چگونگى آن اتفاق را توضيح
دادم. من آن زمان مشغول
نامه نگارى با رئيس جمهور
كمونيست كشور بودم. از خلال آن
مكاتبات فهميدم به رغم اين
كه رژيم داشت
علامت هاى
آزادى خواهانه اى
مى داد اما مراكز قدرت واقعاً قصد
نداشتند قدرت خود را كم كنند.
آلبانى در شرف تبديل شدن
به يك كوبا يا كره شمالى
ديگر بود. من بدون يك
مجراى ارتباطى -يك راديو يا
روزنامه - نمى توانستم
نقاب دورويى را از چهره
رئيس جمهور يا رژيمش بردارم. در
آلبانى امكان نداشت كه
چنين تريبونى در اختيار داشته
باشم. بنابراين براى ناشر
فرانسوى ام پيغام فرستادم
تا برنامه تبليغاتى يك كتاب را
ترتيب دهد تا توجيهى براى
سفرم به فرانسه باشد. پنج
ماه طول كشيد تا ويزا بگيرم. بعد
صداى آمريكاى آلبانى
تريبونى را كه نياز داشتم در
اختيارم قرار داد و توسط اين
تريبون من به هدفم رسيدم.
نطق هايم در راديو در آلبانى
تاثير يك بمب را داشت. رژيم
كمونيستى نابود شد و هجده ماه
همانطور كه در نطق هايم
قول داده بودم - به
كشورم بازگشتم. حالا نيمى از
اوقاتم را در آلبانى مى گذرانم.
•زندگى در غرب، پس از
پنجاه سال زندگى در
آلبانى سوسياليستى چطور
بود؟ سازگار شدن با زندگى در
غرب چندان سخت نبود. آنچه
باعث شد كه سال هاى
اول سخت بگذرد - گاهى
خوشحال و گاهى غمگين -
اخبارى بود كه از آلبانى
به گوشم مى رسيد. اين
چيزى بود كه به
زندگى ام در غرب ريتم
مى داد. •بسيارى از آثار شما
به طور مستقيم يا استعارى
سياسى هستند؟ الزامى براى
بازنمايى جهان سياسى در
نوشته هايتان احساس
مى كنيد؟ فكر نمى كنم
سياست در آثار من پررنگ تر از
نمايش هاى يونانى باشد.
هراسى از سياسى بودن يا
نبودن كارهايم ندارم. هيچ
وقت كسى مرا مجبور نكرد كه
نوشته اى سياسى بنويسم، حتى در
بى رحمانه ترين
سال هاى ديكتاتورى. تنها الزام، تنها
اجبارى كه داشتم همانى
بود كه بر دوش همه بود.
براى اينكه حق نوشتن
درباره موضوعات جهانى يا
اسطوره ها را داشته باشيد بايد
يك يا دو كار درباره زندگى معاصر
مى نوشتيد. احمقانه نيست؟ به هر
حال همين طورى بود. اگر
اين باج را نمى داديد بايد در
روزنامه ها، ميتينگ ها و هر جاى
ديگر با اين سئوال مواجه
مى شديد: «رفيق ايكس چرا درباره
زندگى سوسياليستى ما نمى نويسى.
آيا به اين دليل كه
اين نوع زندگى را دوست
ندارى؟ يا دليل مهمترى وجود دارد؟
اين دليل مهمتر، مخالفت
سياسى تعبير مى شد. تعبيرى
كه مى توانست شما را به
زندان يا جلوى جوخه آتش
بفرستد.» •آيا امروز اتفاقى در
ادبيات آلبانى
مى بينيد؟ ادبيات آلبانيايى
همچون ادبيات هر كشور آزاد ديگر دارد
پرورش پيدا مى كند. هرچند هم
وقوع يك معجزه پس از
فروپاشى كمونيسم (وهمى كه
تمام كشورهاى رها يافته از
كمونيسم به آن مبتلا هستند)،
يك خيال باطل باقى
مى ماند. ادبيات قواعد خودش را
دارد. همچنانكه مى تواند از
اسارت آزاد باشد، مى تواند در
شرايط آزادى هم اسير باشد.
نويسندگان جهان آزاد به
خوبى به اين مسئله
آگاه هستند. •آثار شما در
فرانسه مشهور است، جايى كه
«مجموعه كامل آثار» شما در دست
انتشار است. فكر مى كنيد دستيابى
به خوانندگان انگليسى
زبان سخت تر باشد؟ اولين
رمان من، «ژنرال ارتش مرده» در
سال ۱۹۷۰ در فرانسه و يك
سال بعد به زبان انگليسى
منتشر شد. حالا آپدايك در
مقاله اى در نيويوركر از رمان
دوم من «تاريخچه در سنگ»
تعريف كرد. از آن زمان به
بعد دوازده كتاب من به
زبان انگليسى منتشر شده اند.
درست است كه از تعداد زياد
مخاطبانم در فرانسه لذت
مى برم اما فكر مى كنم همه
نويسندگان اروپايى به
زمان بيشترى براى شناخته
شدن در جهان انگليسى زبان
احتياج دارند.
| |
|
|
سايه
اقتصادى نيا

«با
روياهايم چه مى كنى؟» نام مجموعه شعرى است از
اميد سومارى. اين مجموعه مختصر خود شامل سه دفتر
است: دفتر اول و دوم دربردارنده اشعار سپيد و دفتر
سوم تنها شامل سه غزل است. دفتر اول «به خانه
تو آمده ام سارا!» نام دارد. در همه اشعار
اين بخش شاعر با مخاطبى به نام سارا حديث نفس
مى گويد و درددل ها همه حول خاطرات
گذشته مى گردد. درونمايه تمام اشعار نوستالژى
است و شاعر غريب دلتنگى است كه هم از زمان معهود
جدا شده و هم از مكان مالوف و از هيچ يك از عناصرى
كه شاعر حسرت آنها را دارد در زمان و مكان حال
نشانى نيست. هرچند غم غربت يكى از
هميشگى ترين و پربسامدترين تم هايى است
كه در اشعار مختلف شاعران متعدد ظاهر مى شود،
نوع نگاه به اين درونمايه و شيوه پرداخت شاعر است
كه آن را از درافتادن به ورطه هاى كليشه و
تكرار حفظ مى كند و در هر شعر جانى
تازه به آن مى دمد. اشعار سومارى بر بزنگاه
اين خطر ايستاده است؛ چه حال و هواى احساساتى و
تكرار غم غربت و نوستالژى اشعار را آن چنان
يك دست و يك بعدى ساخته كه چه بسا بتوان
بسيارى از سطور را جابه جا خواند، پايان هر
شعر را در آغاز شعرى ديگر ادغام كرد و حتى كل هفت
شعر دفتر اول را تكه هاى يك شعر بلند پنداشت.
شعر بلندى كه هم دچار تكرار است، هم اطناب و
مى توان با ويرايش آن سطرهايى زيبا را برجسته
كرد. اشتباهات منطقى نيز در خلق برخى تصاوير به
چشم مى خورند كه باعث مى شوند مخاطب در
پذيرش آن تصاوير دچار ترديد شود. مثلاً: ...
امروز از تو/ تنها خاطره اى جارى ست/
و از من/ عصايى/ كه راه خانه ام را/ گم
نكنم. (ص۱۷) كه على القاعده استفاده
از عصا با گم نكردن راه خانه وجه شبهى ندارد و نقش
آن چيز ديگرى است. دفتر دوم كه با پرسش «شما را
جايى نديده ام...؟!» نام گذارى شده است
نيز تقريباً مشابه دفتر اول است، با اين تفاوت كه
تم نوستالژى از برخى شعرها رخت بربسته و مفاهيمى
از جمله عشق و مرگ جانشين آن شده است. در دفتر سوم
با نام «وقتى تو نباشى» سه غزل ارائه شده كه براى
سنجش ميزان توفيق شاعر در عرصه غزل ناكافى است،
اما اين قدر مى توان گفت كه زبان ساده و
معيار اشعار سپيد در غزل هم به كار گرفته شده و جز
يك شعر كه براى كودكان عراقى سروده شده و اندكى
متفاوت است، همه شعرها در همان حال و هوا باقى
مانده اند. به نظر مى رسد شاعران
جوان با گسترده تر كردن زمينه هاى
مطالعاتى و تنوع بخشيدن به دانسته هاى ادبى
خويش در خلق فضاهاى تازه تر و متنوع تر
موفقيت بيشترى فرادست خواهند آورد. گاهى نيز
لازم است، با اينكه دغدغه هاى اصلى ذهن شاعر
كنار گذاشتنى نيست، مجال پرواز خيال در
آسمان هاى ديگر نيز فراهم شود تا هر شعر به
جاى درافتادن در چنگ تكرار، خود پنجره اى شود
براى تماشاى افق هاى بيكران. كلام آخر يكى از
اشعار كوتاه اين مجموعه است. شعرى/ به احترام
چشم هايت/ مى نوشم/ گل مى كند
گلويم/ از طعم بوسه هايت/ شب/ دوباره از
جنون من/ بى خواب است. *با روياهايم چه
مى كنى؟ اميد سومارى، نشر مديا، چاپ اول-
۱۳۸۲
| |
| |
|
| |
|