naghed.net

 

 

 

   

 

» صفحه اول

» کتاب‌ها

» مقاله‌ها

» نقدها

» ترجمه‌ها

» گفت‌و‌گوها

» سخنرانی‌ها

» گزارش‌ها

» کتابشناسی آثار

 

در چند و چون

گفت‌وگوی فرهنگ‌ها

 

 

 

خسرو ناقد

اين روزها کمتر از پروژه «گفت‌وگوی فرهنگ‌ها» سخنی در ميان است. حتی مبتکر اين پروژه جهانی که همواره به‌حق از درستی و راستی اين طرح با افتخار و غرور سخن می‌گفت، اکنون خود دغدغه‌های ديگر در سر دارد؛ سيد محمد خاتمی در چند ماهی که از دوران هشت ساله رياست جمهوری او باقی مانده است، خود را برای روز وداع آماده می‌کند. او که با طرح ملی اصلاحات و پروژه بين‌المللی گفت‌وگوی فرهنگ‌ها دوران رياست جمهوری خود را آغاز کرد، بی‌گُمان در لحظه وداع، به‌ارزيابی آنها خواهد پرداخت و بيلانی از چند و چون اين دو طرح بزرگ و فراز و نشيب‌های آن به‌دست خواهد داد

شايد بعد از سخنرانی محمد خاتمی در مجمع عمومی سازمان ملل متحد که بی‌ترديد نقطه اوج طرح گفت‌وگوی فرهنگ‌ها بود، ديدار او با رئيس جمهوری آلمان در شهر وايمار در سال 2000 ميلادی و مراسم سخنرانی و پرده‌برداری از «يادمان گوته – حافظ» و گفت‌وگو با انديشمندان اروپايی را بتوان نقطه عطفی در پيشبرد پروژه گفت‌وگوی فرهنگ‌ها به‌شمار آورد. از آن زمان اما نزديک به پنج سال می‌گذرد؛ و ديگر گفت‌وگوهايی در ميان نيست، و اگر هم هست از جنس و نوع ديگر است؛ هر چه هست، اکنون ديگر «گفت‌وگو ميان فرهنگ‌ها» نيست.

انديشمندان غربی نيز که گهگاه به‌ايران دعوت می‌شوند، پای صحبت روشنفکران و دانشجويان ايرانی می‌نشيند و ابعاد گفت‌و‌شنودها گسترش چندانی ندارد. به‌هر حال، اکنون در تالار گفت‌وگوی فرهنگ‌ها، گفت‌وگو ميان شرق و غرب، چراغ‌ها خاموش است. در گفتار حاضر، من بار ديگر به‌سهم خود کوشيده‌ام تا ‌به‌چند و چون گفت‌گوی فرهنگ‌ها و علل ناکامی، يا حداقل علل انقطاع آن بپردازم و چشم‌انداز آينده آن را ترسيم کنم؛ دست‌کم خواسته‌ام شمعی بيافروزم.

* * *

اگر روزی روزگاری گذارتان به‌آلمان افتاد، حتماً سری هم به‌شهر وايمار در شرق اين کشور بزنيد. از شهرهای بسيار زيبا و تاريخی اروپاست. البته نه به‌بزرگی و عظمت اَبرشهرهای چون برلين، پاريس يا لندن؛ اما فرهنگشهر آلمان است. حتی چند سال پيش از اين، يونسکو اين شهر را به‌عنوان «نخستين فرهنگشهر اروپا» برگزيد. وايمار شهر کلاسيک‌های آلمان است، شهر وُلفگانگ گوته و فريدريش شيلر؛ شهر فرانتس ليست است؛ آنجا که نيچه جان سپرد و جمهوری وايمار پا گرفت.

در وايمار سراغ پارک شهر را بگيريد. از پارک شهر تا «ميدان بتهوون» راه چندانی نيست؛ يکی از ميدان‌های اصلی شهر است. ميدانی است زيبا و گسترده که به‌باغی سرسبز و بانشاط می‌ماند. در گوشه ميدان بتهوون دو صندلی سنگی بزرگ به‌چشم می‌خورد که روبرو هم قرار گرفته‌اند. يکی رو به‌شرق دارد و يکی رو به‌غرب. هر دو صندلی را از يک قطعه سنگ خارا تراشيده‌اند؛ از يک جنس با رگه‌هايی از بلور نيلگون. صندلی‌ها روی فرشی از سنگ خارا با نقشهای ايرانی مفرغ قرار دارند. آرايه‌های اين فرش خارا همچون نقش‌های زرين‌گونِ خاتم‌های شهر زادگاه من شيراز، چشم نواز است. جلوتر برويد! صندلی‌ها خالی است و شما را به‌نشستن و نظاره کردن دعوت می‌کند. نگاه کنيد! درست در ميان فرش خارا، ميان دو صندلی، غزلی از حافظ نقش بسته است، با خط زيبای نستعليق؛ و در دو سوی فرش دو قطعه شعر از گوته به‌چشم می‌خورد به‌زبان آلمانی. گويی که اين دو بزرگ، دور از اغيار در اين گوشه از جهان به‌گفت و گو نشسته‌اند. ميزبان گوته است که در وايمار ساکن است و ميهمان حافظ؛ او که از وطن سفر نگزيده بود به‌عمر خويش با اين بهانه که: نمی‌دهند اجازت مرا به‌سير و سفر/ نسيمِ خاک مصلا و آب رکناباد، حال در غربت سرود عشق می‌خواند که:

عمريست تا به‌راه غمت رو نهاده‌ايم

روی و ريای خلق به‌يکسو نهاده‌ايم

تاق و رواق مدرسه و قال و قيل علم

در راه جام و ساقی مه رو نهاده‌ايم

هم جان بدان دو نرگس جادو سپرده‌ايم

هم دل بدان دو سنبل هندو نهاده‌ايم

عمری گذشت تا به‌اميد اشارتی

چشمی بدان دو گوشة ابرو نهاده‌ايم

ما ملک عافيت نه به‌لشکر گرفته‌ايم

ما تخت سلطنت نه به‌بازو نهاده‌ای

تا سِحر چشم يار چه بازی کند که باز

بنياد بر کرشمة جادو نهاده‌ايم

بی زلف سرکشش سر سودايی از ملال

همچون بنفشه بر سر زانو نهاده‌ايم

در گوشة اميد چو نظارگان ماه

چشم طلب بر آن خم ابرو نهاده‌ايم

گفتی که حافظا دل سرگشته‌ات کجاست

در حلقه های خَم گيسو نهاده ايم

 

چند سال پيش از اين، در ژوئيه سال 2000 ميلادی، که اين غزل حافظ، به‌انتخاب محمد خاتمی، بر ميانة فرش سنگی در وايمار نقش بست و رؤسای جمهور آلمان و ايران از اين يادمانِ سنگی پرده برداری کردند، همه جا سخن از «گفت و گوی فرهنگها» بود و اين صندلی‌های سنگی که روبروی هم نشسته‌اند، نظاره گر و شاهد نخستين مجلس بحثی بودند که ميان شرق و غرب آغاز شد. آری، اين صندلی‌های نُماد گفت و گوی فرهنگهاست، گفت و گو ميان شرق و غرب، گفت و گويی که ديرزمانی قطع شده بود و می‌بايست دوباره در اين مکان از سر گرفته می‌شد. اما امروز گويی چند صد سال است که گفت و گويی در ميان نبوده است؛ مثل آنکه هرگز کسی روی اين صندلی‌های سنگی ننشسته است؛ اصلاً انديشه‌ای به‌نام «گفت و گوی فرهنگها» در ميان نبوده است. نسيمی دماغ پرور بوده است که در طوفان تعصب و تنگ نظری گم شده و به‌دست فراموشی سپرده شده است.

آغازگر اين گفت و گو گوته بود. نزديک به‌دويست سال پيش از اين، گوته سوار بر مرکب خيال رهسپار شرق می‌شود و با فرزانگان مشرقزمين به‌گفت و گو می‌نشيند؛ با فردوسی و انوری و نظامی، با مولای روم و سعدی و حافظ و جامی. حاصل اين گفت و گو، دفتری است که گوته «ديوان غربی شرقی»اش می‌نامد. در همين دفتر است که او با انديشه‌ای والا می‌نويسد: «راستی چه كامكارند آنان كه همواره ميان شرق و غرب در گشت و گذارند و در اين دو جهان نيك می‏نگرند و بهترين‏ها را برمی‏گزينند». شايد اين سخن گوته استنباط تازه‏ای است از يكی از آيات قرآن؛ آنجا كه می‏فرمايد: فَبَشِرْ عِبادِ اَلَّذينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ اَحْسَنَه اُولئِكَ الَّذينَ هَديهُمُ‏اللَّهُ وَاُولئِكَ هُمْ‏اُولُواالاَلبابِ. «مژده ده آنان را كه به‏سخنان گوش فرا می‏دارند و از بهترين آنها پيروی می‏كنند، ايشان را خدايشان هدايت كرده است و در شمار خردمندانند». و هموست که سرلوحه ديوان خود را با اين سخنان که اکنون بر فرش خارا نقش بسته است، آغاز می‌کند:

آنکه خود را می‌شناسد و ديگران را

اينجا نيز باز خواهد شناخت

که مشرقزمين و مغربزمين

ديگر از هم جداشدنی نيستند

 

«ديوان غربی شرقی» محل تلاقی فرهنگ و ادبيات شرق و غرب است؛ مكان ديدار و گفت و شنود فرزانگان غرب و شرق. گوته با خلق اين اثر جاودانه، پيش از هر چيز جهان غرب را به‏آشنايی و شناخت عميقِِ فرهنگ و تمدن و ادبيات سرزمينهای شرق دعوت نمود. نقطة اوج «ديوان غربی شرقی» اما آنجاست که گوته روی سخن با حافظ دارد و با اعجاب و شگفت بسيار به‌همزاد ايرانی خود می‌گويد:

گر به‏پايان نبری حرف خود از حشمت تست‏

هم گر آغاز ندارد سخنت، قسمت تست

شعر تو چون فلك ارزق دوّار بود

 كاوّل و آخر آن همسر و هموار بود

 آنچه تابان شود از مركز اين سقف بلند

 در سرانجام و در آغاز همه نقش همند

چشمه خالص شعری و پُر از شور و سرور

 گفته نغز تو جاريست چو امواج بحور

 لبْ تو آماده بوسيدن دلبر داری

باشد از سينه تو نغمه دلكش جاری

هر زمان تشنه آنی قدحى نوش کنی

 آتش سينه بدان جرعه تو خاموش کنی

 گر فرو ريزد و در هم شكند اين عالم‏

حافظ! از شوق به‌همچشمی تو می‌‏بالم‏

در بد و خوب شريكيم و وفادار و سهيم‏

تؤامانيم و ز يك گوهر و همزاد هميم‏

 چون تو خواهم ره دل پويم و نوشم مىِ ناب‏

هم كنم فخر بر اين زندگیِ شعر و شراب‏

 شو كنون با شرر آتش خود نغمه سرا!

 گر چه پيری، دل پُر شور و جوانست ترا

 

* * *

... و حال صندلی‌های سنگی شهر وايمار، انگار که دويست سال است خاليست. در 12 ژوئيه سال 2000 ميلادی، وقتی از «يادمان گفت و گوی فرهنگها» پرده برداری شد، اميدی شادی آفرين به‌آغاز دوباره گفت و گوی فرهنگ‌ها و تمدن‌ها در دلها افتاد که پايان دوران ستيز و جدال را نويد می‌داد. اما انديشه «گفت و گوی فرهنگها» در واقع فقط طرحی ابتدايی بود که در برابر نظريه «برخورد تمدنها» پديد آمده بود؛ بدون هيچ پشتوانة نظری و ساختارِ کاربُردی. حرفی بود که از دل بر خواسته بود، و لاجرم در دلها رخنه کرد. از اين رو آنچه محمد خاتمی به‌نام «گفت و گوی فرهنگها» در سطح جهانی مطرح کرد، از همان آغاز پيدا بود که نمی‌تواند آنتی تز و نَقيضُ الدَعوی نظريه‌ای به‌شمار آيد که ساموئل هانتيگتون چند سال پيش از آن پايه‌های تئوريک آنرا ريخته بود و مباحثی جدی و جالب را ميان انديشمندان و نظريه پردازان جهان به‌دنبال داشت. در فرايند اين بحث‌ها و جدل‌های نظری و پرسش‌ها و پاسخ‌های بسيار بود که گوشه‌های تاريک و روشن نظريه او هويدا شد. آنچه اما از همان آغاز پيدا بود و سير رويدادها نيز بر آن مهر تأکيد زد، نزديکی نظريه هانتينگتون بود با روح زمان و دوری طرح گفت و گوی فرهنگها از واقعيت‌های کنونی جهان.

با اين همه طرح «گفت و گوی فرهنگها» در جهان و به‌ويژه در جهان غرب با اقبال عمومی روبرو شد و نه تنها مجمع عمومی سازمان ملل متحد، يکصدا آنرا تأئيد و تصويب کرد و سال 2001 ميلادی را «سال گفت و گوی فرهنگها» نام گذارد، بلکه فرهيختگان سرزمينهای گوناگون نيز در تحقق اين طرح کوشش بسيار نمودند و کوشيدن با فهم پيچيدگی و دشواری مسايل سرزمينهای شرق، خاصه با درک آنچه جهان اسلام اکنون با آن روبروست، از طرح ساده گفت و گوی فرهنگ‌ها، به‌نظريه‌ای بنيادين دست يابند که بر اساس آن بتوان به‌حل تضادها شرق و غرب و رفع مسايل کنونی جهان رسيد و خود را برای چالش‌های آينده آماده ساخت.

اما چرا پروژه «گفت و گوی فرهنگها» ناتمام ماند؟ چرا جنگ و ستيز در گوشه و کنار جهان شدت گرفته و تروريسم برخاسته از بنيادگرايی اسلامی جهان را به‌وحشت انداخته است؟ چرا قدرت‌های سلطه‌گر، سياستی را در پيش گرفته‌اند که بيشتر به‌تشديد اختلافات منطقه‌ای و درگيری‌های خصمانه و گسترش تروريسم انجاميده است تا رشد دمکراسی و تحقق حقوق بشر؟ چرا فضای حاکم بر کشورهای اسلامی روز به‌روز تنگ تر و امکان حل مسايل از راه گفت و گو کمتر و کمتر می‌شود؟ چرا اصلاحات اجتماعی و برقراری حاکميت قانون و احترام به‌ارزشهای انسانی در کشورهايی خاور ميانه و از آنجمله در ايران با موانعی جدی روبرو شده و به‌بن بست کشانده شده است؟ در واقع، ناتمام ماندن و شايد ناکامی پروژه «گفت و گوی فرهنگها»، افزون بر فقدان پايه‌های مستحکم نظری و عدم راهکارهای عملی، ريشه در بی پاسخ ماندن اين پرسش‌ها و لاينحل ماندن اين تناقضات دارد.

می‌دانيم که از همان آغاز طرح اين پيشنهاد، نگاه‌ها به‌جهان اسلام دوخته شده بود. چون اگر طرح «گفت و گوی فرهنگها» را کوششی برای خنثی و بی اثر کردن نظريه «برخورد تمدنها» در نظر بگيريم، می‌بايست در جهان اسلام، يعنی يکی از طرفهای اصلی اين گفتگو، تغيير و تحولاتی پديد آيد و آنچنان شرايطی بوجود آيد که گفت و گويی سازنده ممکن گردد. برای مثال فضايی آزاد و به‌دور از تحديد انديشه و تهديد انديشمندان و تفکير منتقدان در کشورهای اسلامی پديد آيد تا در سايه آن بتوان در سطح ملی به‌گفت و گو نشست و سپس در گستره جهانی گفت و گوها را ادامه داد. اما می‌دانيم که در اغلب کشورهای اسلامی کوشش برای تغييرات اساسی تاکنون ناکام مانده است. برای مثال در ايران که خود مبتکر طرح گفت و گوی فرهنگها بود، تلاش‌های گسترده‌ای به‌منظور اصلاح امور و فراهم آوردن زمينه گفت و گو، چه در گستره داخلی و چه در سطح جهانی، صورت گرفت که با مخالفت و عکس‌العمل شديد گروه‌های سنتیِ اقتدارگرا مواجه شد که گسترش اصلاحات و برقراری حاکميت قانون را تهديدی برای ادامه حيات سياسی و تحديد حيطه قدرت و از دست دادن منافع خود می‌بينند.

اما ببينيم که طرف ديگر گفت و گو در غرب، چگونه دشواری‌های جهان اسلام و موانع موجود بر سر راه شروع گفت و گوها را ارزيابی می‌کند. در همان نخستين گفت و گو که با شرکت رؤسای جمهور آلمان و ايران و دو استاد برجستة اروپايی، پُرفسور هانس کوهن و اسلام شناس سرشناس پُرفسور يوزف فان اِس، در 12 ژوئيه سال 2000 در وايمار برگزار شد، پرسشهايی با مبتکر اين طرح، يعنی محمد خاتمی، در ميان گذاشته شد تا او با پاسخگويی به‌آنها، به‌شرح و بسط طرح پيشنهادی خود بپردازد و تناقضات آنرا برطرف کند. هانس کوهن در اين گفت و گو، نظريه برخورد تمدنهای هانتينگتون را که در آن برخورد خصمانة اسلام و جهان غرب به‌صورت نظريه‌ای کمابيش منسجم تدوين شده است، نظريه‌ای محال می‌داند. هر چند که خطر وقوع آنرا در شهری، خيابانی، مدرسه‌ای يا در خانواده‌ای رد نمی‌کند. افزون بر اين، برای وی اهميت بسيار دارد که پيشنهاد طرح «گفت و گوی فرهنگها» از جهان اسلام آمده است. او معتقد است که اگر اين پيشنهاد را يکی از کشورهای غربی مطرح کرده بود، در پذيرش آن با چنين اتفاق رأی روبرو نمی‌شديم.

ولی مسئله‌ای که در بافت طرح گفت و گوی فرهنگها بيش از هر چيز برای اغلب انديشمندان غربی دارای اهميت است، معضل سنت و تجدّد است که جوامع مسلمان از دير زمان با آن دست به‌گريبانند. کوهن با ابزاز خرسندی از اين امر که خاتمی نيز به‌پيچيدگی مسئله سنت و مدرنيته واقف است، می‌گويد که اين مسئله برای اديان ابراهيمی، اعم از يهوديت، مسيحيت و اسلام، از اهميت بسيار برخوردار است. او بر اين باور است که سنت در اين اديان، به‌خصوص سنت کليسای کاتوليک، برخاسته از قرون وسطی است و ريشه در آن دوران دارد. اما مدرنيته، آنچنان که ما آنرا فهم می‌کنيم، با روشنگری فيلسوفان، از دکارت تا کانت و نيز با گاليله آغاز شد و در قرن هفده ميلادی با برداشت تازه‌ای از دولت و تصوری از دمکراسی پا گرفت. حال اين پرسش همواره مطرح می‌شود که چرا مدرنيته در دنيای مسيحی پا گرفت و رشد کرد؛ حال آنکه می‌توانست در جهان اسلام اتفاق افتد؛ در آيين بودايی روی دهد، در ژاپن يا چين و يا حتی در ايران. اما مدرنيته در اروپا رخ نمود.

به‌اعتقاد کوهن، عاملی که موجب پيدايش مدرنيته گرديد، وقوع نهضت اصلاح دين در اروپا بود. مدرنيته، به‌گونه‌ای که در اروپا رخ نمود، بدون دين پيرايی بی‌گُمان غيرممکن می‌بود. آزادی انسان مسيحی از قيود سنت‌های دست و پاگير، شرط لازم آزادی فرد بود. يعنی آنچه دستاورد اصلی مدرنيته است؛ با همة مشکلات و معضلاتی که برای انسان مدرن به‌ارمغان آورده است. در اسلام چنين نهضتی روی نداده است. يهوديت تا حدی جبران مافات کرد؛ اگر که کوشش‌های روشنگرانة «موزس مندلسزون»، دوست «گوتهولد افرائيم لسينگ» را در نظر بگيريم.

يورگن هابرماس، يکی ديگر از انديشمندان اروپايی، مسئله را از منظری ديگر می‌نگرد. او معتقد است که تعاليم اديان بزرگ جهانی در صورتی به‌حيات خود ادامه می‌دهند که همچنان از نيروی آرام بخش و مسالمت آميز قصص دينی نافذ، انگاره‌های پُرقدرت و نيز تبيين‌های گويا و متقاعد کننده و براهين کلامی بهره جويند. وی اما تأکيد دارد که اين نيرو صرفاً از طريق ارتباط و مفاهمه‌ای سالم و خالی از قهر و خشونت گسترش می‌يابد و تنها از اين طريق می‌تواند بر نسلهای آينده تأثيری وجودی گذارد؛ و نه از طريق تلقين و تمکين، بلکه از راه اقناع عقلانی انسان‌هايی که در مناسبات آزاد خويش، همانگونه که می‌توانند بگويند «آری»، مختارند که «نه» بگويند.

هابرماس پلوراليسم دينی را نه صرفاً ضرورتی ملی که ضرورتی جهانی می‌داند. در گفتمان دينی هم، ديدگاه‌های متعارض بايد امکان رقابت داشته باشند تا از اين طريق، توان بالقوة آنها در صحنة رقابت، فعليت يابد. گفت و گوی درون‌فرهنگی يا درون‌دينی و نيز گفت و گوی فرهنگ‌ها و گفتمان بين‌الاديانی، در صورتی ممکن می‌گردد که دولت‌ها عرصه را برای مباحثه و مفاهمة طرفين با يکديگر باز نگاه دارد. به‌عبارت ديگر، در جامعه‌ای باز است که امکانات گفت و گوی سازنده فراهم می‌آيد. «سکولاريزاسيون دولت مدرن»، از منظر فردی ديندار، فی‌نفسه غايت نيست، بلکه شرط لازم- و نه کافی- تداوم حيات و سرزندگی سنتی دينی است که فرد بدان پايبند است.

به‌اين ترتيب می‌بينيم که چالش اصلی جهان اسلام و متفکران مسلمان، ورود به‌مباحث و مسايلی است که دنيای مدرن فرا روی آنان قرار داده است. بايد پذيرفت که از دادن پاسخ به‌اين پرسش‌های اساسی و از يافتن راهکارهايی مناسب برای اين مسايل، هيچ گريزی نيست. در واقع پرسش اصلی انديشمندان اين است که جهان اسلام چه راهکاری برای حل اين مسايل دارد. آيا می‌توان قرائتی جديد از قرآن به‌دست داد بدون آنکه مورد قهر و غضب قرار گرفت؟ آيا در اسلام، دين پيرايی ممکن است؟ اصولاً اصلاحات در جوامع اسلامی می‌تواند صورت پذيرد؟ پرسشهايی که تا کنون کمابيش بی پاسخ و مسايلی که همچنان لاينحل مانده است.

البته اين همه به‌معنای آن نيست که مثلاً ايران درست همان راهی را طی کند که جوامع اروپايی پيموده‌اند. اما پاسخ به‌اين پرسش‌های اساسی و يافتن راهی سازگار با هويت ملی و منطبق با اعتقادات و باورهای ما ايرانيان، مستلزم بوجود آمدن فضايی مناسب و امن و آماده شدن محيطی آزاد و آرام در جامعه است که در پناه آن بتوان گفت و گويی سازنده را در سطح ملی آغاز کرد و خود را با تحولات پُرشتاب جهان همگام نمود. نبايد فراموش کرد که شرق مسلمان دير زمانی است که از کاروان دانش و فن آوری جديد عقب مانده و در برزخ سنت‌های دست و پاگير و دنيای پُرشتاب مدرن سرگردان است. ما ايرانيان اما حداقل هم جامعه‌ای پُرتحرک و جوان و هم توان و تجربه کافی را در خود سراغ داريم تا در آستانه هزارة سوم ميلادی، به‌اين چالش تن در دهيم و با ياری خرد جمعی و حفظ هويت ملی و تکيه بر کرامت انسانی، از اين سرگردانی و سکون خلاصی يابيم. نمی‌توان تنها به‌نقد ارزش‌های برخاسته از تمدن و فرهنگ غرب و انگشت گذاردن بر کژيها و کاستی‌های جوامع غربی بسنده کرد و به‌همه چيز و همه کس به‌ديدة دشمن بالقوه نگريست. از اين رهگذر چيزی نصيب ما نخواهد شد و  راه به‌جايی نخواهيم بُرد. در کنار نقد مدرنيته، بايد دستاوردهای منبعث از آزادی‌های فردی و شکوفايی دانشهای گوناگون و گسترش دمکراسی و احترام به‌حقوق بشر و نيز پذيرش حاکميت قانون را در جوامع غربی به‌ديده گرفت.

و در اين ميان آيا انديشه «گفت و گوی فرهنگها» قادر خواهد بود تا واگرايی‌ها و «خطوط گسل» را از سر بگذراند و با تکيه بر همگرايی‌ها و «نقاط پيوند» و همبستگی‌ها و پيوستگی‌های فرهنگی و خويشاوندی‌های معنویِ ديرپاي، خاور و باختر و شمال و جنوب را به‌هم نزديک تر کند و همچون پادزهری مؤثر در رفع بحران‌ها و ايجاد تفاهم متقابل به‌کار گرفته شود؟ و يا دير يا زود به‌دست فراموشی سپرده خواهد شد؟

گفت و گوی فرهنگ‌ها و تمدن‌ها زمانی اقبال موفقيت دارد که با پيشداوری و برتری‌جويی و با هدف متقاعد کردن طرف مقابل و قبولاند عقايد خود همراه نباشد، بلکه به‌قصد داد و ستد فکری و فرهنگی و يافتن راه‌های همزيستی مسالمت‌آميز صورت پذيرد. بی گُمان با تداوم اين گفت و گوها و مشارکت لايه‌های اجتماعی گوناگون در آن و نيز گسترش آن به‌تمام مسايل مهم و مورد علاقه، نه تنها به‌آگاهی عميق ملت‌ها از فرهنگ‌ها و تمدن‌های ديگر منجر می‌شود، بلکه زمينه‌های شناخت و شناساندن مشترکات فرهنگی و پيوندهای معنوی و ارزش‌ها و معيارهای اخلاقی مشابه را نيز فراهم می‌آورد. البته در پذيرش ارزش‌ها و معيارهای اخلاقی، چنين می‌نمايد که فقط توافق بر سر اصول مندرج در منشور «حقوق بشر»، از کارآيی کافی برخوردار نباشد؛ زيرا در فرهنگ‌های گوناگون، معيارهای اخلاقی تنها بر اساس «حقوق و خواسته‌های انسان‌ها» تکوين و تکامل نيافته، بلکه به‌همان اندازه نيز بر «وظايف و مسئوليت‌های انسان‌ها» تأکيد شده است. از اين‌رو در تدوين و تنظيم اصولی فراگير و همگانی، بايد هم حقوق و هم وظايف فردی انسان‌ها مدّ نظر قرار گيرد و هم ارزش‌ها و معيارهای حوزه‌های فرهنگی و تمدنی گوناگون.

به هر حال، بايد باور کنيم که نه توانمندی اقتصادی و قدرتمندی نظامی و لشکرکشی و «صدور دمکراسی» و نه ايجاد رعب و وحشت از طريق بمب‌گذاری و انفجار و کشتار انسان‌های بی گناه و نه تلاش در جهت دستيابی به‌سلاح‌های هسته‌ای مخرب و مرگ زا، هيچ يک جهان را از  بحران کنونی و انسان‌ها را از اضطراب و تشويش و احساس ناامنی رهايی نخواهد داد.

... و هنوز پرسش ما پابرجاست: آيا صندلی‌های سنگی شهر وايمار برای هميشه خالی خواهند ماند؟

 

اين گفتار را روزنامه ايران با حذف بخشهايی از آن، در دو بخش و در دو روز پياپی منتشر کرد:

بخش نخست. روزنامه ايران 6 بهمن 83

شمعی برای گفت و گوی فرهنگ ها

 pdf

 

بخش دوم و پايانی. روزنامه ايران 7 بهمن 83

شمعی برای گفت و گوی فرهنگ ها

 pdf

 

 

 

 

 

مقاله‌ها

 

 editor[At]naghed.net

 © 2003-2006 naghed.net