|
|
|
|---|
|
|
سرنوشت مشروطه، سرگذشت کسروی
مشروطه تنها آن نيست كه يك قانون اساسی باشد و مجلس شوری برپا شود و كارها با دست آن مجلس پيش رود. مشروطه بسيار والاتر از اينها است. مشروطه آن است كه يك توده شايندگی پيدا كرده و خودش كارهای خودش را راه برد و کسی در ميان آنها برای فرمانروايی نباشد. احمد کسروی، مردادماه 1324 خسرو ناقد در اين گفتار میخواهم فرارسيدن يکصدمين سال مشروطه را بهانه کنم و در کنار اشاراتی بهسرنوشت جنبش مشروطهخواهی در ايران، اندکی از سرگذشت احمد کسروی، نويسنده کتاب «تاريخ مشروطهی ايران» بگويم. افزون بر اين میکوشم در جای جای گفتارم، علل ناکامی جنبش مشروطهخواهی را نيز از زبان کسروی بازگويم. خاصه آنکه عللی که کسروی در ناکام ماندن آرمانهای مشروطه برمیشمارد، کمابيش همان علل اصلی ناکامی بسياری از جنبشهای تودهوار و انقلابهای يک دو سده گذشته در گوشه و کنار جهان و از آنجمله ايران است. گويی که ناکام ماندن نهضتها و بهکژراهه کشانده شدن آرمانها و سرخوردگی و نوميدی پيشگامان و انديشمندان و از دست شدن اميد و آرزوهای مردمان، سرنوشت محتوم تمام انقلابهاست.
بهگُمانم اغلب همنسلان من، يعنی آنانی که اندکی پيش يا پس از کودتای بيست و هشت مرداد 1332 زاده شده و دلمشغوليها و دغدغههايی مشابه داشتهاند، از طريق کتاب «تاريخ مشروطهی ايران» با تاريخ و تحولات جنبش مشروطهخواهی آشنا شدند. کتابی که بهگفتهی حميد عنايت، مردمپسندترين گزارش موجود از انقلاب مشروطيت است و نويسندهی آن يکی از بحثانگيزترين مورخان ايران بود.1 باری، ما وقتی بهخود آمديم شاهد وقوع رويدادی بوديم که بعدها «پانزده خرداد 42» نام گرفت. در جستجوی ريشههای پيدايش اين حادثه بود که بهبرآمدن «نهضت ملی شدن صنعت نفت» و دوران حساس زمامداری دکتر محمد مصدق و کودتايی که سرانجام دولت او و سرنوشت چند دهه از تاريخ معاصر ايران را رقم زد رسيديم. علتها را که پيگيری کرديم، از راه کودتا و خلع قاجار، سر از جنبش مشروطهخواهی و تاريخ پرماجرای آن درآورديم. بهمنظور درک چرايی و چگونگی پيدايش اين جنبش و دريافت انگيزه پيشگامان و پيروان آن بود که بهکتاب «تاريخ مشروطهی ايران» پناه برديم تا از زبان کسروي، که خود از آغاز گواه رويدادهای آن دوران بود، با مجاهدتهای پدرانمان در راه برقراری حاکميت مشروط بهقانون آشنا شويم و بهآنچه در آغاز قرن بيستم ميلادی بر مملکت و ملّت ما گذشت پی بريم. بگذريم که سالها بعد، با وقوع انقلاب بهمن 57 و مشاهدهی وقايع و پيامدهای ناشی از آن، دگربار بهسراغ اين کتاب رفتيم تا گذشته را چراغ راه آينده گردانيم؛ و شگفتا که امروز در صدمين سالگرد جنبش مشروطهی ايران و پس از گذشت نزديک بهسه دهه از انقلاب، سير رويدادها چنان است که باز نامخته از گذشت روزگار و ناموزده ز هيچ آموزگار، ناگزيرم جنبش مشروطهخواهی و اصلیترين کتاب درباره وقايع اين جنبش را بازخوانی کنيم تا شايد از اين طريق، نه تنها بهعلل ناکامی مشروطه پیبريم، که سرنخ گرفتاریهای و مسايل کمابيش لاينحل امروزمان را نيز بدست آوريم.
بههر حال، کسی که کتاب «تاريخ مشروطهی ايران» را با دقت بخواند، از همان صفحات اول، حضور شخصيتِ بارز نويسندهی آن را احساس ميکند. البته اين امر نه بهاين اثر کسروی محدود ميشود و نه تنها بهخاطر نثر خاص و سبک تازه وی در نگارش اين کتاب است، که بهگفته محمد علی سپانلو، گويی با سرگذشت مشروطه ملازمت دارد؛ بلکه شيوهی نگرش کسروی بهرويدادها و روش داوری او دربارهی شخصيتهای جنبش مشروطهخواهی در ايران است که حضور او را برای خوانندهی کتاب «تاريخ مشروطهی ايران» محسوس ميکند. کسروی خود بر اين باور بود که يکی از هدفهای تاريخنگار بايد اين باشد که نيکان و بدان را بشناسد و ارج نيکان را بهديده گيرد. بهاعتقاد او، تاريخنگار بايد پرده از چهرهی واقعيت بهکنار زند و فريب گزافهگوييهای حکمرانان و حاکمان را نخورد و از راه سنجش پيشامدها، و بهنيروی داوري، رازهای نهانی را دريابد. چون مِلاکهايی هست که تاريخنگار دربارهی اسناد گذشته بهديده ميگيرد و از روی آن داوری ميکند. از اينرو، تاريخ نويس بايد در تاريخِ بنيادِ پيشامدها درنگ کند و رشتهی پيوند آنها را پی گيرد.
شايد بی فايده نباشد که در اينجا، در مقام قياس ، نکته نظرات يکی ديگر از تاريخنگاران سرشناس معاصر ايران را هم دربارهی کتاب تاريخ مشروطهی کسروی و هم کلاً دربارهی روش تاريخنگاري، بازگو کنم. فريدون آدميت بهنسل تاريخنگاران پس از کسروی تعلق دارد؛ گر چه روش او در تاريخنگاری با همنسلانش تفاوت بسيار دارد. جالب آنکه کسروی در کتاب «در راه سياست»، آنجا که از جايگاه اميرکبير سخن بهميان ميآورد، اشارهای کوتاه نيز بهکتاب «امير کبير و ايران» آدميت دارد. اشاره کسروی ظاهراً بهچاپ اول اين کتاب است که در سه جلد در سالهای هزار و سيصد و بيست و سه و بيست و چهار خورشيدی منتشر شد. او مينويسد: «ميرزا تقی خان ما نامش را شنيده ولی نيک نشناخته بوديم تا پارسال يکی از جوانان کتابی نوشت که او را با کارها و آرزوهايش بهما شناسانيد».2
فريدون آدميت با آنکه مهمترين آثار تحقيقی
کسروی را دو کتابِ «آذری يا زبان باستان آذربايجان» و «شهرياران گمنام»
ميداند و تبع نو و بکر علمی آنها را ميستايد، «تاريخ مشروطهی
ايران» را نيز از نظر ثبت وقايع عمومی بر روی هم سودمند ميخواند که
البته با توجه بهاسناد داخلی و خارجی و نوشتههای فراوانی که در طول اين
سالها از آرشيوهای خصوصی بهدست آمده است، آن را نيازمند تجديد نظر
ميداند. آدميت در کتاب «امير کبير و ايران»، در بخش «داستان باب»، از
رسالهی «بهائيگري» کسروی نيز بهره ميگيرد و اشاره ميکند که «تا
اندازهای که ما سراغ داريم بهترين بررسی عمومی تاريخی که بهزبان فارسی
منتشر شده، رسالهی «بهائيگري» نگارش احمد کسروی است».3 در پيشگفتار
معروفترين و شايد مهمترين اثر خود، يعنی کتاب «امير کبير و ايران»
دربارهی روش خود در تحقيق تاريخ سياسی ايران و تحليل شخصيت امير کبير
مينويسد: «روش من تحليلی و انتقادی است. در واقعهيابی نهايت تقيد را
دارم که هر قضيهی تاريخی را تا اندازهای مقدور بوده است همه جانبه
عرضه بدارم؛ حقيقتی را پوشيده نداشتم، از آنکه کتمان حقيقت تاريخ عين تحريف
تاريخ است. و مورخی که حقيقتی را دانسته باشد و نگويد يا ناتمام بگويد،
راست گفتار نيست؛ مسئوليت او چندان کمتر از آن نيست که دروغزنی پيشه کرده
باشد».4
باري، کسروی در پيشگفتار «تاريخ مشروطهی ايران» مينويسد: «شيوهی
مردم سست انديشه است که هميشه در چنين داستانی کسان توانگر و بنام و باشکوه
را بهديده گيرند و کارهای بزرگ را بنام آنان خوانند، ديگران را که کنندگان
آن کارها بودهاند از ياد برند. اين شيوه در ايران رواج بسيار ميدارد، و
در همين داستان مشروطه نمونههای بسياری از آن پديد آمد... در جنبش مشروطه
دو دسته پا در ميان داشتهاند: يکی وزيران و درباريان و مردان برجسته و
بنام، و ديگری بازاريان و کسان گمنام و بیشکوه. آن دسته کمتر يکی درستی
نمودند و اين دسته کمتر يکی نادرستی نشان دادند. هر چه هست کارها را اين
دسته گمنام و بیشکوه پيش بردند و تاريخ بايد بنام ايشان نوشته شود».6 احمد کسروی که خود از نخست شاهد جنبش مشروطهخواهی ايران بود، مشروطه را برابر با «حکومت دمکراسي» ميدانست. او سالها پس از انتشار کتاب «تاريخ مشروطهی ايران» در گفتاری بار ديگر فرصت مييابد تا دربارهی اين جنبش و انگيزه خود در نگارش تاريخ مشروطه و علل ناکاميهای آن سخن گويد: «در مشروطه (يا حکومت دمکراسي) شاه يا وزير در حساب نيست. رشته در دست خود توده است. سياست هم بايد از توده باشد. ببينيم در ايران چه بوده؟ آنچه من ميدانم در ميان پيشگامان مشروطهخواهی کسان با فهم بسيار ميبودند که از حال جهان و از همبستگيهای تودهها و دولتها، بيش و کم، آگاهی ميداشتند. خودِ آن جنبش ميرساند که در ميان ايشان فهم و سياستی پديد آمده در انديشه آينده اين کشور و توده ميبودند. ما نيک آگاهيم که حيدر عمواغليها و علی مسيوها و شريفزادهها و ميرزاجهانگيرها که بهآن جنبش برخاسته بودند از حال گرفتاری ايران در ميان همسايگان نيرومندِ آزمند ناآگاه نميبودند و در راه استقلال و آزادی اين کشور بههرگونه جانفشانی آماده ميبودند. چيزی که هست آنان در حسابشان در يکجا اشتباه ميکردند. آنان از گرفتاريها و آلودگيهای توده، ناآگاه بوده ميپنداشتند همان که ريشه استبداد کنده شود و قانون اساسی و ديگر قانونها بهکار افتد و دبستانها و دانشکدهها در هر شهری برپا گردد، توده ايران بهراه پيشرفت افتاده پس از چند سالي، بهپای تودههای فرانسه و انگليس و آلمان خواهند رسيد. آن پيشواز رويهکارانه که مردم در همه جا از مشروطه مينمودند، و آن جوش و جنب سرسری که پديد آمده بود و از هر سو آوازهای «اتحاد» و «اتفاق» و «حب وطن» و مانند اينها برميخاست، آنان را فريفته خود ميگردانيد که از شادی بهتکان ميآمدند و به«استعداد ملت نجيب ايران» آفرينها ميخواندند. بارها در مجلس شوری و در انجمنها اين مصرع را بهزبان ميآوردند: «اين طفل يکشبه ره صدساله ميرود». ميبايد گفت: مردانِ نيک نهاد، سياست بسيار خامی را دنبال ميکردند».8
او در ادامهی همين گفتار بهداوريهايی که پس از ناکامی اين جنبش بر زبان بدخواهان مشروطه افتاده بود اشارهای ميکند و از انگيزه خود در نگارش تاريخ مشروطه و ثبت واقعيتهای آن ميگويد: «در ايران کسانی هستند که دوست ميدارند جنبش مشروطه را بیارج نشان دهند. چنين وامينمايند که آنرا سياست انگليس پديد آورده و مشروطهخواهان يکسره افزار سياست آن دولت بوده اند و شگفت که از اين کردار لذت ميبرند و بهآسانی نميخواهند از آن دست بردارند. ميتوان گفت: سرچشمه اين پندار در درونهای ايشان است که نيکنامی را که خود در آن شرکت نداشته اند، نميتوانند ديد، و يا خودخواهيست که از نيش زدن بهديگران و خوار نمودن کارهای آنان لذت مييابند. برخی نيز ميخواهند از آن راه، خود را سياستفهم و رازدان وانمايند و از گفتن اين که :"همه اش سياست انگليس بود" گردن ميکشند و بهخود ميبالند. بارها اين سخن را شنيدهام و ميتوانم گفت يکی از انگيزههايی که مرا بهنوشتن تاريخ مشروطه برانگيخت اين سخنان ميبود.»9
ناصح ناطق، همشهری و شاگرد کسروی نيز بر اين سخن او تأکيد دارد که جنبش مشروطه «بهخلاف گفتههای گروهی نادان يا مغرض، موجی بود که از ژرفای روح و انديشهی ايرانی سرچشمه گرفته بود و، اگر جريان طبيعی آن بر اثر حوادث بين المللی و داخلی متوقف نميشد، يقيناً، ملت ايران سرنوشت ديگری پيدا ميکرد... گفتههای سخنوران مشروطه، که هم تازگی داشت و هم غالباً از دل برآمده بود، در روح کسروی تأثير بخشيد. وی از پيشوايان آزاديخواهی درس وطندوستی آموخت. کسروی ايراندوست بود و ريشهی بسياری از روشها و انديشههای وی را در همين صفت بايد جست. ميهنپرستی وی از حدود انديشه و سخن فراتر رفت و بهمرحلهی فداکاری و ايثارِ نفس رسيد... دربارهی مسايل اجتماعی پيکاريهايی آغاز کرد که پايان آن معلوم نبود. وی معتقد شده بود که اصلاح وضع مردم ايران، جز با قبول اصلاحات در مسايل دينی و مبارزه با جنبههای خرافی و روشهای بی بنيادِ آن، امکان پذير نيست».10
کسروی که خود از خانوادهی متوسط شهری
برخاسته و در نوجوانی پدرش را از دست داده بود و ناگزير مدتی دست از درس
کشيده و بهکار و امرار معاش و تأمين هزينهی زندگی مادر و برادران و
خواهرانش پرداخته بود، از محروميتها و محنتهای مردمان رنجديده آگاهی
داشت. از اين رو دلبستگی درونی و ژرفی بهمردم گمنام و تودهی محروم ايران
پيدا کرد. شگفتا، او که طبيعتی خشن و بیمدارا داشت و جدی و يکدنده و بی
احساس مينمود و بهمخالفت با شعر و شاعری شهرت داشت، در کتاب «زندگی
من»، با نازکدلی و با زبانی پر احساس و شعرگونه، روز مرگ پدر را و آنچه در
آن روز بر او گذشته بود، بازگو ميکند و مينويسد: «من در زندگی کم تر
زمانی بیاندوه بوده ام. با اين حال، کمتر گريه کردهام. اکنون سال من از
پنجاه ميگذرد، ولی اگر گريههايم را بشمارم، گريههايی که از روی
اندوه خودم گريستهام، بيش از چهار يا ينج بار نبوده. يکی از اين گريهها،
بلکه سختترين همهی آنها، در روز مرگ پدرم بوده. آن روز، چون من از خواب
برخاستم، حال پدرم اندکی آرامش يافته و بهخواب رفته بود و من چون گمان
ديگری نميبردم روانهی مکتب گرديدم. ليکن روز بهنيمه نرسيده بود که
آمدند و گفتند: آقا شما را ميخواهد. من با خود گفتم: باشد که
ميخواهند مرا پی پزشک يا درمان فرستند. ولي، چون بهجلو مسجدِ نيايم
(مسجد ميراحمد) رسيدم، از آنجا آواز گريه و شيونی بهگوشم خورد و در ميان
آنها آواز خواهر بزرگم را شنيدم. من دلم بهتکان آمد، ولی گفتند: آمدهاند
بهمسجد شفای آقا را ميخواهند. بدين سان آرامم گردانيدند، ولی چون بهدر
خانهمان نزديک ميشديم، ديدم مردم در آنجا انبوه شدهاند و در همان
هنگام ديدم جنازهای را بيرون آوردند. دانستم که چه رخ داده ولی ندانستم
که بهچه حالی افتادم. همين اندازه بهياد ميدارم که اندک برفی از آسمان
ميباريد و بادی نيز ميوزيد. جنازه را ميبردند و من چنان
ميگريستم که از خود بهدر ميبودم. پيرامونيان خود را نميشناختم. يک
تن ميرحاجی نام، که اکنون در تبريز است، بازوی مرا گرفته از افتادنم
بازميداشت و پياپی دلداری ميداد. نميدانم آن روز چگونه گذشت. شب در
مسجد بزرگ حکماوار «شام غريبان» گرفتند. مسجد پر شد و جای پا گذاردن
نميبود. حاجی ملا احمد نامي، که روضهخوان بزرگ آن کوی ميبود، بهمنبر
رفت و چنين آغاز سخن کرد: منتظريد من برای شما از مصيبت کربلا بگويم؟ امشب
اينجا کربلا است. من، وقتی که بهمسجد وارد شدم و آواز گريهی پسر اين
مرحوم بهگوشم رسيد، چنان از خود بهدر شدهام که حال روضه خواندن ندارم.
همه آواز بههم انداخته گريه خواهيم کرد. اين را گفت و بی اختيار بهگريه
پرداخت و از سراسر مسجد شيون بلند گرديد و پيدا است که در اين ميان چه حالی
بوده. آن شب نيز گذشت».11 او که بههنگام مرگ پدر سيزده سال داشت، ميبايست از درس دست بکشد و بهکار و تأمين هزينهی خانواده بپردازد. ولی چند سال بعد، خويشان و آشنايان او را بهمکتب و آموزش دينی فرستادند و بيست ساله بود که در اثر پافشاری خانواده ملا شد. اما نه ظاهرش بهملايان سنتی ميآمد و نه شيوهی رفتارش بهآنان ميرفت. خود در اين باره مينويسد: «عمامهی سترگ شُل و ول بر سر نميگذاردم. کفش زرد يا سبز بهپا نميکردم. شلوار سفيد نميپوشيدم. ريش فرو نميهليدم... با دستور پزشک عينک بهچشم ميزدم و اين عينک زدن دليل ديگری بهفرنگیمآبی من شمرده ميشد... بارها در مسجد و در جاهای ديگر بهدروغ گوييهای روضهخوانان ايراد ميگرفتم... خود نيز بالای منبر در پايان موعظه، روضه نخوانده مردم را نميگريانيدم».12
ناصح ناطق دربارهی معمم شدن کسروی
ميگويد: «خاندان کسروي، مانند بسياری از دودمانهای مردم محروم تبريز،
آرزو داشت که فرزندِ خاندان درس ملايی بخواند و فقيهی شناخته و يا خطيبی
نامدار بشود. در آن روزگار، فراگرفتن دانشهای دينی در مدارس قديم و
تحصيلات مربوط بهفن فقاهت وسيلهای بود برای افراد لايههای پايين
اجتماع تا باورهای طبقاتی آنها را، که افرار بی چيز را از زورمندان و
توانگران جدا ميکرد، در هم ريزد... کسروی تا آخر عمر از تأثير درسها و
طرز تعليم دروس مدارس قديم بر کنار نمانده بود، يعني، مانند برخی از کسانی
که در آن گونه مؤسسات درس خوانده بودند، پرکار و موشکاف و جدی و دقيق و، با
پيروی از طبيعت خشن و بی مدارايش، قاطع و متعصب و يکدنده بود».13
در سال های ميان کودتای 1299
و خلع قاجار، سعيد نفيسی و تنی چند از ادبای آن دوران، با کسروی که تازه
بهتهران آمده بود، نشست و برخاست داشتند. او دربارهی اين ايام و چگونگی
آشنايیاش با کسروی مينويسد: «کسروی در آن زمان عمامهای سياه بهسر
داشت، لباده و قبای بلند ميپوشيد و عبای سياهی بر روی آن ميافکند.
عمامهی کوچک و فشردهی او بهترين نمايندهی طلاب تبريزی بود. چهرهی
لاغر و استخوانهای برجسته سيمايی رنج کشيده و عصبانی و در ضمن مستبد
بهرای و مُصر در عقيده را نشان ميداد. هنوز عينک ميزد. فارسی را با
لهجهی مخصوص آذربايجان ولی بسيار شمرده حرف ميزد. در نخستين
مکالمهای که با او کردم، بر من ثابت شد که مرد بسيار بیباکی است و حتی
عقايد خاص خود را با بیپروايی خاص ادا ميکند. از اينکه بر خلاف عرف و
بهخلاف عقيدهی ديگران چيزی بگويد باک نداشت. اين اصطلاح معروف دربارهی
وی بسيار بجا بود که "سرش بوی قُرمهسبزی ميدهد" ... در زندگی خصوصی نيز
بههمين اندازه تند ميرفت. پس از سالها دوستی نزديک و معاشرتِ منظم،
که تقريباً هفتهای يک روز بهديدن من ميآمد و در جمع ما مينشست،
روزی کتابی از من بهعاريت خواست. بارها از هيچ چيز دربارهاش دريغ نکرده
بودم و خود بهتر از همه ميدانست. آن روز آن کتاب را حاضر نداشتم ... دو
سه هفته گذشت و ديگر کسروی بهاجتماع ما نيامد... گله کردم که چرا ديگر
بهخانهی ما نميآيد؟ با کمال خشونت گفت: من تنها برای کتابهايتان
بهخانهتان ميآمدم، حالا ديگر بيايم چه کنم؟»14 از سوی ديگر، کسروی روايتی ديگر از چگونگی آشنايی با سعيد نفيسی و ياران او بازمیگويد. جالبتر آنکه کسروی «ماجرای کتابهای امانتی» را بهگونهای ديگر نقل میکند و مینويسد، آنسالی که از تبريز آمده بودم در تهران با کسانی از درسخواندگان آشنا گرديدم ولی ديدم بدآموزیهای ماديگری چنان تکانشان داده و گستاخشان گردانيده که بايد فرسنگها از آنان گريخت. يکی از استادان دانشگاه (سعيد نفيسی) روزی وام از من خواست و چون دادم پس نداد. يکبار که طلبيدم چنين گفت: من هيچ يادم نيست پولی از شما گرفته باشم. هنگامی که بهزنجان میرفتم، کتابهايم را بهاو سپردم. پس از يک سال که باز گشتم و پس خواستم بهانه آورد. روزی که بهخانهاش رفتم چند جلدی داد و گفت نمیدانم آنديگرها در کجاست، بايد بگردم پيدا کنم. اين را میکرد و کمترين شرمی بهخود راه نمیداد.
بههر روی، نفيسی
درباره
تندخويی کسروی مثالی ديگر باز میگويد: «روزی
بر سر املای کلمهای با يکی از مشتريان مهم خود اختلاف پيدا کرده با او
بههمزده و نه تنها او را در دادگستری خراب کرده، بلکه از حيث حقالوکاله
نيز ضرر هنگفتی بهخود زده است ... در فارسینويسی کار را بهجايی رساند که
بهزبانی مينوشت که کسی نميفهميد و بعدها مجبور شدند برای زبانِ فارسی
او فرهنگ مخصوصی ترتيب بدهند».15
البته حساسيت و تا حدی تعصب کسروی نسبت بهمباحث مربوط بهزبان شناسی بر
کسی پوشيده نيست. دلبستگی وی بهفراگيری زبانهای گوناگون چون پهلوی و فرس
قديم و عربی و ارمنی کهن و نو و انگليسی و فرانسه و اسپرانتو، زمينهساز
پژوهشهای پرمايهای شد که مورد توجه و تمجيد صاحبنظران سرشناس ايران و
جهان قرار گرفت. تحقيقات او در گستره زبانشناسی کاملاً ابتکاری و منحصر
است و از دقت و هوشياری او حکايت ميکند. شايد يکی از جالبترين
نمونهها در اين زمينه، بحثی بود که او با محمد قزويني، يکی از فضلای
نامدار آن دوران، دربارهی درستی املای «طهران» يا «تهران» انجام داد.
نتيجهی اين بحث در آن زمان هر چه بود، امروز ميبينيم که رأی کسروی در
مورد املای تهران بهکرسی نشست. چرا که او در آن زمان يکی از معدود
پژوهشگران نوگرايی بود که بهقانون تحول زبان و تغيير تلفظ واژها اعتقاد
داشت. يکی از کارهای تحقيقی مهم و باارزش کسروی که سبب شهرت وی نه تنها در ايران، بلکه در مجامع علمی جهان گشت، رسالهی ينجاه و شش صفحهای « آذری يا زبان باستان آذربايجان» است که در زمان حيات او بهزبان انگليسی نيز ترجمه شد و زمينهی پذيرش او را در «انجمن پادشاهی آسيايی لندن» و «فرهنگستان آمريکا» فراهم آورد و کسروی خود با غرور و افتخار از آن ياد میکند. والتر هنينگ، خاورشناس نامور آلمانی نيز از اين کتاب بهنيکی و با تحسين ياد کرده است. کسروی درباره انگيزهی پرداختن بهاين کتاب ميگويد: «سالها در ميان نويسندگان ايران و عثمانی کشاکشها دربارهی نژاد آذربايجان رفتي؛ زيرا عثمانيان آذربايجان را ترک شمارده ترکی بودن زبان آنجا را دليل آوردندي. از اين سو، نويسندگان ايرانی بهخشم آمده تنديها کردندی و سخنانِ بی سر و بن نوشتندی... من، برای آنکه آن کشاکش را بهپايان رسانم، در آن باره بهجستجوهايی پرداختم و زبان باستان آذربايجان را پيدا کرده با نمونههايش نشان دادم... شرقشناسان، که آذری را ترکی دانسته اند، از اينجا بهلغزش افتادهاند که زبان امروزی آذربايجان ترکی است، و جز اين هيچ دليل ديگری نبوده و نيست (اگر بوده و هست نشان دهند) اما من بهحال امروزی آذربايجان نگاهی نکرده از تاريخ و دانش بهجستجو پرداخته اين را روشن گردانيدم که زبان باستان آذربايجان، که در کتابها آذری ناميده شده، شاخهای از فارسی بوده و در اين باره دليلهای فارسی بهدست آورده، نمونههايی نيز از همان زبان، با شعر و نثر، بهدست آورده در اين کتابچه ياد کردهام. از روی همين دليلها بوده که دانشمندان اروپايی نوشتههای مرا بی چون و چرا دانسته و همگی پذيرفتهاند».16
انتقادات
گزنده و تند کسروی بهشاعران نامداری چون حافظ و سعدی و خيام و حملات شديد
او بهشعر و شاعری که همزمان با انتشار «ماهنامهی پيمان» آعاز و تا پايان
حيات او ادامه داشت، تا بهامروز زبانزد خاص و عام است. با اين همه کسروی
را نتوان دشمن شعر و شاعری شمرد. او میگفت: «ما را دشمن شعر
شناسانيدهاند. ولی اين دروغست ما دشمن شعر نيستيم. ما نمیگوييم شعر
نباشد. چنين سخنی را در هيچجا نگفتهايم... ما میگوييم: شعر سخنست، سخن
آراسته. سخن هم بايد از روی نياز باشد».17
در جايی ديگر مینويسد: «شعر تنها سخنسنجی و قافيهپردازی نيست، بلکه شرط
نخست آن حقگويی است... شاعر بايد بيرق راستی بهدوش کشيده زبان را شمشير و
کِلک را نيزه ساخته با دروغ و تبهکاری پيکار کند. اينکه خدا بهشاعر زبان
شيوا داده و بر سخنانش اين ارج و بها را بخشيده که بر زمين نيفتاده، زبان
بر زبان میگردد. بر چنين سخنور است که جز پند بر بندگان خدا نسرايد و
هميشه بهسود آنان باشد. ولی از شعرای ما، جز اندکی بهاين شيوه پايبند
نبوده و وام خود را نپرداختهاند و خود عمر خويشتن را تباه ساختهاند.»18
با اين
همه، آنچه کمتر شناخته شده است، شيفتگی او بهاشعار عاميانه و محلی بود؛ تا
جايی که مجموعهای از ادبيات عاميانه و محلی نقاط مختلف ايران را گردآوری
کرد و برای انتشار در مجله «ايرانشهر» در اختيار حسين کاظمزاده ايرانشهر
گذاشت. او احساسات خود را نسبت بهاين نوع ادبيات که آنها را «اندوختههای
گرانبها» ميخواند و بیاعتنايی بهآنها را خسارت بزرگی بهادبيات ايران
ميدانست، چنين بيان ميکند: «من در تمام عمر خود ياد ندارم که از
استماع غزل شاعر معروفی متأثر گرديده و از حال طبيعی خارج شده باشم. ليکن
خوب ياد دارم که اشعار ترکي، که در ويرانی اروميه و دربدری مردم بدبخت آنجا
گفته و گداهای تبريز آنها را دم خانهها ميخوانند، مرا چندبار مجبور
بهگريستن و اشک ريختن کرده است. باز خوب ياد دارم، روزی که در ساری در
مجلسی بوديم، پسری که در باغ مجاور علف ميچيد، با صدای بلند، اشعار
عاشقانهای را بهزبان مازندرانی ميخواند. مضامين آن اشعار مرا چنان
بههيجان آورد که خودداری نتوانسته و ناچار از مجلس بيرون شدم و ديوانه وار
در باغچه گردش ميکردم».19
اما تعصب و
تندخويی کسروی و ايراد و انتقادهای تند و بیرويه او بهعقايد و اعتقادات
ديگران و نيز ضديت و خصومت او با شعر کهن و ادبيات کلاسيک، کار اين جستجوگر
خستگیناپذير و پژوهشگر بههمتا را بهافراطیگری و گمراهی کشاند و
سرانجام در راه پيکار با آنچه او زشت و ناپاک و ضد اخلاق ميخواند، تا
آنجا پيش رفت که بهزشتترين و ناپاکترين و ضداخلاقترين رفتاری سوق داده
شد که از انسانی فرهيخته ميتواند سرزند. او و پيروانش همه سال، روز اول
دی ماه، جشن کتابسوزان بر پا کردند و کتابهايی که بهتصور آنان زيانمند
و ناسودمند و مايه بدآموزی بود در آتش سوزاندند. اين لکهی ننگ را با هيچ
توجيهی نميتوان از زندگی او پاک کرد. در روزنامهی پرچم نوشت: «آري، ما
کتاب ميسوزانيم. ولی کدام کتاب؟ آن کتابی که يک شاعرک بیارجی با خدا
بیفرهنگی ميکند. آن کتابی که يک جوان بدنامی بهآفرينش خرده ميگيرد.
آن کتابی که يک شاعرک ياوهگوی مفتخواری دستگاه بهاين بزرگی و آراستگی را
نميپسندد. آن کتابی که يک مرد ناپاکی بهديگران درس ناپاکی ميدهد. آن
کتابی که عربیهای مغلوط میبافد و آن را بهخدای آفريدگار نسبت میدهد...
اينگونه کتابهای ناپاک و مانند اينها است که آتش میزنيم و نابود
میکنيم».20
با تمام اين تندرويیها، آنچه درباره "بیدينی" و دشمنی او با دين گفته و
نوشتهاند، از بن بیپايه و اساس است. کسروی نه تنها خصومتی با دين و
دينداران نداشت، بلکه بر اين باور بود که "دينها، آيينی برای زندگی بدست
مردم میدهند. بويژه اسلام و مسيحيگری که دستورها برای همدستی و غمخواری
بسيار میداشت و پيروان خود را براستی و درستی و نيکوکاری وامیداشت.»21 او
حتی وجود علمای دين و بهويژه اقدامات و اعلاميههای دو سيد، يعنی بهبهانی
و طباطبايی را در پيشبرد نهضت مشروطهخواهی بسيار مؤثر میدانست. آنچه
کسروی بهمخالف و مبارزه با آن برخاسته بود و سرانجام نيز در آن راه جان
باخت، نبرد با فرقهگرايی و خرافهپرستی و قشریگرايی بود و مخالفت با
متوليان دين و آنان که در پسِ پشت شعاير مذهبی سنگر گرفتهاند و بهنام دين
و با سوءاستفاده از باورهای پاک مردم، هم دين را از پيام نخستين و رسالت
اخلاقیاش تهی میسازند و هم سد راه گسترش دانش و آگاهی دينداران و پيشرفت
جامعه میشوند.
آری، کسروی هوادار اصلاحات اجتماعی و پيرايش دين از کهنهانديشی و بدآموزی
بود. او خواهان دفع خرافات و طرد مبلغان خرافهپرستی بود و پاک گرداندن دين
را از غبار خرافات نخستين گام در راه سازگاری دين و دانش میدانست. در
خداشناسی و مردمدوستی و ميهنخواهی و عدالتگستری کسروی بههيچوجه
نميتوان و نبايد ترديد کرد. اما دريغ که در برابر دگرانديشان شکيبايی و
مدارا و بردباری نميتوانست و بهرغم رقتِ دل، چنان در بند طبيعت تند و
تنشزای خود گرفتار بود که نه تنها با شيوهی بيان و نحوهی برخوردش،
بهشمار دشمنان خود ميافزود، که دوستان و نزديکانش را نيز ميآزرد و
از خود ميراند. بازی سرنوشت بين که کسروی سرانجام خود قربانی گونهای از
تعصب مذهبی و استبداد رأی شد.
اينک آن مرد
نيست. اما کارهای او در ميان ما هست. در برابر لغزشهايی که داشته است،
آثار جاودانی از او مانده. لغزشها و خطاهای او را بهکارهای سودمندش
ميبخشيم. او را بزرگ ميدانيم. از خردهنگريهای او چشم ميپوشيم
و، اگر گاهی زيادهروی و سرکشی و افراط وی ما را متعجب کرده است، در برابر
دانش و بينش و پشتکار و جهدی که در راه علم داشته است، سر فرو ميآوريم».25
پانوشتها:
15- همانجا. ص 22.
|
مقالهها
|
|---|
|
© 2003-2006 naghed.net |
|---|