naghed.net

 

 



» صفحه اول

» کتاب‌ها

» مقاله‌ها

» نقدها

» ترجمه‌ها

» گفت‌و‌گوها

» سخنرانی‌ها

» گزارش‌ها

» کتابشناسی آثار

 

يادی و خاطرهای از دهخدا

 

 

 

 

خسرو ناقد

چند سال پيش از اين، كتاب ديوان و مقالات شادروان علامه على‏اكبر دهخدا را در دست داشتم و به هنگام خواندن مقدمه عالمانه و پُر احساسى كه استاد سيد محمّد دبيرسياقى بر اين آثار نوشته است اندوه جانكاهى مرا در بر گرفت و در آن شبگاه دگربار ياد فداكارى‏ها و جانفشانى‏هاى دهخدا در دوران نهضت ملى ايران در خاطرم زنده شد.

درباره مقام شامخ دهخدا و گنجينه فرهنگى گرانبهائى كه از او بجا مانده، كتابها و مقاله‏هاى بسيارى نوشته شده است؛ همچنين از مجاهدت‏ها و دليرى‏هاى دهخدا در جنبش مشروطه‏خواهى - افزون بر مقالات مندرج در روزنامه صوراسرافيل - اسناد و نوشته‏هائى در اختيار نسل جوان ميهن عزيز ما ايران قرار دارد. ولى متأسفانه آنچنان كه بايد و شايد به دفاع جانانه‏اى كه دهخدا از اهداف نهضت ملى ايران و دولت دكتر محمّد مصدق نمود؛ و به اذيت و آزارى كه از اين رهگذر به اين آزادمرد فرزانه رسيد - گذشته از چند مقاله پراكنده - توجه نشده است.

بارى، آن تألمات مرا به انديشه فراهم آوردن مجموعه‏اى كشاند كه در آن - تا حدّ مقدور - تمام اسناد و نامه‏ها و مقالات و خاطرات و گفتارهائى كه درباره اين دوره از حيات دهخدا است گرد آمده باشد. در پيگيرى اين امر بود كه در قدم اوّل مصاحبه و مقاله‏اى از مرحوم دهخدا كه در آن دوران در روزنامه »باختر امروز« درج شده بود تهيه كردم. مقاله در روز سه‏شنبه 9 تير ماه 1332 و مصاحبه در 23 تير ماه همان سال در »باختر امروز« منتشر شده بود؛ يعنى درست 35 روز پيش از وقوع كودتا عليه دولت ملى دكتر مصدق. دهخدا در مقاله مذكور، نهضت ملى را تداوم جنبش مشروطه‏خواهى مى‏داند و هموطنانش را چنين مخاطب قرار مى‏دهد:

«در اين موقع كه وطن عزيز ما لحظات بحرانى عظيمى را طى مى‏كند وظيفه هر فرد است كه آنچه را بخير و صلاح مملكت مى‏داند بيان كند و هموطنان خود را به جريانات روز و سياست‏هاى مخرب اجانب متوجه سازد. و بهمين علّت نگارنده اين سطور كه عمرى از نزديك ناظر جريانهاى وقت بوده و هميشه هدفى در دوره زندگانى خود جز استقلال و آزادى مملكت و ترقى و تعالى ملت نداشته چنين احساس كرد كه در اين موقع خطير بايد از اظهارنظر خوددارى نكند مبادا در آينده پيش وجدان خود شرمسار شود.

 هموطنان عزيز بايد بخاطر بياورند كه نهضت مشروطه‏خواهى ايران اساساً نهضت ضد استعمارى بود و هدفى جز استقلال مملكت نداشت. شاهد اين دعوى مقالات سيّدجمال‏الدين مرحوم در عروةالوثقى و روزنامه قانون و ثريا و پرورش و حبل المتين كلكته و كتاب ابراهيم‏بيك و امثال آن است. توضيح آنكه مردم وطن‏پرست مملكت چون مى‏ديدند اجانب دارند بر تمام شؤون مملكت مسلط مى‏شوند و با تحصيل امتيازات دايم خُرده خُرده استقلال اقتصادى و سياسى ما را از ميان مى‏برند و براى وصول به مقاصد سوء خود با كمال سهولت بر يك تن از مردم ايران كه شاه ناميده مى‏شود بعلت ضعف نفس او يا بوسيله تهديد يا تطميع او مسلّط مى‏شده‏اند در صدد برآمدند كه وضع را تغيير دهند و در مقابل اجانب مردم را بيدار و مجهز كنند و بعبارت ديگر رژيم مشروطه را در ايران مستقر نمايند...

بنابراين چنانكه ملاحظه مى‏شود اساس نهضت مشروطيت ايران اولاً همان نهضت استقلال‏طلبى و ضد استعمارى و براى جلوگيرى از دادن امتيازات متوالى به روسيه تزارى و انگلستان بوده و موضوعات ديگر هر اندازه هم مهم باشد در درجه دوم از اهميت قرار گرفته و از لوازم مشروطيت بوده است. اين يادآورى از آن جهت است كه هموطنان عزيز بدانند نهضت ملّى امروز ايران در اساس با نهضت مشروطيت يكسان است و امروز هم ملت ايران هيچ امرى را ولو بسيار مم باشد با استقلال اقتصادى و سياسى مملكت و قطع ايادى بيگانگان برابر نمى‏كند و همه چيز را در صورت لزوم فداى اين هدف عالى خواهد كرد و غير از آن هم نبايد باشد. زيرا تا سلطه اجانب از مملكت قطع نشود و ملت ايران روى پاى خود نايستد هيچيك از مفاهيم آزادى و دمكراسى و ترقى و تعالى مملكت و حتى ديانت و اخلاق و ساير آرزوهاى ملى تحقق‏پذير نيست...

امروز تكليف عموم ملت ايران از وضيع و شريف، كوچك و بزرگ اين است كه با جان و دل به دولت ملى و نهضت ملى كمك كنند و از بذل جان و مال در راه توفيق نهضت خوددارى ننمايند.»

 

بعد از كودتاى 28 مرداد نيز دهخدا در دفاع از حقانيت نهضت ملى ايران لحظه‏اى از پا ننشست و با وجود آزار و اذيتى كه بواسطه طرفدارى از شخصيت دكتر مصدق بر او روا داشتند، در جريان محاكمه مصدق با جمع‏آورى اسناد و دلايل به يارى سرهنگ جليل بزرگمهر، وكيل تسخيرى دكتر مصدق برخاست. زيرا دادستان نظامى كه در برابر دفاعيات مصدق و سخنان بى‏پرواى او پاسخى نداشت و عاجز و درمانده بود، دست به حربه ناجوانمردانه‏اى يازيد و اتهام بى‏اساس بى‏دينى را به مصدق نسبت داد. سرهنگ بزرگمهر در رد اين اتهام از يادداشت‏هائى كه دهخدا در اختيار او گذارد، بهره بسيار برد.

آشنائى دورادور دكتر مصدق با دهخدا به اوايل دوران مشروطه باز مى‏گردد، ولى دوستى و همكارى صميمانه اين دو انسان آزاده در جريان انتخابات دوره سوم مجلس شوراى ملى آغاز شد. داستان اين آشنائى كه در برگيرنده نكات تاريخى و آموزنده‏اى است از قلم دكتر مصدق خواندنى است:

«مجلس سوم به شادروان حسن پيرنيا مشيرالدوله نماينده‏ى طهران اظهار تمايل نمود و انتخابات طهران براى آن عده نمايندگانى كه قبل از افتتاح مجلس متصدى بعضى از امور شده و از كار دست نكشيدند و همچنين آنهائى كه از مجلس خارج شدند و در تشكيل دولت شركت نمودند تجديد شد و انجمن مركزى انتخابات مرا بعضويت يكى از انجمن‏هاى فرعى كه در مسجد سراج‏الملك واقع در خيابان برق تشكيل مى‏شد انتخاب نمود.

در اين انجمن با شادروان علامه دهخدا كه در اوايل مشروطه از دور آشنا بودم همكار شدم و همكارى صميمانه‏اى كه بين ما پديد آمده بود سبب شد يكى از روزها كه مى‏خواستيم با هم از مسجد خارج بشويم مرا بخانه حاج ميرزا عليمحمد دولت‏آبادى مقابل مسجد دعوت كند و از من بخواهد كه عضويت حزب اعتدال را بپذيرم و چون سكوت كردم قرآن بياورند سوگند ياد نمايم.

از حلف وحشت داشتم. چونكه پدرم ميرزا يوسف مستوفى الممالك، صدراعظم ناصرالدين شاه و پسر عموى خود را در خصوص يك ملك موروثى موسوم به »اك« واقع در قزوين در محضر شادروان حاج شيخ هادى نجم آبادى قسم داد كه طول نكشيد صدراعظم از دنيا رفت و اين واقعه در جامعه آنقدر ايجاد رعب نمود كه كمتر كسى براى سوگند حاضر مى‏شد. و از جريان حزب اعتدال هم كه تشكيل آن مصادف با دوره‏ى دوم تقنينيه بود و من آنوقت در ايران نبودم اطلاعى نداشتم و فقط مى‏دانستم دو حزب در مملكت تشكيل شده كه يكى حزب اعتدال بود و ديگرى حزب دموكرات و بعد هم كه به طهران آمدم مى‏شنيدم كه عده‏اى از افراد حزب اعتدال به رهبرى مرحوم آقا سيد حسن مدرس و حاج آقا شيرازى و عده‏اى ديگر به رهبرى حاج ميرزا عليمحمد دولت‏آبادى و ميرزا محمد صادق طباطبائى سناتور فعلى اداره مى‏شوند. ولى از اينكه اين دو دسته از چه اشخاص تشكيل شده و هدف معنوى آنها چيست اطلاعات كافى نداشتم و سكوتم نيز از اين جهت بود كه به شادروان دهخدا علاقه داشتم و نمى‏خواستم دعوت او را قبول نكنم.

در قانون شرع قسم وقتى جايز است كه مدعى نتواند براى اثبات ادعاى خود دلايل كافى اقامه كند و حاكم براى فصل خصومت به مدعى عليه تكليف قسم نمايد. در صورتيكه تقليد ما از ممالك غرب كه هر كس را براى تامين رفتار آينده‏اش قسم بدهند و يادكنندگان وفا به عهد نكنند سبب شده است كه رعب سوگند از دلها برود و اين حربه كه در زندگى ما بسيار مؤثر بود بى‏اثر شود... كسانى كه به حفظ قول معتقدند هرگز نقض قول نمى‏كنند، اعم از اينكه قسم ياد كنند و يا نكنند.

خلاصه اينكه از خانه‏ى دولت‏آبادى كه خارج شدم خود را يكى از اعضاى با وفاى حزب اعتدال مى‏دانستم و روى همين وظيفه جلساتى از رهبران اين دو دسته در خانه خود تشكيل دادم كه انشعاب از بين برود و هر دو دسته وظايفى را كه داشتند متفقاً انجام دهند. ولى مساعيم به نتيجه نرسيد. سپس بعضى از اعضا مؤثر حزب من جمله دهخدا از عضويت استعفا نمود و يكى از روزها كه هيئت مديره »شركت خيريه‏ى پرورش« مركب از رجال و دوستان فرهنگ جلسه خود را تحت رياست شادروان حسن پيرنيا مشيرالدوله در دارالفنون تشكيل داده بود علامه و من هم در آن عضويت داشتيم، دهخدا از من گله نمود و گفت ما انتظار نداشتيم كه بعد از استعفاى ما شما از عضويت حزب استعفا ندهيد و باز در حزب بمانيد. چون اين حرف منطق نداشت و استعفاى آنها دليل موجهى نبود كه من استعفا بدهم گفتم شما كه از مؤسسين حزب و از همه چيز باخبر بوديد چه علت داشت كه مرا به عضويت آن دعوت نموديد؟ گفت از اين جهت كه ببينيد ما در چه آتشى مى‏سوزيم. گفتم نفهميده وارد شدم بگذاريد فهميده خارج گردم.

از اين مذاكرات چيزى نگذشت كه مهاجرت پيش آمد و عده‏اى از سران هر دو دسته از ايران رفتند و تا خاتمه‏ى جنگ اوّل جهانى مراجعت ننمودند و بالنتيجه حزب اعتدال از بين رفت.» (كتاب «خاطرات و تألمات مصدق» صفحه 87 - 84)

 

بارى، در ادامه كوشش براى آماده ساختن مجموعه‏اى با عنوان »دهخدا و نهضت ملّى ايران«، نامه‏هائى نيز به شخصيت‏هائى كه در دوران نهضت ملى با علامه دهخدا و دكتر مصدق دوستى و همكارى داشتند نوشتم. از جمله نامه‏اى به سرور ارجمند آقاى دكتر مهدى آذر، وزير فرهنگ دولت مصدق و يكى از نزديكان دهخدا، نگاشتم و از ايشان درخواست نمودم تا مطالبى در اين باره مرقوم دارند. چيزى نگذشت كه پاسخ محبت‏آميزى همراه با خاطرات جالبى از ايشان دريافت كردم كه از هر جهت ارزشمند و حاوى آگاهى‏هاى سودمندى است. اميد دارم آنچه تاكنون گرد آورده‏ام زمانى كامل و آماده چاپ شود.

 

در ديدارى كه اخيراً با دوست مهربانم آقاى دهباشى داشتم، آگاه شدم كه ايشان در نظر دارند يادواره‏اى براى علامه دهخدا انتشار دهند و از بنده نيز خواستند كه بخشى از يادداشت‏هايم را در اختيارشان بگذارم. اين مقدمه و چند خاطره از دكتر مهدى آذر را بدين منظور برگزيدم كه به خوانندگان بخارا پيشكش مى‏شود.

«... من مرحوم دهخدا را از طريق تأليفها و چرند و پرندها و جانفشانيهايش در راه مشروطه و آزادى شناخته بودم. در ايامى كه تازه به وزارت فرهنگ رفته بودم او در ضمن يادداشتى خواسته بود كه دو نفر از آقايان فرهنگيان را تعيين بكنم تا در تنظيم و تدوين لغتهايى كه او در ورقه‏هاى كوچك بصورت فيش نوشته بود به آقايان ديگرى كه به اين خدمت گماشته شده بودند كمك بكنند. من دو نفر فرهنگى را كه انتخاب كرده و در نظر گرفته بودم همراه خود به خدمت او بردم. مرحوم دهخدا در آن ايام خودش در تدوين و تنظيم فيشها شركت نمى‏كرد و در اطاقش مى‏نشست و در ضمن ملاقات اول از خستگى و ناراحتى قلبى كه موجب عدم شركت او در تنظيم فيشها بود گله كرد. همچنين بيدار خوابيش را اظهار نمود. من بعنوان طبيب على العجالت تقليل صرف چاى و قهوه را توصيه كرده و دم كرده‏ى گلبرگ تيول )زيرفون( و برگ شاه‏پسند كه دوافروشها به اسم فرانسه‏اش وژون مى‏گفتند و هر دو خيلى رايج بودند تجويز كردم. او از اين قبل در نامه‏هايى كه گاهى به من مى‏نوشت طبيب و وزير عزيزم خطاب مى‏كرد قلم خودنويسى داشت كه كهنه و فرسوده بود و ديگر كار خودنويسى از آن نمى‏شد و دهخدا با مركب و دوات از آن استفاده مى‏كرد و مى‏نوشت. روزى با ارائه آن گفت كه در مدت متجاوز از سى سال بيشتر تأليفها و نوشته‏هاى خود را با آن نوشته است. روزى هم ورق كاغذ كبودى كه در آن زمان به كاغذ قند معروف بود )بمناسبت آنكه سابق كله قندهاى روسى را در كاغذى مانند آن مى‏پيچيدند( و روى آن اشعارى نوشته شده بود بمن داد و گفت شما چون تركى مى‏دانيد خواهيد توانست اين شعرهاى آخر عمرى مرا كه به تركى فارسى است بخوانيد. من در خواندن شعر اول كه »شاه گليب محله ميزه خوش حاليميزا خوش حاليميزا« بود مردد ماندم چونكه وزن و قافيه آن بنظرم درست نبود. مرحوم دهخدا گفت اين شعر به اسلوب رايج محاورات عمومى است و بايد اينطور خوانده شود: »شاه گليب مله ميزه خوشاليمزا«. در شعرهاى بعد از اين شعر صحبت از شاه و چرچيل و حرفهايى از اين قبيل بود. دهخدا ورقه اشعار را بيادگار به من لطف كرد. من آن ورقه و نامه‏هاى دهخدا را با عكسها و نامه‏اى كه اردشير زاهدى در زمانى كه مترجم و تقريباً منشى فارسى آقاى »وارن« مدير اصل چهار ترومن Truman و هيئت مشترك آن در ايران بود فرستاده بود و من آنها را دسته كرده با نامه‏ها و درخواستها و توصيه‏هاى نمايندگان مجلس و اشخاص مختلف ديگر در گوشه اطاق كتابخانه‏ام گذاشته بودم تا سر فرصت بررسى و تهذيب بكنم. متأسفانه بعد از كودتاى 28 مرداد كه بگير بگير و تبعيد و اعدام معمول شده بود اهل منزل فقط عكس‏ها و اوراق ضميمه آنها كه حاكى از تاريخ و محل گرفته شدن عكس بود جدا كرده و بقيه را در كيسه‏اى ريخته بباد فنا داده بودند؛ از بيم آنكه ممكن بود بدست مخالفان افتادن آنها اسباب درد سر براى من و نويسندگان نامه‏ها بشود و به اين ترتيب در مدت زندانى بودن من اوراق يادگارى مرحوم دهخدا چنانكه نوشتم بباد فنا رفته بود و ديگر آه و افسوس من درباره از دست رفتن آنها بى‏حاصل است. اما احتمال اين هست كه نسخه شعرهاى مذكور دهخدا در ميان اوراق باقيمانده از آن مرحوم موجود باشد.

يكى ديگر از خدماتى كه مرحوم دهخدا به من پيشنهاد كرد ساختمان تالار درازى با نيمه پنجره‏ها در دو طرف و در ورودى در يك سر آن در حياط بزرگ منزل او بود. او خود اندازه اين تالار و وضع نيمه پنجره‏ها و محل در ورودى را يادداشت كرده بود و مقصودش اين بود كه آقايان متصدى تنظيم و تدوين فيش‏ها در دو طرف ميز وسط تالار مقابل هم بنشينند و در موقع لزوم براحتى تبادل نظر بنمايند. من معاون و معمار اداره ساختمان وزارت فرهنگ را بنزد دهخدا بردم تا بار ديگر درباره محل و ابعاد و وضع و جهت و روشنائى و در ورودى مشورت و تبادل نظر كرده و هزينه آنرا برآورد نمايند. من قسمتى از هزينه را بمناسبت آنكه خانه مسكونى مرحوم دهخدا موقوفه وزارت فرهنگ بود از محل درآمد اوقاف و محل‏هاى ساختمانى ديگر وزارت فرهنگ تأمين كردم و ساختمان شروع شد ولى بواسطه كودتا و زندانى شدنم در تعقيب آن از عاقبت آن بى‏خبر ماندم. چون بعد از آزاد شدنم باز گاهى بملاقات و طبابت او و بستگانش كه در ساختمان و حياط كوچك طرف دست چپ دالانِ در ورودى بزرگ واقع بود مى‏رفتم ديدم كه ساختمان تالار مورد بحث تمام نشده است. بهانه ناتمام ماندن هم كسر بودجه بود. شاه بواسطه كينه و عداوتى كه نسبت به آزادى خواهان و مخصوصاً ياران و همكاران مرحوم مصدق و طرفداران او داشت دستور تخليه آنجا را صادر كرده بود ولى مأموران اين كار نظر به بيمارى مرحوم دهخدا مسامحه كرده بودند تا موقعى كه او فوت كرد و برحمت حق پيوست. شايع بود كه اجازه نداده بودند در محلى كه او وصيت كرده بود دفن شود و العاقبة للمتقين.

 

انتشار در: فصلنامه بُخارا. شماره 47. پائيز 1984.

 

مقاله‌ها

 

 

 

 

 editor[At]naghed.net

 © 2003-2006 naghed.net