خسرو ناقد
چه كسى در آغاز
رشته هاى عشق را گسست
و از آنها طناب دار بافت؟
«هولدرلين»
• برگ اول
برايم كاغذ آوردند و قلم؛ صد برگ كاغذ و يك مداد. دو سال
است تقاضاى قلم و كاغذ مى كنم و سرانجام امروز كه اولين
روز از هزاره جديد است برايم قلم و كاغذ آورده اند. چرا
امروز؟ نمى دانم. به گمانم خودشان هم نمى دانند كه چرا.
اما از صبح تا حال كه ساعتى از نيم شب مى گذرد، اينجا
نشسته ام و فكر مى كنم چه بنويسم. راستى چه مى خواستم
بنويسم كه اين همه خواهش و تمنا كردم كه قلم و كاغذ در
اختيارم بگذارند؟ مگر در اين دو سال تب نوشتن تمام وجودم
را فرا نگرفته بود؟ مگر اين تب گاه چنان شدت نمى گرفت كه
با ناخن مى كوشيدم تا افكارم را روى ديوار حك كنم و
اندكى از فشار آنها بر گيجگاهم بكاهم؟ حال چه شده كه
ساعت ها قلم در دستم است و كلمه اى روى كاغذ نياورده ام.
شايد بايد احساسى در وجود آدمى پديد آيد تا محرك و
انگيزه اى باشد براى نوشتن. حال اين احساس هر چه
مى خواهد باشد؛ عشق، اشتياق، اندوه، ترس، تنفر، رنج،
خشم، ترحم و يا احساس درماندگى و ضعف كه گاه با قهر و
غضب همراه است.
در اين دو سال و در ابتدا كه مرا به اينجا آوردند آن
احساس ترس عجيب كه گه گاه به سراغم مى آيد، باز زير
پوستم افتاد و مرا آزار مى داد. نمى دانم ترس از حالت
چهره آدم هايى بود كه در اطرافم پرسه مى زدند و با حركات
و رفتارشان خواسته يا ناخواسته در من رعب و وحشت ايجاد
مى كردند و يا هراس از اينكه مبادا در اين حصار به دست
فراموشى سپرده شوم و همه به سادگى پس از مدتى وجودم را
بتوانند انكار كنند. روزهاى متوالى تلاش كردم تا بر
احساس ترسم غلبه كنم، يا دست كم علت آن را كشف كنم. در
هر حال، هر چه بود ترس از مرگ نبود. بعد رفته رفته اين
احساس به بيزارى و تنفر از چيزى نامعلوم تبديل شد. گر چه
قيافه آدم هايى كه مدام مرا زير نظر داشتند در من ايجاد
ترس مى كرد، ولى هيچ احساس تنفرى نسبت به آنان نداشتم.
نمى دانم چرا، ولى وقتى نگاه هايمان اتفاقى به هم
مى افتاد، چشم هايشان حالتى داشت كه احساس ترحم مرا
برمى انگيخت و دلم مى خواست دست روى شانه هاشان بگذارم و
بپرسم: «آقا مادر شما در قيد حيات است؟ امروز صبح پيش از
آنكه به اينجا بياييد، خواهر كوچكتان را به مدرسه
رسانديد؟ تعطيلات سال نو را در منزل مى مانيد يا
به زيارت مى رويد؟ راستى از اينكه احساس مى كنيد كسى از
شما مى ترسد، احساس غرور و قدرت مى كنيد؟» بعد مثل اينكه
اين پرسش ها در ذهن من فرياد شده و بر زبانم جارى شده
باشد، مى ديدم كه براى اجتناب از پاسخ، وحشت زده و با
شتاب نگاهشان را از من مى دزديدند تا مبادا جواب پرسش
هايم را از حالت چهره و چشم هايشان بخوانم.
چند ماه بعد حسرت روزگار گذشته مرا چنان اندوهناك ساخت
كه روز و شب با بغض در گلو ساعت ها به سقف اتاق خيره
مى شدم و بى اختيار مى گريستم. عجيب آنكه اندوهناكى من
كه با احساس ترحم جويى همراه بود، به تدريج احساس عشقى
عميق نسبت به زندگى در درون من آفريد. ديگر احساس ضعف و
ناتوانى نداشتم. مى دانستم كه با خاطرات گذشته زنده ام،
ولى تفاوت ديروز و امروز و فردا را حس نمى كردم. كمتر به
وضع امروزم مى انديشيدم. رشته خيال و خاطرات گذشته را
ر ها نمى كردم. چون وقتى مى كوشيدم تا به علل اين
دگرگونى هاى احساسى پى برم و براى هر يك دليلى منطقى
بيابم، ترسى غريب وجودم را دربرمى گرفت و لرزه بر اندامم
مى افتاد. نمى دانم كه هراس از جنون بود يا ترس از
تنهايى. شايد هم بيمناك از اينكه مبادا مرگ به سراغم
نيايد و تا ابد ناگزير در برزخ ترس از تنهايى و عشق
به زندگى بمانم.
ولى حالا ديگر هيچ احساسى ندارم. فقط خسته ام. در اين دو
سال به اندازه بيست سال پير شده ام. نكند كه بيست سال
اينجا هستم و تصور مى كنم كه دو سال است؟ اگر چنين باشد
پس نه پنجاه سال كه هفتاد سال از عمرم مى گذرد و اين قلم
و كاغذها را هم به من داده اند كه وصيتنامه ام را
بنويسم. اما چه وصيتنامه اى؟ من چيزى ندارم كه كسى
به ارث برد؛ كسى را ندارم. اصلاً نمى دانم كه خودم وجود
خارجى دارم يا فقط در خيال خودم وجود دارم. تنها چيزى كه
وجودم را مى تواند به اثبات برساند، خوابى است كه از
دوران نوجوانى در يادم مانده است. اگر اين خواب نبود و
اگر ياد اين خواب در خاطرم نمانده بود، مطمئن بودم كه
وجود ندارم و خيالى بيش نيستم؛ و شايد شبحى و يا روحى
سرگردان كه در تمام اين سال ها در جست وجوى كالبدى بوده
است تا در آن منزل كند. اما من اين رؤيا را كه وجودم را
اثبات مى كند، خوب به ياد دارم.
• برگ دوم
در رختخوابم دراز كشيده ام؛ در گوشه اتاقى كوچك كه
به اندازه لانه يك خرگوش است. صورتم را با لحاف
پوشانده ام تا فرياد بى صدايم را كسى نشنود. پلك هاى
چشمانِ بسته ام را چنان به هم مى فشارم كه گويى اگر چشم
باز كنم هيولايى هولناك در برابرم ايستاده و چشم در چشم
من انداخته است. نه، هيولايى وجود ندارد؛ ولى مى دانم
به محض آنكه چشمانم را باز كنم هيولايى به وجود خواهد
آمد. با اين همه چشم هايم را باز مى كنم. سقف اتاق همراه
با چشم هايم باز مى شود و هر لحظه احتمال مى رود كه
دست هاى هيولايى از بالا مرا از رختخوابم بيرون بكشد و
با فشار دادن گلويم مرا خفه كند. اما هيچ اتفاقى
نمى افتد. كمى آرام مى گيرم و به تاريكى اطرافم خيره
مى شوم. سقف اتاق به كنار رفته است و من مى توانم
ستاره ها را ببينم. ستاره ها به اين سو و آن سو مى جهند.
مثل اينكه مى رقصند و به من مى خندند. حدقه چشم هايم را
تا حد ممكن باز مى كنم تا مبادا از خواب بيدار شوم.
سعى مى كنم كه جزئيات خوابم را به خاطر بسپارم. مى دانم
كه اين خواب برايم حياتى است. سرنوشتم با اين خواب رقم
خواهد خورد. بودن و نبودنم به اين خواب بسته است. احساس
مى كنم كه اين خواب براى من پيامى در بر دارد، يا حداقل
مى خواهد چيز مهمى را با من در ميان گذارد. اما چه چيز؟
براى لحظه اى نمى دانم كه خواب مى بينم يا مى انديشم؟
نمى دانم انديشه هايم انديشه هاى خوابم است يا انديشيدنم
ادامه خوابم؟ آيا خواب ديدن هم نوعى انديشيدن است؟
مى ترسم كه اين افكار مرا به بيدارى بكشاند و رؤيايم
ناتمام بماند. مى ترسم باز از اوج خواب به قهقراى بيدارى
سقوط كنم. ميان خواب و بيدارى، خود را به دست رؤياهايم
مى سپارم.
چند ساعت از نيمه شب مى گذرد و من هنوز به آسمان چشم
دوخته ام. ستاره ها يك به يك خاموش مى شوند. اما
خاموشى شان دلبخواه نيست؛ ترتيبى در كارشان است. بعضى
نوبت خاموشى شان كه مى رسد چند بار سوسو مى زنند و بعد
خاموش مى شوند. مثل اينكه ايستادگى مى كنند. اما
بيشترشان هيچ مقاومتى از خود نشان نمى دهند. گويى در
انتظار خاموش شدن مى سوزند. ولى همه مى دانند كه بايد
خاموش شوند. با اين همه مى كوشند تا با ترتيبى كه
به خاموش شدنشان مى دهند، چيزى به من بگويند و روى تخته
سياه آسمان چيزى بنويسند. سعى مى كنم كه فاصله
ستاره هايى را كه خاموش مى شوند با خطوط به هم وصل كنم و
بعد با حروفى كه اين خطوط ايجاد مى كنند، كلمه ها و
جمله هايى بسازم. اما جمله ها نامفهومند. شايد به صورت
رمزند و اول بايد كليد رمزشان را كشف كنم تا بدانم كه چه
مى خواهند بگويند.
در اتاق باز مى شود؛ اما من چشم از ستاره ها برنمى گيرم.
يك دو جمله ديگر و من پيام ستاره ها را دريافته ام،
پيامى كه قرار است سرنوشت مرا رقم زند، پيامى كه با
زندگى من پيوند خورده است. اما با اين ايما و اشاره ها
كه نمى شود زندگى كرد. با خيال مى توان زندگى كرد ولى در
خيال كه نمى توان زندگى كرد. چه بسا كه كوتاه زمانى
بتوان با خيال روزگار گذراند، اما واقعيت زندگى چنان خشن
و خشمناك است كه مجالى براى خواب و خيال نمى گذارد.
دورانى كه در خواب پا به زمين مى كوبيدم و چون كبوترى
سبكبال در آسمان مى پريدم و با دست هايم بال مى زدم تا
اوج بگيرم و همه چيز و همه كس را از بالا نگاه كنم،
گذشته است. راستى چند سال است كه خواب پرواز نديده ام؟
حالا فقط خواب سقوط مى بينم و صداى اصابت استخوان هايم
را بر زمين مى شنوم كه ساعت ها بعد از بيدارى در
گوش هايم طنين دارد. نه، با اين رؤياها و كابوس ها راز
زندگى من گشوده نمى شود. معماى زندگى من بايد با زندگى
كردن حل شود.
سايه كسى كه وارد اتاق شده است روى صورتم مى افتد.
به ناچار از ستاره ها چشم مى گردانم. زنى بالاى سرم
ايستاده است. مادرم است؟ دستش را به سويم دراز مى كند.
دست او را مى گيرم و خودم را بالا مى كشم و در كنارش
مى ايستم. با هم از اتاق به بيرون مى رويم. به آسمان
نگاه مى كنم. ستاره ها همه خاموش شده اند و خطوطى هم كه
من در خيالم ترسيم كرده بودم، همه محو شده اند. چشم كه
از آسمان بر مى گيرم، زن هم ناپديد شده است. مادرم بود؟
در ميدان بزرگى ايستاده ام. مه غليظى همه چيز را در بر
گرفته است. سنگفرش هاى نمناك زير پاهايم را نمى بينم،
آنها را حس مى كنم. همه جا تاريك است. آسمان بى ستاره
مانده، ولى خورشيد هنوز بر نيامده است. برمى گردم و از
پنجره اتاق به درون مى نگرم. فضاى اتاق پُر از
پروانه هاى سفيد رنگ است. از سقف باز اتاق نور خورشيد
به درون مى تابد و چشم را مى آزارد. مى ترسم به درون
اتاق بروم و تاريكى بيرون را هم با خودم به اتاق ببرم.
در تاريكى و مه به طرف نقطه نامعلومى حركت مى كنم. در
ظلمتى كه پيرامونم را فرا گرفته هيچ چيزى پيدا نيست. حتى
قادر نيستم خودم را ببينم. كف دست هايم را به هم مى سايم
تا خودم را حس كنم. كف دست هايم را به هم مى زنم تا سكوت
تاريكى را بشكنم. اما صداى ضربه دست هايم را نمى شنوم؛
فقط پژ واك آنها را مى شنوم.
بيشتر به همهمه جمعيتى خشمگين مى ماند تا بازتاب صداى
دست هاى من. اين همهمه و هياهو چقدر به من نزديك است!
ديگر دست نمى زنم، ولى بازتاب صداى دست هايم را مى شنوم.
هر چه اين صداها به من نزديكتر مى شوند، هوا هم روشن تر
مى شود و مه غليظ تر. حال ذرات هواى مه آلود را كه رنگ
شير دارد و بوى گچ مى دهد در ريه هايم احساس مى كنم.
نورى كه هوا را لحظه به لحظه روشن تر مى كند، تابش
خورشيد نيست، نور زننده نورافكنى است كه انعكاسش در هواى
مه آلود چشم ها را خيره مى كند. يك باره خود را در ميان
جمعيتى عظيم مى بينم كه اشعه نورافكن چهره هاشان را محو
كرده است. مثل اينكه بى چهره اند؛ فقط مشت هاى
گره كردشان را مى توان ديد كه در هوا مى چرخد و فريادشان
را مى توان شنيد كه از ميان غبار غليظ مه، به هلال
كم رنگ ماه اشاره مى كنند و جمله اى را تكرار مى كنند.
با ديدن اين آدم هاى بى چهره، هراسناك مى شوم. ترس و
دلهره تمام وجودم را در بر مى گيرد. سعى مى كنم خودم را
از جمعيت جدا كنم. بيهوده است. سيل جمعيت مرا با خود
مى برد. فريادهايشان نامفهوم است؛ بوى مرگ مى دهد. هراسم
از اين است كه مبادا من هم بى چهره شوم. دست به صورتم
مى كشم. چشم ها و لب ها و گونه هايم را لمس مى كنم.
اندكى آرام مى گيرم. بار ديگر مى كوشم خودم را از جمعيت
جدا كنم. تلاشم بيهوده است.
نمى دانم سيل جمعيت تا كجا مرا با خود برده است. مدتى
است كه از ميدان خارج شده ايم. به جاده اى رسيده ايم كه
در دو طرف آن درخت هايى پر برگ به تماشاى ما
ايستاده اند. همهمه باد با خروش جمعيت در هم مى آميزد.
نجواى برگ ها در فرياد خشم جمعيت گم مى شود. برگ هايى در
باد از شاخه جدا مى شوند. به زمين كه پوشيده از برگ شده
است چشم مى دوزم. سعى مى كنم تمام حواسم را به صداى
خش خش برگ هاى زير پايم متمركز كنم. احساس مى كنم كه از
شدت فريادها اندكى كاسته شده است. همهمه باد فرو نشسته
است. سر بلند مى كنم و به اطرافم نگاه مى كنم. چند نفر
خود را از جمعيت جدا كرده اند و در كناره جاده
ايستاده اند. چهره هاى خود را باز يافته اند! در
چهره هاشان اثرى از خشم و خشونت پيدا نيست، ولى ترس در
حدقه چشم هايشان خانه كرده است. بدنشان مى لرزد و كف
پاهاشان خون آلود است. در چهره هاشان ناباورى و حيرت موج
مى زند. هر لحظه به شمارشان افزوده مى شود. روى سرها و
شانه هاشان يكى دو برگ سبز نشسته است.
• برگ سوم
من هرگز از خواب دوران كودكى ام بيدار نشدم. براى من
ميان خواب و بيدارى، ميان رؤيا و واقعيت تفاوتى وجود
ندارد. مرز ميان ضمير خودآگاه و ناخودآگاه را من هرگز
احساس نكردم. بارها مرگ خود را در خواب تجربه كرده ام.
خاكسپارى خودم را به چشم ديده ام؛ سوگوارى نزديكانم را.
وقتى هم كه فرياد زده ام كه من زنده ام، بى اعتنايى
زندگان را ديده ام و گاه لبخندهاى نيشدارشان را.
نمى دانم، شايد تجربه مرگ در خواب همانند تجربه مرگ است
در بيدارى. آيا مى توان در بيدارى مرگ را در حد تجربه
مرگ، تصور كرد؟ مى دانم كه هيچ كس قادر نيست مرگ خودش را
تا واپسين لحظه تصور كند. تصور مرگ در بيدارى گرچه چون
تجربه مرگ نيست، ولى طعم مرگ را مى دهد و شايد از تجربه
مرگ هم دردناك تر باشد. چون تصور مرگ در بيدارى، واقعيت
مرگ را دو چندان مى كند. «منِ» در حال احتضار چشم به
«منِ» تماشاگر مى دوزد. سستى و سردى بدن خود را و كرختى
آرام يكايك اعضاى خود را مى بيند. مى بيند كه لب ها و
دهانش خشك شده و از فرط تشنگى گلويش تنگ شده است.
مى خواهد كه با زبان لب هايش را تر كند، ولى زبانش مثل
يك تكه سنگ به كامش چسبيده است.
مى بيند كه پلك هايش آهسته روى هم مى افتند و او حتى سعى
نمى كند كه از بسته شدن چشمهايش جلوگيرى كند. هيچ
مقاومتى از خود نشان نمى دهد. با اينكه مى تواند خود را
ببيند، مى بيند كه ديگر قادر نيست جهان بيرون خود را
ببيند. اما آخرين تصوير جهان بيرون را در درون خود زنده
نگاه مى دارد و مى كوشد كه ادامه جهان زندگان را بى وجود
خود تصور كند. در ابتدا حس شنوايى اش او را يارى مى دهد.
صداى زنگ تلفن را مى شنود و گريه كودك شيرخوار همسايه
را. صداى رشد ناخن هاى دستش را مى شنود كه با موسيقى متن
فيلم «نوستالژيا» و فرياد بازجوى بند دو زندان در هم
آميخته است. از دور صداى خنده هاى ماسترويانى در
«چشم هاى سياه» به گوشش مى آيد و صداى پاى ناظم مدرسه
روى سنگفرش ها. ولى به تدريج صداها در هم مى پيچند، مبهم
و نامفهوم مى شوند و سرانجام به صداى يكنواخت ريزش باران
تبديل مى شود كه روى پيكر برهنه اش مى ريزد، در پوستش
نفوذ مى كند و در شريان هايش جارى مى شود.
وقتى به قلبش سرازير مى شود، صداى ريختن خون را به جدار
ماهيچه هاى قلب خود مى شنود. فشار سنگينى را روى سينه اش
احساس مى كند كه بالا و پائين رفتن قفسه سينه را لحظه
به لحظه دشوارتر مى كند. خود را نگاه مى كند و مرگ را كه
در آستانه در ايستاده و مرا نگاه مى كند. حال همه جا
خاموش است و تاريك؛ تنها سردى نفس مرگ را در كنار نرمه
گوشم حس مى كنم.در لحظه مرگِ من، «منِ» ديگرِ من، خاموش
به تماشاى مرگ خود مى نشيند. ولى تا زمانى كه «منِ»
تماشاگر از «منِ» در حال احتضار چشم بر نگرفته است، مرگ
جرأت نمى كند مرا با خود ببرد. من زنده ام، چون
به تماشاى مرگ خود نشسته ام. ممكن است مرده باشم. ممكن
است به خاك هم سپرده شده باشم. شايد پوسيده شده و خاك
شده باشم. ولى چون «من» از تصور مرگِ خود دست
نكشيده است، هنوز زنده است. تصور مرگ هميشه حالتى را
پديد مى آورد كه در آن «من» نه واقعاً مرده است و نه
واقعاً زنده. حالتى ميان زندگى و مرگ. حتى امكان دارد كه
مرگ از زندگى هم طولانى تر شود. ترسى هم كه تصور مرگ در
آدمى پديد مى آورد، بى گمان حاصل همين كشاكش مرگ است با
زندگى.
من به ياد ندارم كه لحظه اى از تجربه مرگ ترسيده باشم.
ولى از ترس هميشه وحشت و نفرت داشته ام. از همه
دردناك تر ترس نامعلومى است كه هميشه در زير پوستم احساس
كرده ام. اضطراب و دلهره اى كه وقتى در وجودم رخنه
مى كند، مثل آدم هاى مفلوج مرا به گوشه اى پرتاپ مى كند.
حالتى كه براى من حتى از ترس از تجربه مرگ هم ترسناكتر
است. اولين بار كه سنگينى ترس را روى شانه هايم احساس
كرده ام سيزده چهارده ساله بودم. سال دوم دبيرستان را
مى گذراندم. پدرم اصرار داشت كه من بايد در بهترين
دبيرستان شهر ادامه تحصيل دهم. دوره ابتدايى را در چند
دبستان در گوشه و كنار شهر گذرانده بودم. علت جابجايى ها
هم اسباب كشى هاى چندسال يك بار ما بود. كمتر پيش مى آمد
كه ما در خانه اى بيش از دو سه سال ساكن باشيم. تا اندكى
به محيط تازه عادت مى كردم و با بچه هاى محله طرح دوستى
مى ريختم و با چند همكلاسى رفت و آمد پيدا مى كردم، در
خانه زمزمه اسباب كشى به خانه جديد شروع مى شد.
مادرم ماتم مى گرفت و شكوه و شكايت مى كرد كه چرا پدرم
پيشتر موضوع فروش خانه را با او در ميان نگذاشته و با
خانواده مشورت نكرده است. بعد هم به قول خودش چند روز از
وحشت و هيبت اسباب كشى تب مى كرد. اما پدرم گوشش به اين
حرف ها بدهكار نبود و مى گفت كه قرارداد فروش خانه را
امضا كرده است و ديگر راه برگشت وجود ندارد.
اسباب كشى ها اغلب در ميانه سال تحصيلى پيش مى آمد و من
ناگزير بودم تا شروع سال تحصيلى جديد و ثبت نام در
مدرسه اى در حوالى خانه جديدمان، چند ماهى راه نسبتاً
طولانى مدرسه را تا خانه هر روز با اتوبوس يا دوچرخه طى
كنم. در يكى از همين روزها بود كه در اتوبوس با اكبر
آشنا شدم.