سال دوم - شماره۴۶۴

دوشنبه ۱۲ ارديبهشت ۱۳۸۴ - - ۲ مى ۲۰۰۵

سراينده واژه ها

سراينده واژه ها

محمود گودرزى

104601.jpg

گروه ادب و هنر: هفته گذشته اين نوشتار كه توسط مرحوم دكتر محمود گودرزى نوشته شده است، به دلايل فنى به شكلى درهم ريخته و نامطلوب منتشر شد. ضمن پوزش از خوانندگان مقاله و جناب آقاى خسرو ناقد مى توانيد مقاله را به صورت صحيح و اصلى خود بخوانيد:
دكتر محمود گودرزى نويسنده و روزنامه نگار ايرانى ساكن آمريكا، سه شنبه شب ۱۶ فروردين ۸۴ (۵ آوريل ۲۰۰۵) در پى ماه ها بيمارى، در شهر واشينگتن درگذشت. او كه در دانشگاه هاروارد به كار اشتغال داشت، افزون بر فعاليت هاى اجتماعى، به ويژه تلاش در تحقق حقوق بشر در سطح جهان، از بنيانگذاران هفته نامه «ايرانشهر» و «مجله فرهنگى پر» و از همكاران «نشريه شهروند» كانادا و «ايرانيان» واشينگتن بود. زنده ياد محمود گودرزى در دورانى كه مجله سخن به مديريت شادروان دكتر پرويز ناتل خانلرى انتشار مى يافت، با اين مجله همكارى داشت و مطالبى از او در سخن به چاپ رسيد. ولى از او كمتر نوشته اى در مطبوعات بعد از انقلاب منتشر شد. با اين همه، گودرزى همواره پيوند فرهنگى و عاطفى خود را با زبان و ادبيات فارسى و با زادگاهش حفظ كرد. همكارى او با «فصلنامه هستى» كه با مديريت دكتر اسلامى ندوشن در ايران منتشر مى شد و او براى گسترش و پخش آن در ميان ايرانيان مقيم آمريكا و اروپا كوشش هاى بسيار كرد، تنها نمونه اى كوچك از تلاش هاى فرهنگى شادروان گودرزى در اين زمينه بود.
نوشته حاضر نقدى است كه دكتر محمود گودرزى بر كتاب «بر تيغه لبخند: زندگى و شعر اريش فريد» ترجمه خسرو ناقد نگاشته بود و نشان دهنده طبع لطيف و نمونه نثر زيباى اوست كه به رغم بيش از نيم سده دورى از ايران، فارسى را چنين روان و رسا مى نوشت. با انتشار اين مقاله ياد و خاطره اش را گرامى مى داريم.
•••
بيست و چند سالى است از آلمان به   دور افتاده ام؛ كشورى كه در نوجوانى به آن پاى گذاردم و نزديك سى سال از زندگى ام در آنجا گذشت. گذران چنين زمان درازى در كشورى كه به سرزمين سرايندگان و انديشمندان شهرت داشت، بى شك رسوبى ماندگار در ذهن برجاى مى گذارد، به ويژه كه بخشى بزرگ از آن سال ها در محيط دانشجويى و دانشگاهى گذشته باشد. ناگفته نماند كه هنوز هم كمتر هفته اى است كه به غوطه خوردن در ميان نشريات ادوارى آلمانى زبان نپردازم. كتابفروشى زنجيره اى «بوردر» در واشينگتن با شمار فراوان نشريات اروپايى و قهوه خانه خوب آن، گوشه دنج و كم خرجى عرضه مى كند تا اين پيوند دوران جوانى همچنان تازه بماند.
دريافت كتاب دوزبانه فارسى - آلمانى «بر تيغه لبخند: زندگى و شعر اريش فريد»* مرا به دهه هاى ۶۰ و ۷۰ اروپا و آلمان بازگرداند. جنبش دانشجويى نيمه دهه ۶۰ كه در ماه مه ۱۹۶۸ در فرانسه به اوج خود رسيد - كه ميشل فوكو آن را نخستين جنبش پسامدرن مى نامد- به همراه خود برخى از سرايندگان جوان پديد آورد كه آثارشان با چاشنى تند و تيز اجتماعى، بيشتر در نشريات دانشجويى آن دوران انتشار مى يافت. در آن دوران با معيارهاى ويژه موسمى خودش، سروده هاى اريش فريد Erich Fried بسيار كمرنگ مى نمود. مى توانم بگويم بر او همان گذشت كه بر سراينده گرانقدر تازه از دست شده مان، زنده ياد فريدون مشيرى گذشت. مشيرى به زندگى، زيبايى، مهر و دوستى دل سپارده بود. به گفته شفيعى كدكنى «شعر او با يك بار خواندن، تمام زيبايى ها و رازهاى خود را به خواننده عرضه مى دارد... مضامين شعرش حوادثى است كه براى همه كس ممكن است روى دهد، اما همه كس نتواند آن را شاعرانه بيان كند...» اما روزگار فريدون يا دست كم چند دهه اى از زندگى اش، چنان بود كه بيان ساده و عارى از پيچيدگى هاى «مد روز» را نمى پسنديد و بدان گونه كه شايسته بود ارج نمى گذارد. او در شمار سرايندگان «متعهد» شناخته نبود، در حالى كه او با همه وجودش به آدمى گرى تعهد سپارده بود.
اريش فريد و سروده هايش نيز از چنين برزخى گذشت. هنگامى كه چند سال پيش خسرو ناقد چند تكه از سروده هاى اريش فريد را همراه زندگينامه كوتاهى از او در كلك منتشر ساخت، اين آرزو را در من برانگيخت كه اى كاش همو همت مى كرد و آثار بيشترى از اريش فريد را به فارسى بر مى گرداند. و اينك كه اين كتاب را در دست دارم گويى اين آرزوى ديرين برآورده شده است.
بر تيغه لبخند همان گونه كه خود مترجم در پيشگفتار اشاره كرده است، با آوردن متن آلمانى سروده ها در كنار برگردان فارسى آنها، براى آنان كه دو زبان را مى دانند لذتى دو چندان فراهم آورده است كه به راستى جاى سپاس فراوان دارد.
•••
در اين گزيده به روشنى مى توان ديد كه اريش فريد سراينده واژه هاست. ايجاز او در حد اعجاز به گونه اى شگفت آور از توانايى واژه ها در انتقال احساس بهره مى گيرد. آنچه را كه سراينده اى ديگر احياناً در يك بند شعر مى آورد، اريش فريد آن را خرد مى كند و هر واژه را از نام و كار واژه يا صفت، همچون يك بند جدا و مستقل مى آورد و خواننده را وامى دارد تا با رفتن از بندى به  بند ديگر از واژه اى به واژه ديگر، بجهد و توانمندى هر واژه را به تنهايى احساس كند.
يدالله رويايى جايى در سوگ شاملو مى گويد «در ميان شاعران نسل پس از نيما، او شاعرى است كه بيشتر از همه به راز كلمه فكر مى كرد و بيشتر از همه به راز كلمه نزديك شد». در «بر تيغه لبخند» خواننده با سراينده اى سر و كار دارد كه هر واژه را سبك سنگين كرده است. همانند زركار هنرمندى كه مى خواهد نگينى را در جاى خود بنشاند، آن را ورانداز مى كند، از هر سو به آن مى نگرد و در پى چنين سنجشى است كه مى تواند آن را در جاى خود بنشاند. اريش فريد را به راستى مى توان سراينده اى «سخن باز» ناميد و از اين رو برگرداندن بسيارى از سروده هايش هر قدر هم از ديدگاه محتوايى دقيق و زيبا و پاكيزه انجام گيرد، هيچ گاه نمى تواند ظرافت و ريزه كارى «سخن بازى» فريد را به خواننده ترجمه آثارش انتقال دهد.

نخستين سروده بر تيغه لبخند گواه روشنى است. عنوان شعر «سخن» است كه در چهار بخش توصيف شده است: در بخش نخست، با «جناس مستقيم» سر و كار داريم: «سخن سلاح من است/ و سخن سنگينى من». سلاح و سنگينى در زبان آلمانى طنين و گويشى يكسان دارند. در بخش دوم نيز همين گونه است «سخن سپر من است / و سخن سرزنش من»، كه سپر و سرزنش نيز طنين و گويشى نزديك به هم دارند. در دو بخش سوم و چهارم «جناس قرينه» به كار گرفته شده است. آنها را با هم مى آورم: «سخن سخت است / و سخن سست / سخن سور من است / و سخن سرنوشت من». در اينجا سخت و سور، و سست و سرنوشت طنين و گويشى همانند دارند. كاربرد اين گونه جناس با واژگانى هم طنين و معناهاى ديگر، هرگز در برگردان نمى تواند مراعات شود. خسرو ناقد كوشيده است اين زيبايى و «سخن بازى» را با گزينش واژگانى آغاز شده با «س» - سلاح و سنگينى، سپر و سرزنش، سخت و سست، سور و سرنوشت _ به اين قطعه بخشد، اما لطف جناس سروده آلمانى، چيز ديگرى است.بازى با وا ژگان را در «سرود انحطاط» به گونه اى ديگر مى يابيم. اين اثر از دو بند پديد آمده است. سه پاره بند نخست با سه واژه اى آغاز مى شوند كه واك هاى صامت آنها (ه)، (ر) و (ن) يكسان است و تنها آواى آنها يكسان نيست. به اين ترتيب «هورن»، «هارن» و «هرن»، «موها» و «سپاهيان» در پى حرف اضافه «با» آغاز گر سه پاره نخست اين بند مى شوند. سراينده در بند دوم برگردان بند نخست را با گذاردن آينه اى موهوم در جلوى آن تكرار مى كند و آن را از پايين به بالا مى آورد. گذشته از ايهام خفته در اين قطعه - كه شايد آسان ترين بخش ترجمه آن باشد - چگونه مى توان بازى با سه واژه اى را كه اريش فريد در زبان آلمانى به كار گرفته در زبان ديگر يافت؟
در «تابعيت» با ايجازى شگفت آور و ايهامى تلخ و رنجبار روياروى مى شويم. ماجرايى است كه در روزگار ما هر روز در گوشه هاى پراكنده جهان رخ مى دهد و ما خود آماج آن بوده و هستيم. انسانى مهاجر يا تبعيدى است كه به كشورى بيگانه پا مى گذارد با اين اميد كه او را به «شهروندى» بپذيرند. فريد اين امر را كه سرنوشت گريزناپذير هزاران هزار انسان است در سه بند پيش روى ما مى گذارد. هر بند سه پاره است كه با رنگ هاى سفيد و قرمز و آبى توصيف شده است. پاره نخست هر سه بند به رنگ سفيد، پاره دوم به رنگ قرمز و پاره سوم با رنگ آبى است. در پاره هاى نخستين «دست ها»، «سنگ ها» و «استخوان ها» را داريم. در پاره هاى دوم «مو»، «خون» و «شن» همه به رنگ قرمزند، در پاره هاى سوم «چشم ها»،«لب ها» و «آسمان» آبى توصيف شده اند.
چنين است كه انسانى با دست هاى سفيد، موى قرمز و چشمان آبى، مى آيد تا شهروندى كشور تازه اى را بگيرد. از او با «سنگ هاى سفيد» پذيرايى مى شود، خون سرخش مى ريزد و لب هايش كبود مى شود. و در بند سوم آنچه از او بر جاى مى ماند استخوان هاى سفيد اوست بر شن سرخ شده از خونابه او و آسمان آبى كه بر اين صحنه مى نگرد.
اريش فريد هنگامى اين را سرود كه آلمان در پى جنگ جهانى دوم دو پاره بود. او در آن زمان نگاهى به گذشته داشت و در آرزوى جهانى بود كه در آن چنين ناروايى ها رخ ندهد. اما شوربختانه اين «پذيرش شهروندى»، امروز دوازده سال پس از مرگ او، نه تنها در آلمان يكى شده كه در سراسر جهان اعتبارى گسترده دارد. آنگاه كه او اين تلخسرود را مى گفت، بسيارى بر او خرده مى گرفتند و تلخكامى او را در نمى يافتند. آنان بى غمانه در شادخوارى بودند. اما فريد به آنان پاسخ مى داد كه «خشكزار تنها / زبان حال / خشكزار مى داند». او خوب مى دانست كه در روزگار ما انسان بودن چه دشوار است و هر كسى را تاب آن نيست. او تا آنجا پيش رفت كه «به سنگ ها گفت... انسان باشيد! سنگ ها گفتند / ما هنوز به قدر كافى / سخت نيستيم».
اما نابجا نخواهد بود كه در اينجا به رنج ترجمه شعر اشاره اى بشود كه به راستى پرداختن به آن دليرى مى خواهد، و من در بيش از چهل سال سروكار داشتن با كار ترجمه، هرگز جز در مواردى اندك به اين عرصه پا نگذارده ام. از اين رهگذر من به  جرأت خسرو ناقد رشك مى برم و او را مى ستايم. گذشته از ظرافت هاى ويژه هر زبان كه اشاره اى به آن داشتم و بى شك هرگز امكان حفظ آن حتى در زبان هاى خويشاوند مانند آلمانى - انگليسى و يا فرانسه - ايتاليايى وجود ندارد و تنها در مواردى استثنايى امكان پذير است، برابريابى انتقال مفهوم، مترجم را وامى دارد كه گاهى نام را جانشين كارواژه كند و يا صفت را جانشين نام سازد، كه براى امانت دارى در انتقال مفهوم مجاز شناخته شده است، زيرا كه جز در اين صورت زيبايى و ملاحت و همچنين ايجاز كه روى هم رفته گوهر هر سروده شمارده مى شود از ميان مى رود. به همين دليل است كه بسيارى را باور بر اين است كه ترجمه شعر هيچ گاه قادر به انتقال احساس سراينده زبان اصلى شاعر نتواند بود. اما اگر بالندگى فرهنگ تنها در داد و ستد با فرهنگ هاى ديگر به دست آوردنى است، چگونه مى شود از آشنايى با سروده هاى زبان هاى ديگر درگذشت؟ در اينجاست كه دليرى كسانى كه به اين عرصه پرخطر پا مى گذارند ستودنى است.بگذاريد اما از يك مورد استثنايى كه بدان برخورده ام نيز ياد كرده باشم. هنگامى كه در دانشگاه مونتسر دستيار زنده ياد پروفسور تشنر بودم، متن قصه اى را براى كلاس برگزيده بودم كه مى خواهم اينجا از آن ياد كنم، و اين در ترجمه داستان كوتاهى از ولفگانگ بورشرت پيش آمده بود. اين نويسنده توانمند كه در آغاز جوانى به راستى جوانمرگ شد و بيمارى بازمانده از جنگ جهانى دوم او را از پاى درآورد _ به باور استاد ارجمندى كه عمرش دراز باد، پروفسورى كه رشته ادبى داستان كوتاه را در دانشگاه مونتسر تدريس مى كرد - مى توانست در داستان كوتاه نويسى آلمان جاى ادگار آلن پو را بگيرد.
بارى در آن داستان كوتاه آموزگارى كاربرد و تلفظ (گ) را به دانش آموزان نوجوانش ياد مى دهد. زيرا كه اين واك در بيان عادى محاوره (ش) تلفظ مى شود. او واژه «Krieg» (جنگ) را به عنوان نمونه مى آورد كه نبايد «Kriesch» تلفظ شود.
آنگاه براى درك بهتر دانش آموزانش وا ژه اى را نمونه مى آورد كه با (گ) آغاز مى شود: «Grab» (گور). بورشرت در اين اثر كوتاه كنايى، همانند آثار فراوان ديگرش، زشتى جنگ و رابطه اش با مرگ را مطرح مى كند و اين اتفاق زيبايى بود كه در ترجمه دو واژه اى كه او براى آموزگار برگزيده بود كه يكى با (گ) پايان يابد و ديگرى با (گ) آغاز شود، ما نيز در فارسى همان دو واژه را با همان ويژگى داشتيم. در اين مورد استثنايى، ترجمه اين داستان كه بعدها در مجله سخن نيز چاپ شد، بى شك همان اثر زبان اصلى را نيز در برگردان به فارسى پديد مى آورد. اما اين تنها استثنايى بود كه من شناخته ام.
بار ديگر به فراهم آورندگان اين اثر زيبا، خسرو ناقد و منصور اوجى سپاس مى گويم.
* بر تيغه لبخند: زندگى و شعر اريش فريد. ترجمه خسرو ناقد با همكارى منصور اوجى. تهران: شهاب ثاقب. ۱۹۲ص.

شرق آنلاين
صفحه اول
ايران
انتخابات
مجلس
جهان
اقتصاد
اقتصاد سياسى
ديپلماسى
سياست
آسيا و خاورميانه
اروپا و آمريكا
اقتصاد ايران
اقتصاد جهان
بازار
رسانه
موسيقى و تجسمى
تئاتر و تلويريون
سينما
مردم
ادبيات
انديشه
تاريخ
كتاب
پزشكى
علم
ورزش خارجى
ورزش
جامعه
حادثه
صفحه آخر
آرشيو