|
|
|
|---|
|
|
از هر کرانه ...زبان، ادبيات، فرهنگ و هويت ملی اين مقاله برگرفته از کتاب "در آستين مرقع" است. متن کامل کتاب را میتوانيد بهصورت فايل PDF اينجا دريافت کنيد.
فرهنگ ملی مجموعهای است از هنرها و ذوقيات و آداب و سنن و تاريخ هر ملت، و مايهی تشخيص آن ملت است در بين ديگر اقوام و ملل جهان. از نقاشی و موسيقی گرفته تا عقايد دينی و سنتهای قومي، از شيوهی جهان بينی و زمينهی فكری گرفته تا آداب معاشرت و پندارهای خرافی، همه تارهای ظريفی هستند از شيرازهی ديرگسلی كه اسناد هستی و كتاب تمدن و فرهنگ يك ملت را از آسيب پراكندگی در امان میدارد. جلوه و بروز عناصر سازندهی فرهنگ ملی هميشه بهيك سان و يك اندازه نيست. در هر ملتی بهاقتضای جريان تاريخ و حوادثی كه بر او گذشته است پارهای از اين عناصر مجال ظهور و گسترش بيشتری يافتهاند و پارهای ديگر كه از اين تجلی مستقيم و خودنمايی ممنوع بودهاند از دريچهای ديگر در صحنهی حيات آن ملت ظاهر شدهاند و بههر صورت وظيفهی خود را در ساختمان فرهنگ ملی ادا كردهاند. بنابراين همچنان كه جلوههای عناصر و اجزا فرهنگ ملی يكسان نيست، تاثير و سهم آنها در تكميل تمدن و تثبيت هويت يك ملت نيز بهيك اندازه نمیتواند باشد. عنصری در اين مجموعه ارزش و اثرش بيشتر است كه در مضايق زمانه بار عناصر ديگر را بهدوش كشيده و بهآنها با همه دشواریها و موانع امكان تجلی و ادامهی حيات داده و بهعبارتی روشنتر، عناصر ممنوع را نگهداری و حمايت كرده باشد. در بعض ملتهای جهان بار نگهداری از اجزا سازندهی فرهنگ ملی _ بهعلل گوناگون _ بر دوش يك عنصرافتاده و اين جز بتدريج بهصورت ركن استواری درآمده است كه همه جلوههای تمدن و مظاهر فرهنگ يك ملت را تحمل میكند و در پناه حمايت و پرورش خود میگيرد و از دستبرد حوادث محفوظشان میدارد. چون پهلوان كوه پيكر قوی پنجهای كه در هجوم بی امان دشمنان، سينه سپر كرده پای مردی بر زمين فشرده و سرداران ارزنده اما زخمی قوم خود را در پناه خويش گرفته و از مهلكه رهانده است. چون بست مقدسی كه آزادگان را از زخم تازيانهی استبداد و سنگسار تعصب عوام در پناه خويش امان داده است. در اين حالت عنصر مقاوم بهصورت ركن اصلی هويت و ظرف جامع فرهنگ ملی جلوه میكند و زمينهی مناسبی میشود برای ظهور همهی استعدادهای قومی و پرورش همه جلوههای ذوقی و معنوی و فرهنگي؛ و بهحكم طبيعت، گسترش و بالندگی آن بهمرحلهای میرسد كه ديگر اجزا و عناصر فرهنگ ملی را در خود گيرد و گزارشگر راستين جلوههای آنان باشد؛ بههمان صورت كه امواج نگاه در چشم گوش و زبان بستگان جانشين شنيدنها و گفتنهاست. در ايران ما پيش از هجوم عرب فرهنگ مشخص و معتبری وجود داشت با عناصر و اجزايی بسيار و گوناگون. تحول تازه و كوبنده _ مانند هر نيروی مهاجم غالبی _ میخواست فرهنگ ملت مغلوب را درهم شكند و هويت او را متلاشی سازد، تا بتواند ملت را يكپارچه فروبلعد و مضمحل كند. كاری كه هر غالبی با مغلوب خويش میكند و نتيجهی تلاشش بستگی مسلمی دارد با نيروی مقاومت و بهعبارتی روشنتر، استحكام فرهنگ ملی در كشور شكست خورده.
در اين
گيرودار جنگ و ستيز ملت ايران شكست میخورد و در عرصه سياست و بر صفحهی
جغرافيا تسليم نيروی مهاجم میشود، زيرا از سلطهی روزافزون موبدان بر
همهی شوون زندگيش بهتنگ آمده است و از نظام نامعقول طبقاتی نفرت دارد.
اما هويت ملی خود را نمیبازد و بجان و دل پاسداريش میكند، زيرا بدان
دلبسته است. در نتيجه، كشور مفتوح شده است اما ملت مغلوب نيست. سمندروار از
ميان شعلهی حوادث سرمیكشد و پر و بالی میتكاند و برپا میايستد، و
بهترميم ويرانيها و دفاع از هويت خود میپردازد: بهزبان خود علاقمند است،
آن را رها نمیكند، بلكه با تعديل و التقاطی تكميلش میكند. آتش را مظهر
روشنی و پاكی میداند، بهشاه چراغ سلام میبرد. از موالی تراشان بنی اميه
بيزار است، نهضت شعوبی میآفريند. فرهنگ ملی و زمينهی ذهنيش با تعصب خشك
سازگار نيست، علم عرفان اسلامی میافرازد. جلوهی مستقيم بسياری از مظاهر
هنری و ذوقی بهذايقهی بيمارگون سختگيران زمانه ناسازگار است و اين
ناسازگاری در طبيعت عوام نيز رخنه كرده و پسند طبع آنان را يكباره ديگرگون
نموده است، روح فرهنگ ملی چون حكيمی دلآگاه میداند كه اين تغيير ذايقهی
نتيجهی نوعی بيماری است، مرضی كه سرانجامش میتواند بهتباهی ملت منتهی
شود، بناچار داروی لازم اما ناپسند ذايقهی حاكمان زمانه را در كپسول شيرين
و مطبوعی میريزد و بهجماعت میخوراند. در دوران تاريك و تلخی كه منصب جويان ناخلف، حساب دين الهی و جهانی اسلام را با عصبيتهای عربی درهم آميختهاند و بهقصد خوشامد ابنای ابوسفيان و برای تحكيم امپراطوری بنیعباس تيشه بهريشهی مليت خود میزنند و كاسههای داغتر از آش برای تملق تركان مهاجم بهمسند رسيده كمر بهنفی هويت ايرانی خود بسته اند، و همهی جهدشان اين است كه يعرب بن قحطان را در عرصهی تاريخ بر تخت كيومرث و جمشيد بنشانند و همه پيوندهای ملت ايران را با گذشتهی افتخارآميز و تاريخ حميت انگيزش بگسلانند. در همچو دورانی مورخان متاسفانه ايرانی نژادی پيدا میشوند كه دانسته و ندانسته اجداد نام آور خود را با لقب تحقير آميز "گبركان" مظهر كفر و گمراهی پندارند، و فقيهانی كه تعظيم مراسم سنتی و ملی را از مقولهی معاصی دانند و نه همين جشن سده و مهرگان را عملی بت پرستانه خوانند كه روشن كردن شمعی را در شب نوروز و پوشيدن رختی نو را در نخستين روز فروردين در رديف منهيات و مكروهات شرعی نهند، و واعظانی كه از بردن نام فريدون و كيقباد و كيخسرو پرهيز كنند تا مبادا مردم ايران بهياد عظمت ديرين خود افتند و در سلطهی متراكم و ظلمت گستر اجانب رخنهای ايجاد گردد.
در همچو حال
و هوايي، شاهان و فرزانگان و پهلوانان ايران باستان را از اعماق فراموشی
بيرون كشيدن و با شكوه و جلالی شايستهی شانشان بهميان مردم بازآوردن و
سرگذشت زندگيشان را نه همين نقل مجالس درباری و شب نشينيهای اشرافی كه نقل
محافل قهوه خانهای و جشنهای عشايری و ضيافتهای عروسی كردن كاری در حد
اعجاز است كه پهلوانی چون شعر فارسی تعهدش را بهگردن میگيرد و با چنان
توفيقی بهانجامش میرساند كه مايهی اعجاب جهانيان میشود.
ای شاه
پيروز يزدان شناس
و در يك چشم برهم زدن بی اعتنا بهاحكام متعصبان تاريك دلی كه زنان را زندانی حصار حرمسرا كرده اند، با سرعتی همتازمخيله شاعران از مجلس تاجگذاری فريدون بهاقصی نقاط شرقی ايران زمين پر میكشند تا در سايهی حصار سپيددژ شاهد شجاعت شيرزنی از هموطنان خود باشند، نهان كرده گيسو بهزير زره، زده بر سر ترگ رومی گره، كمر بر ميان بادپايی بهزير، كه اسب در ميدان میتازد و راه بر سهراب میبندد. میروند تا با لبخند غروری تماشاگر نقش تعجبی شوند كه با ديدن موج گيسوان رها گشتهی گردآفريد بر چهرهی سهراب حيرت زده نشسته است و زمزمهی زيرلبی اش را بشنوند، كه: عجبا! در كشوری كه چنين دختر آيد بهآوردگاه،
سواران جنگی
بهزور نبرد
كدامين ايرانی است كه ازعظمت نياكان خويش و گذشتهی شكوهمند وطن خود باخبر گردد و از اينكه هموطن بی خبری خود را مولای فلان ديوخو اهرمن چهرهی اموی ناميده، خون در سرش نجوشد.
مايليد با
هم سری بهبزم طرب پرويزی بزنيم و در چشمه سار نغمههای باربد و نكيسا
صفای روحی حاصل كنيم؟ میگوييد در سرای خاص بار عام نيست؟ عجب از عقل شما،
كسی كه با نظامی همراه است از اجلهی خاصان است و بر هر مهمان بهدعوت
خواندهای مقدم. بفرماييد و بهتماشا خراميد:
مواليد ذوق و هنر میخواهند با صدهزار جلوه بيرون خرامند و معرف تمدن و فرهنگ ملی باشند، اما سنگبار تعصب امان نمیدهد، فرزانگان ملت بهيمن نبوغ طبيعی چتر امانی بر سر میگيرند و بهراه خود ادامه میدهند، و بهتعبيری تازه از راهی ديگر و بههياتی ديگر دور از سرزنش خار مغيلان بهسوی كعبهی مقصود روی مینهند. نقاشی و مجسمه سازی را نظام غالب ممنوع كرده است و متوليان شريعت آن را نوعی بت تراشی و بت پرستی میپندارند، ذوق زيباپرست ايرانی كه تاب اينهمه خشكی و خشونت ندارد، از كشيدن تصوير صرف نظر میكند اما بهساختن آن ادامه میدهد. آن را در ظرف تازه و بهصورت تازهای بهاهل ذوق و حال عرصه میكند. در اين صحنه آرايی و صورت سازی نوع جديد نيازی بهقلم مو و بوم نقاشی و رنگ و روغن نيست. روح ظريف و صورتگر ايرانی تابلو نقاشی را در قالب كلمات میريزد و بهنمايشگاه جهان میفرستد، آنهم نه يك نسخه كه هزاران هزار.
در اين دو
بيت تامل فرماييد، چه تصويری جاندارتر و زيباتر از اين در آثار نقاشان جهان
سراغ داريد. تابلو زيبای سرمست آشفته گيسويی كه بمراتب از خود صاحب تصوير
دل انگيزتر و دلرباتر است و با سايهی لطيف ابهامی كه بر جزيياتش دامن
كشيده ذهن صاحب ذوقان خيال پرداز اشارت شناس را آزاد میگذارد تا لباس او
را بههر رنگی كه میپسندد انتخاب كند و اندازههای اندام لطيفش را بههر
قالبی كه میخواهد تجسم بخشد. تصوير جانداری است كه دست تعرض صورت شكنان از
درهم شكستن و از هم پاشيدن كوتاه است. تصوير را تماشا كنيد:
آثار نقاشان ديگر ساكن است، حركت و جنبشی ندارد، اما تصويری كه طبع صورتگر حافظ در برابر چشم اهل هنر گسترده است در محدودهی قالبی چوبين محصور و مقيد نيست، سيال و مواج است، حركت میكند، راه میرود، مینشيند، میخندد، و سخن میگويد:
نرگسش عربده
جوی و لبش افسون كنان
محتسب بزم آرايی را منع كرده است و فرمان داده كه شرح عشق مگوييد و مشنويد. حتی چنگ و عود گيسو بريدهی در آتش غضب سوخته، با توصيهی پنهان خوريد باده كه تعزير میكنند، رندان تشنه لب را هشدار میدهند. اگرچه باده فرح بخش و باد گلبيز است با تيزی محتسب و تازيانههای مستی پرانش خمارزدگان را حتی در پستوی هفتمين خانه يارای لب تر كردنی نيست تا چه رسد بهمجلس بزم آراستن و خلايق را بهتماشا خواندن. در حال و هوايی چنين كه از سقف مقرنس فلك سنگ فتنه میبارد، نقاش صحنه ساز ديگری صحنهی بديعی میآفريند از مجلس حالی آنهم در او ج مستی و اين تصوير جاندار خيال انگيز را بی دريغ و بی پروا در كوی و برزن در مسجد و مجلس بهنمايش میگذارد، بی آنكه پنجهی مدعی گريبانش را بگيرد و كارش را بهحد و تعزير بكشاند. نقاشی را بنگريد:
"شمع را ديد
ايستاده،
اينها و صدها نمونهی ديگر هر يك بهنوبهی خود در جهان صورتگری و نقاشی آثاری برجسته اند و مقامی والا دارند. اگر روزی قرار شود نمايشگاهی از بهترين تابلوهای جهان ترتيب دهند ملت ايران در آن عرصهی رقابت و در حضور داوران صاحب نظر تهيدست و شرمزده نخواهد بود؛ كه، میتواند از هر گوشهی ضميرش آثاري_ آنهم نه ده نه صد، هزارها_ بدين نمايشگاه جهانی عرضه دارد، و در فراخنای ميدان هنر هل من مبارز گويد و كوس لمن الملكی كوبد.
اين را
میگويند رشد بالندهای كه حاصل اختناق و سركوب است و اينجاست كه زبان و
ادبيات فارسی سينه سپر كرده و همه جلوههای ممنوعهی صورتگری و صحنه
پردازی را در پناه خود گرفته و با تعهدی دلسوزانه پرورش داده و بهجهانيان
عرضه كرده است.
محدوديتهای
زمانه ذوق ايرانی را از اجرای نمايش و بازيگری در صحنهی تآتر منع میكند،
اروپای بيدار شدهی زنجير تقيد شكسته بهنمايش هنرمندانهی درامها و
تراژديهای يونانی ادامه میدهد و در جهان هنر از اين رهگذر كسب شهرت و
افتخار میكند. ذوق ايرانی محدود و ممنوع شده، اما عاطل و باطل نمانده است.
نمايشنامه را چنان جاندار و دلنشين عرضه میكند كه ذهن هر خوانندهای مفتون
صحنهها و پردههای آن میشود و چنان محو هنرنمايی بازيگران میگردد كه
بی اختيار در مصايب قهرمانان اشك غم میبارد و با ديدن صحنههای نشاط
انگيز بهوجد و شوق میآيد.
تن مرزبان
ديد در خاك و خون
بی ذوقان
زمان اجازه نمیدهند هنرپيشهای را بيارايند و بهاصطلاح فرنگان گريم كنند
و بر صحنه آرند، باكی نيست؛ اين آرايش را قلم صورتساز نمايشنامه نويس
ايرانی بتنهايی تكميل میكند: اينجاست كه شخص نمايشنامه نويس علاوه بر كارگردانی وظيفهی دقيق و ظريف صورتسازی را هم بر عهده میگيرد و انصاف را بهتر از هر چهره آرای چابك پنجهی ورزيدهای هنرپيشه را میآرايد. شيرين را با چنان آرايش هوس انگيزی بر بام قصر میآورد كه برای پرويز دل برگرفتن از جمالش با همه سركشيها و تحاشيها كار آسانی نباشد. دختر زيبای ارمن، پوست سفيد روشنی دارد. اندام سفيد در جامهی سرخ دلرباتر است و اگر چند شاخ گيسويی هم روی گردن و سينهی بلورين خود رها سازد جاذبهی دلربايی قويتر خواهد شد. اين دلربايی وقتی بهاوج خود میرسد كه دستهای از گيسوان بلند تابدار از پشت گردن و روی شانه و زير غبغب و بالای سينه بگذرد و بر شانهی ديگر افتد. رنگ زرد بر زمينه قرمز جلوهی مطبوعی دارد، بايد از اين جادوی رنگها استفاده كرد و شيرن را هر چه زيباتر بهصحنه آورد. اگر حمايلی از روی پيراهن ارغوانی بگذرد اين منظور حاصل شده است. اهل نظر میدانند كه زيبايی خيره كننده را نبايد يكباره و بی پرده عرضه كرد و بهدلالت همين نكته حتی در رقاص خانهها و كابارههای معروف جهان، آنجا كه نمايش اندام لخت زنان زيبا بهعنوان مسكنی برای پری زدگان قرن بيستم و افتادگان بهجنون شهوت بكار است، زن را يكباره عريان بهصحنه نمیآورند. زيبای خودنما با پوششی خيال انگيز قدم بهصحنه میگذارد. اين پوشش معمولا توری ظريف سياهی است تا از ورای سوراخهای ريز بافت آن پست و بلنديهای اندام زن زيباتر و خيال انگيزتر جلوه كند، سپس بتدريج گوشههای توری را رها میكند تا اندك اندك اندام برهنهاش در چشم تماشاگران بنشيند. سرانجان با حركن لوندانهای سراپا عريان شود.
بازيگر
نمايشنامه ما، و بهتعبيری دقيقتر صحنه آرای آن، بدين دقيقه ظريف قرنها پيش
از اين آشنا بوده است و بهدليل همين آشنايی صورت زيبای شيرين را پشت توری
ظريف سياهی مخفی كرده است تا كنجكاوی و اشتياق تماشاگران را برانگيزد. صحنه
را تماشا كنيم:
در صحنهای ديگر شيرين و پرويز خلوت كرده اند. پرويز يك پارچه التهاب هوس است و شور خواستن. مرد شكيب و خويشتنداری نيست. میخواهد از دختر زيبای ارمن كام دل بگيرد. اما شيرين در اوج عاشقی مصلحت انديش است، بهمآل كار خويش مینگرد. عمه باهوش كارافتاده اش بهاو درس خويشتنداری داده است كه چگونه از تسليم تحاشی كند، بی آنكه عاشق ملتهب را يكباره سرد و سرخورده سازد. هشدارش داده است كه:
گر اين صاحب
قران دلداده تست
و شيرين اين وصيت را بهگوش جان شنيده است و در بزنگاه داستان وقتی كه پرويز بيتابانه كام دل میطلبد، رندانه خود را عقب میكشد و از دسترس عاشق بههيجان آمده فاصله میگيرد، اما برای گرم نگه داشتن تنور هوس و از آن مهمتر تيزتر كردن آتش اشتياق پرويز همه زيباييهای خداداده را و همه فنون دلرباييهای زنانه را بهخدمت میگيرد، اخم میكند و ابرو درهم میكشد، اما نگاه بظاهر غضب آلود خود را با كرشمه لوندانه محبتی میآميزد. با تحاشی و انكاری او را از پيش روی منع میكند، اما اين منع هوس خيز را با لحنی ادا میكند كه از هر تمنايی دعوت آميزتر باشد. گوشه روسری را روی صورت میكشد تا بيانگر شرم و منعش باشد، اما با همين حركت گردن سپيد و بناگوش سيمگون خود را در معرض نگاه او میگذارد كه مبادا آتش تمنايش فرو كش كند. بهعنوان قهر و عتاب روی خود را برمیگرداند، اما اين حركت سر را با چنان موزونی و لطفی انجام میدهد كه موج گيسوان بلند تابدارش جلب نظر كند و طرف بداند كه پشت و روی سكه يكسان است.
راستی
كدامين هنرپيشه ماهری اين صحنه را بدين دل انگيزی میتواند مجسم كند:
اين هم از مواردی است كه ادبيات فارسی نه تنها بار نمايش نويسی را بر دوش توانای خود گرفته كه وظايف كارگردان وهنرپيشه و صورتساز نمايش را هم تعهد كرده است و بخوبی از عهده برآمده.
تعصب خشك
شريعتمداران زمانه با موسيقی بهجنگ برخاست. قشری مشربانی كه خنده و شادی
را معصيتی شيطانی پنداشتند، بهعنوان مدعيان و مفتشان ذوق و سليقه مردم، نه
همين نامه تعزيت دختر رز نوشتند و گيسوی چنگ بريدند؛ كه با شمشير تكفير و
چماق تعذير بهجان خلايق افتادند. اگر از خانهای غلغل سازی بهگوش رسيد،
سقف سرای را بر فرق صاحبش خراب كردند، و اگر پنجه شيرينكاری بهنوازش تار
گيسوی تاری جنبيد ناخنش را كشيدند. در اين غوغای احتساب و تعزير، اين
ادبيات فارسی بود كه بههمه شيوههای گوناگون و در جلوههای رنگارنگ،
مشعل وزن و آهنگ و نغمه و ترانه را روشن نگهداشت؛ با ثبت مشخصات پردهها و
آهنگها، بهپاسداری از هنر متعالی و ميراث ذوق نياكان صاحبدلمان پرداخت؛
لذت درك آهنگ و موسيقی را در كام جان مردم اين سرزمين چكانيد و همگان را،
بهنسبت فهم و ذوقشان، از اين آب حيات جانپرور چشانيد؛ هر كس را بهشيوهای
و در جامی خاص: عارف را با نغمههای خوش و پرتنوع ديوان شمس با گوشههای
موسيقی ايرانی آشنا كرد و عامی را با نوحههای سينه زنی و مراثی خوش آهنگ
بهترنم كشاند.
و گاهی
ضربهها را قوی تر و تندتر كرد كه: و گاهی با استفاده از هجای بلند، موسيقی عارفانه نرم تامل انگيزی در گوش جان مردم ريخت كه:
بشنو اين نی
چون شكايت میكند و گاهی صدای زنگ شتران و حركت سنگين كاروان را مجسم كرد كه:
ای ساربان
منزل مكن جز در ديار يار من
و گاهی شكوه
غرش امواج را در قالب موزون نغمه ريخت كه:
اين هم
رسالتی ديگر كه گردش روزگار و اقتضای اعصار بر دوش شعر و ادبيات ما نهاده
است. از چند ستون درهم شكسته تخت جمشيد بگذريم چه بنای با عظمتی معرف گذشته ماست؟ اهرام سر بهفلك كشيده داريم؟ موميايیها و كتيبههای متعدد باقی مانده است؟معابد چند هزار سالهای بر سر پاست؟ از ايوان پر عظمت كسری جز طاق و رواق درهم شكسته چه مانده است؟ آيا برای تحريك غرور ملی يك ايرانی مشاهده طاق ويرانه خسرو موثرتر است يا مطالعه قصيده خاقاني؟ با اينهمه تبليغاتی كه در سالهای اخير برای تزيين و تماشای تخت جمشيد كرديم هنوز مثنوی آتش اسكندر هزار برابر ستونهای از پا درآمده آن بنای كهن محرك احساسات ايرانيان است. از تخت طاقديس و دربار پر تجمل پرويز بر سطح خاك اثری باقی نيست كه بتوانيم كودكان ايرانی را بهتماشايش ببريم. بر آب شده يكسر، با خاك شده يكسان. اما اجزا درخشان و چشمگير آن شكوه و عظمت در دل محكم ترين جعبهآينهها و زير نور قويترين نورافكنها در موزه ذهن ايرانی موجود است و صاحب نظران با خواندن ابيات بلندی كه نظامی گنجوی سروده است عظمت بارگاه پرويز را بهمعاينه در میيابند.
مصريان جواهرات خيره كننده فراعنه و نقاب زرين انخامون را از اعماق خاك برآورده و در موزه ملی خود بهتماشا نهاده اند، مشتی از خروار و در چارديواری بههر حال محدودي. اما ادبيات فارسی شكوه ديرينه وطن ما را بر سر چاربازار جهان بهمعرض تماشا و تحسين ايرانی و بيگانه گذاشته است. اين هم يكی از مواردی است كه شعر فارسی و ادبيات فارسی در ايجاد غيرت ملی و دلبستگی بهمآثر نياكانمان و درك عظمت تاريخی اين سرزمين و اين فرهنگ جانشين كاخهای سر بهفلك رسانده و سقف و ستونهای بر هم انباشته است. مزاج عمومی عصر ما با گردن كلفت و بازوان قوی ميانه چندانی ندارد. نسل جوان از خواندن حديث كهن گشته جباران و جهانگشايان رميده و ملول اند، و پس از ششصد سال با ذوق مجسم ايرانی همصدايند كه: ما قصه سكندر و دارا نخوانده ايم. فرزانگان روزگار ما يك شاخ موی بهسپيدی نگراييده بوعلی سينا را بههزاران چنگيز و نادر و اسكند ر عوض نمیكنند و ظاهرا در قرنهای آينده نيز روال سليقه خلايق بيش و كم در همين جهت خواهد بود. در جهان قرن بيستم و احتمالا بعد از آن هم ملتی میتواند بهخود ببالد و حرمت جهانيان را معطوف بهخود كند كه سابقه درخشان فكری و فرهنگيش بر ديگران بچربد.
در اين
ميدان مسابقه ما ايرانيان تهيدست و بی سلاح نيستيم. جلوههای لطيف عرفان
ايرانی معرف ذوق فاخر و طبع شريف و مراتب انسانيت ماست. انزوای پر جبروت
عرش را برهم زدن و خدای تعالي، اين جان عالم هستی و نور سماوات و ارض، را
از چله خانه عزلت بيرون كشاندن و در دل خلايق نشاندن، نبوغ بسيار میخواهد
و شكوه بسيار دارد. هنری است كه بهعنوان اعجاز طبع بلند يك ملت میتوان بر
سر دستش گرفت و بهبازار جهانش آورد. ديد عارفانه ايرانی در مورد فلسفه
خلقت، نظام عالم هستي، ارتباط خلق و خالق پديده ساده و كم اهميتی نيست كه
جهان امروز و از آن بالاتر جهان فردا بتواند بدان بی اعتنا بماند.
قبول كرديد
كه ادبيات فارسی ركن قويم مليت ما، و فراخنای فارسی جلوه گاه باشكوه سنن و
تاريخ و تمدن و بهعبارتی جامع فرهنگ ملی ماست؟ يا باز هم شاهد بياورم و
بگويم اگر شاهنامه فردوسی نبود ايرانی قرنها شجره نسب خود را گم كرده بود.
بگويم اگر جرقههای ذهن سرشار و پر تلاطم سنايی و عطار و مولوی نبود ظلمات
گمنامی و فراموشی چنان بلايی بر سر ما میآورد كه در جوار همسايگان هم
ناشناخته بوديم. بگويم اگر زبان نافذ و افكار شريف سعدی و حافظ نبود، ما
ايرانيان در شبهقاره ششصد ميليونی هند همان وضعی را داشتيم كه بعض
نودولتان روزگار دارند، كه دلارهای نفت آورده را میپاشند و تمسخر و نفرت
میدروند. بگويم اگر خيام نبود اروپاييان ما را و فلان بدوی بيابان گرد را
در يك كفه مینهادند. ادبيات فارسی رشته ظريف اما محكمی است كه فرهنگ ملی ما را چون عقد نفيس گرانبهايی بر گردن جهانيان افكنده است. اگر ادبيات فارسی را از ايرانی بگيرند هويت ملی او را درهم كوفته اند. اگر بههر صورت و بههر بهانهای رابطه جوان ايرانی را از فرهنگ فارسی قطع كنند تيشه خيانتی بر ريشه هستی معنوی او فروآورده اند. زبان و ادبيات فارسی و بهويژه شعر فارسی عنصر اصلی و فصل مقوم فرهنگ ملی ماست، سند هويت ماست، ظرف جامعی است كه همه جلوههای ذوقی و هنری و سوابق افتخارانگيز ملت ما را در خود حفظ و بهجهانيان منتقل كرده است. اگر آن را بشكنيم خود را شكسته ايم. ارتباط معقول و مداوم با گذشته مايه استحكام پيوندهای امروزين ملت است و هر آسيبی بدين پيوستگی برسد، موجب گسستن علائق ملی است؛ و جهان امروز با همه دعويها هنوز بهمرحلهای نرسيده است كه بهپاسداری پيوندهای ملی نيازی نداشته باشيم.
ملتی كه با
گذشته خويش قطع ارتباط و تفاهم كند، ملتی كه علائق معنوی خود را از دست
بدهد، ديگر انگيزهای برای مقاومت و دفاع نخواهد داشت. همچو ملتی لقمه چرب
سهلالتناولی است در كام جهانخوارگان شرق و غرب. آخر پول و نان را زير هر
آسمانی میتوان بهدست آورد.
|
از ديگران
|
|---|
|
© 2003-2006 naghed.net |
|---|